{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی



چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی



من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم



تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی



خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم



تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی



ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی



من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی



در سینه سوزانم مستوری و مهجوری



در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی



من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی



من سلسله موجم تو سلسله جنبانی



از آتش سودایت دارم من و دارد دل



داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی



دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم



کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی



ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟



روی از من سر گردان شاید که نگردانی







رهی معیری
دیدگاه ها (۱۴)

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی‌سروسام...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط