{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی
دیدگاه ها (۱)

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی‌سروسام...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

۸۳۰چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط