اعتماد پارت|۷۸|
۷۸
ا/ت
اتاقه جیسان رو باکمک خاله یو اماده کردم
با کلی اصرار فرستادمش بخوابه
همه از جمله تهیونگ و جانگشین خواب بودن..
و فقط من با استرس چشم به راه یکی بودم!
جانگشین بهم گفت که جونگ کوک باهاش تماس گرفته و تاکید کرده شام و داروهامو به موقع بخورم!
حتی از راه دورم حواسش هست
احساس سنگینی میکردمو به شدت خوابم میومد
ساعت تقریبا دوازده بود
اولین شبی بود که تو اتاقش سر رو بالش میزاشتم اما تنها.
سرمو روی بالش گذاشتم
درحالی که پلکام سنگین بود اما خوابم نمیبرد
چون مدام فکرای بدی تو سرم چرخ میخوردن
چرا اینقدر دیر کرده بود؟
چطور میتونه منو تنها بزاره؟
بالشش رو بغل گرفتم و نیم خیز شدم
نمیتونستم تحمل کنم
بلند شدمو راهی طبقه پایین شدم
با ورودم به آشپزخونه بی هدف روی صندلیای نشستم..
شاید چون نزدیکترین مکان به در ورودی همینجا بود تا وقتی که اومد متوجهش بشم
جونگ کوک
به دریایی که تهش سیاهی بود زل زدم..
دقیقا مثل زندگیه من!
من حتی نمیدونستم چند دقیقه بعد ممکنه چه اتفاقی برام بیوفته..
این همه سال به هرجایی چنگ زده بودم تا جیسان به دور از این فضا در ارامش زندگی کنه،اما الان برگشته بود.
باید به تنهایی از چندین نفر محافظت میکردم؟!
از تنها کسایی که برام مونده بودن..حالا یه دختر بچهی تخس و لجبازم بهشون اضافه شده بود!
کیم ا/ت.
با یادآوریش لبخند زدم
منبع ارامش من اون دختر شده بود..
کشتن ادما هم اینقدر حس ارامش بهم نمیداد!
اون دختر داشت تو بندبند وجودم نفوذ میکرد و هر دفعه منو به جنون میکشید.
بعده جیسان اون مهمترین نقطه ضعفم بود..
ا/ت
اتاقه جیسان رو باکمک خاله یو اماده کردم
با کلی اصرار فرستادمش بخوابه
همه از جمله تهیونگ و جانگشین خواب بودن..
و فقط من با استرس چشم به راه یکی بودم!
جانگشین بهم گفت که جونگ کوک باهاش تماس گرفته و تاکید کرده شام و داروهامو به موقع بخورم!
حتی از راه دورم حواسش هست
احساس سنگینی میکردمو به شدت خوابم میومد
ساعت تقریبا دوازده بود
اولین شبی بود که تو اتاقش سر رو بالش میزاشتم اما تنها.
سرمو روی بالش گذاشتم
درحالی که پلکام سنگین بود اما خوابم نمیبرد
چون مدام فکرای بدی تو سرم چرخ میخوردن
چرا اینقدر دیر کرده بود؟
چطور میتونه منو تنها بزاره؟
بالشش رو بغل گرفتم و نیم خیز شدم
نمیتونستم تحمل کنم
بلند شدمو راهی طبقه پایین شدم
با ورودم به آشپزخونه بی هدف روی صندلیای نشستم..
شاید چون نزدیکترین مکان به در ورودی همینجا بود تا وقتی که اومد متوجهش بشم
جونگ کوک
به دریایی که تهش سیاهی بود زل زدم..
دقیقا مثل زندگیه من!
من حتی نمیدونستم چند دقیقه بعد ممکنه چه اتفاقی برام بیوفته..
این همه سال به هرجایی چنگ زده بودم تا جیسان به دور از این فضا در ارامش زندگی کنه،اما الان برگشته بود.
باید به تنهایی از چندین نفر محافظت میکردم؟!
از تنها کسایی که برام مونده بودن..حالا یه دختر بچهی تخس و لجبازم بهشون اضافه شده بود!
کیم ا/ت.
با یادآوریش لبخند زدم
منبع ارامش من اون دختر شده بود..
کشتن ادما هم اینقدر حس ارامش بهم نمیداد!
اون دختر داشت تو بندبند وجودم نفوذ میکرد و هر دفعه منو به جنون میکشید.
بعده جیسان اون مهمترین نقطه ضعفم بود..
- ۲.۸k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط