چون شانه دست در سر زلف تو می زنم

چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم

من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم
دیدگاه ها (۴)

تقدیم به زندگیم:خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو...

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم  یا کاسه کاسه خون جگر در بیاو...

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم یا کاسه کاسه خون جگر در بیاو...

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم یا کاسه کاسه خون جگر در بیاور...

من عاشق روی توام، کاین گونه بر دف می زنممی سوزم و بهر تسلای ...

من عاشق روی توام، کاین گونه بر دف می زنممی سوزم و بهر تسلای ...

من عاشق روی توام، کاین گونه بر دف می زنممی سوزم و بهر تسلای ...

خسته از عاشقی و ناز و اداهای توأمخسته از حلقه ی آن زلف چلیپا...

روزگاری‌ست که سودازده روی توامخوابگه نیست مگر خاک سر کوی توا...

یاد تو می کنم من، در موسم بهارانافسوس رفته ای تو، لعنت به رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط