اجبار به بد بختی پارت ۳۲
از زبانه دیار
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت دو بود یکم تو جام قلط خوردم ولی خوابم نمیبرد گرسنم بود ولی نمیخواستم برم پایین
بعد از نیم ساعت چشمام داشت سنگین میشدن که صدای در اتاق اومد زودی تو جام نشستم
دیار... تو کی هستی
ولی جواب نمیداد
سایش از زیره در پیدا بود بلند شدمو آروم رفتم و درو باز کردم که با جونگ کوک مواجه شدم
کوک... چرا درو باز نمیکنی
دیار... چونکه جواب نمیدادی منم ترسیدم
کوک... نمیری کنار
دیار ... برای چی برم کنار
کوک... اصلا نمی تونم بهت جواب پس بدم برو کنار
پسم زد کنار و رفت تویه اتاق منم جلوی در موندم برگشتم و نگاش کردم رو تخت نشسته بود منم رفتم تو درو قفل کردمو رفتم رو تخت نشستم
دیار... چرا نصفه شبی اومدی اینجا
دوباره جواب ندارد
دیار... مگه نمی گفتی زنت خیلی خوشگله چرا نرفتی پیشه همون خوشگلت
کوک... میشه صداتو خفه کنی سرم داره منفجر میشه
دیار... من نمیزارم اینجا بخوابی
خندش گرفت یه خنده از جنسه مسخره
کوک... وختی نمی تونی کاری کنی پس لطف کنو حرف های گنده گنده نزن
دیار... من حرفام گنده نیست فقط میگم برو پیشه کسی که دوستش داری
کوک... بمیرو حرف نزن ... باشه
این حرفو گفت و بلند شد پیرهنشو از تنش درآورد رو تخت دراز کشید
دیار... من کجا بخوابم
کوک... روسرم ... بیا رو تخت اعمق
دیار... این تخت یک نفرست من نمیتونم
کوک... چرا نمیتونی چه مرگته
دیار... خب تو همهی جارو گرفتی من اگه اینجا بخوابم جام تنگ میشه شکمم درد میگیره
کوک... واییی سرم رفت بخواب دیگه
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت دو بود یکم تو جام قلط خوردم ولی خوابم نمیبرد گرسنم بود ولی نمیخواستم برم پایین
بعد از نیم ساعت چشمام داشت سنگین میشدن که صدای در اتاق اومد زودی تو جام نشستم
دیار... تو کی هستی
ولی جواب نمیداد
سایش از زیره در پیدا بود بلند شدمو آروم رفتم و درو باز کردم که با جونگ کوک مواجه شدم
کوک... چرا درو باز نمیکنی
دیار... چونکه جواب نمیدادی منم ترسیدم
کوک... نمیری کنار
دیار ... برای چی برم کنار
کوک... اصلا نمی تونم بهت جواب پس بدم برو کنار
پسم زد کنار و رفت تویه اتاق منم جلوی در موندم برگشتم و نگاش کردم رو تخت نشسته بود منم رفتم تو درو قفل کردمو رفتم رو تخت نشستم
دیار... چرا نصفه شبی اومدی اینجا
دوباره جواب ندارد
دیار... مگه نمی گفتی زنت خیلی خوشگله چرا نرفتی پیشه همون خوشگلت
کوک... میشه صداتو خفه کنی سرم داره منفجر میشه
دیار... من نمیزارم اینجا بخوابی
خندش گرفت یه خنده از جنسه مسخره
کوک... وختی نمی تونی کاری کنی پس لطف کنو حرف های گنده گنده نزن
دیار... من حرفام گنده نیست فقط میگم برو پیشه کسی که دوستش داری
کوک... بمیرو حرف نزن ... باشه
این حرفو گفت و بلند شد پیرهنشو از تنش درآورد رو تخت دراز کشید
دیار... من کجا بخوابم
کوک... روسرم ... بیا رو تخت اعمق
دیار... این تخت یک نفرست من نمیتونم
کوک... چرا نمیتونی چه مرگته
دیار... خب تو همهی جارو گرفتی من اگه اینجا بخوابم جام تنگ میشه شکمم درد میگیره
کوک... واییی سرم رفت بخواب دیگه
- ۲۷۵
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط