بلک رز part 60
جنی :
ساعت از دوازده گذشته بود ، دلم بد جوری شور میزد ...
برای پنجمین بار بهش زنگ زدم اما حتی یک دونه از
تماس هامو جواب نداد .
جونگکوک کلافه دور خونه میچرخید ، دلیل این همه اضطرابشو نمی دونستم
معمولا تویه همچنین شرایطی همیشه خون سرد بود
کوک: دختره کله شق معلوم نیست کدوگوریه
اگه اتفاقی واسش افتاده باشه چی ؟؟؟
جنی: انقدر بد بین نباش کوکی
عصبی فریاد کشید،
کوک: چی چی میبافی واسه خودت ، ساعت رو یه نگاه بنداز
به نظرت این شهر به این بزرگی تو این ساعت شب
به یه دختر تنها رحم میکنه؟؟؟
لیسا در حالی که بیخیال رو کاناپه ولو شده بود
با خون سردی جواب جونگکوک رو داد ،
لیسا: خوشگل پسر اینجا لسآنجلس نیست که تا پاتو از خونه
بزاری بیرون کَلَکِتو بِکنن ،سئول امن تر از این حرفاس
با این حرف لیسا جونگکوک جوش آورد ، خواست چیزی بگه که
در به شدت باز شد .
با دیدن رزی انگار دنیا رو بهمون دادن ، منو جونگکوک
با عجله و نگرانی سمتش رفتیم
یکم با تعجب بهمون نگاه کرد ، و بعد به حرف اومد
رزی : چه خبرتونه ؟ چرا اینطوری دورمو گرفتین ؟
عصبی شروع به غر زدن کردن ،
جنی: هیچ معلوم هست کجا بودی دختر ؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
ساعتو نگاه کردی ؟ رسما سکتمون دادی
رزی : آروم باش دختر یکم نفس بگیر
کوک با اخم جوابشو داد
کوک : اگه بلاییسرت میومد چی ؟ اصلا کجا بودی تا الان ؟
رزی: یااا بیخیال شین بابا، پیش یکی از دوستام بودم ...
کوک : اونوقت پیش کدوم دوستت بودی ؟
رزی چشماشو تویه حدقه چرخوند و پوزخند زد
رزی : فکر نمیکنم به کسی مربوط باشه
کوک صورتش از عصبانیت سرخ شده ، سمت رزی رفت و بازو شو محکم گرفت
قلبم تند تند میزد، تا حالا این روی کوکی رو ندیده بودم
حس میکردم هر لحظه ممکنه بزنه استخون
دست و پای رزی رو خرد کنه
کوک : زود باش بگو کدوم گوری بودی ؟
رزی سعی کرد بازوشو از چنگال جونگکوک آزاد کنه
جیغ بلندی سر کوک کشید.
رزی : اصلا تو رو سننه
رفتم بینشون و از همدیگه جداشون کردم
جنی: بیخیال بچه ها دعوا نکنید ...
رزی : کوکی شروع کرد نه من
کوک : رو تو بِرم
دست رزی رو گرفتم و کشوندمش سمت پذیرایی
رزی نیم نگاه کوتاهی به لیسا انداخت که روی کاناپه توی
خواب هفت پادشاه فرو رفته بود انداخت و بعد نگاهشو به من داد
جنی: رزی نمیخوای بگی پیش کی بودی ؟
نفس عمیقی کشید،
رزی : وای بیخیال چرا انقدر سختش میکنید ؟
پیش جیمین بودم . فهمیدنش چه فرقی به حالتون داره ؟
جونگکوک که فال گوش وایساده بود به حرف اومد
کوک : جیمین دیگه کدوم خریه ؟
رزی : به تو ربطی نداره مرتیکه پورو
کلافه شدم
جنی: کوکی خواهشاً تو هیچی نگو
نگاه مظلومانه ای به رزی انداختم و دستشو گرفتم
جنی : رزی ما فقط نگرانتیم درکمون کن
دستشو از دستم بیرون کشید
رزی : شما بیخودی نگرانید
ساعت از دوازده گذشته بود ، دلم بد جوری شور میزد ...
برای پنجمین بار بهش زنگ زدم اما حتی یک دونه از
تماس هامو جواب نداد .
جونگکوک کلافه دور خونه میچرخید ، دلیل این همه اضطرابشو نمی دونستم
معمولا تویه همچنین شرایطی همیشه خون سرد بود
کوک: دختره کله شق معلوم نیست کدوگوریه
اگه اتفاقی واسش افتاده باشه چی ؟؟؟
جنی: انقدر بد بین نباش کوکی
عصبی فریاد کشید،
کوک: چی چی میبافی واسه خودت ، ساعت رو یه نگاه بنداز
به نظرت این شهر به این بزرگی تو این ساعت شب
به یه دختر تنها رحم میکنه؟؟؟
لیسا در حالی که بیخیال رو کاناپه ولو شده بود
با خون سردی جواب جونگکوک رو داد ،
لیسا: خوشگل پسر اینجا لسآنجلس نیست که تا پاتو از خونه
بزاری بیرون کَلَکِتو بِکنن ،سئول امن تر از این حرفاس
با این حرف لیسا جونگکوک جوش آورد ، خواست چیزی بگه که
در به شدت باز شد .
با دیدن رزی انگار دنیا رو بهمون دادن ، منو جونگکوک
با عجله و نگرانی سمتش رفتیم
یکم با تعجب بهمون نگاه کرد ، و بعد به حرف اومد
رزی : چه خبرتونه ؟ چرا اینطوری دورمو گرفتین ؟
عصبی شروع به غر زدن کردن ،
جنی: هیچ معلوم هست کجا بودی دختر ؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
ساعتو نگاه کردی ؟ رسما سکتمون دادی
رزی : آروم باش دختر یکم نفس بگیر
کوک با اخم جوابشو داد
کوک : اگه بلاییسرت میومد چی ؟ اصلا کجا بودی تا الان ؟
رزی: یااا بیخیال شین بابا، پیش یکی از دوستام بودم ...
کوک : اونوقت پیش کدوم دوستت بودی ؟
رزی چشماشو تویه حدقه چرخوند و پوزخند زد
رزی : فکر نمیکنم به کسی مربوط باشه
کوک صورتش از عصبانیت سرخ شده ، سمت رزی رفت و بازو شو محکم گرفت
قلبم تند تند میزد، تا حالا این روی کوکی رو ندیده بودم
حس میکردم هر لحظه ممکنه بزنه استخون
دست و پای رزی رو خرد کنه
کوک : زود باش بگو کدوم گوری بودی ؟
رزی سعی کرد بازوشو از چنگال جونگکوک آزاد کنه
جیغ بلندی سر کوک کشید.
رزی : اصلا تو رو سننه
رفتم بینشون و از همدیگه جداشون کردم
جنی: بیخیال بچه ها دعوا نکنید ...
رزی : کوکی شروع کرد نه من
کوک : رو تو بِرم
دست رزی رو گرفتم و کشوندمش سمت پذیرایی
رزی نیم نگاه کوتاهی به لیسا انداخت که روی کاناپه توی
خواب هفت پادشاه فرو رفته بود انداخت و بعد نگاهشو به من داد
جنی: رزی نمیخوای بگی پیش کی بودی ؟
نفس عمیقی کشید،
رزی : وای بیخیال چرا انقدر سختش میکنید ؟
پیش جیمین بودم . فهمیدنش چه فرقی به حالتون داره ؟
جونگکوک که فال گوش وایساده بود به حرف اومد
کوک : جیمین دیگه کدوم خریه ؟
رزی : به تو ربطی نداره مرتیکه پورو
کلافه شدم
جنی: کوکی خواهشاً تو هیچی نگو
نگاه مظلومانه ای به رزی انداختم و دستشو گرفتم
جنی : رزی ما فقط نگرانتیم درکمون کن
دستشو از دستم بیرون کشید
رزی : شما بیخودی نگرانید
- ۱۵.۴k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط