Borrowed Life
Borrowed Life
PART:2
همه خشکشون زد.
^ لینا... درسته قبلاً بهت میگفتم دیوونه، ولی الان واقعاً دیوونهای.
جونگکوک آروم سرش رو به سمت مردی که این حرف رو زده بود برگردوند.
مردی با موهای سیاه و پفکرده؛ انگار برق گرفته بودش.
جونگکوک چند لحظه به موهاش نگاه کرد.
_ مردک...
^ چی گفتی؟
_ هیچی.
^ پس چرا زیر لب غر میزنی؟
_ گفتم هیچی!
^ خیلی خب بابا، چرا میخوری منو؟ 😐
مادر با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
! لینا، تو امروز حالت خوبه؟
_ آره.
! مطمئنی؟
_ بله.
! پس چرا اینقدر عجیبی؟
جونگکوک مکث کرد.
_ شاید خوابم میاد.
- ولی تو همیشه صبحها زود بیدار میشی.
جونگکوک:
_ ...
پدر هم بالاخره سرش رو از بشقابش بلند کرد.
" دیشب چیزی خوردی؟
_ نه.
" پس چرا رفتارت فرق کرده؟
_ فرق نکرده.
^ کرده.
جونگکوک نگاهی به داداش لینا انداخت.
_ تو امروز خیلی حرف میزنی.
^ من؟! 😐
- آره تو!
^ خب من همیشه حرف میزنم!
مادر آهی کشید.
! بیخیال... بذارید صبحونهش رو بخوره.
جونگکوک آرام قاشقش رو برداشت.
_ بالاخره یکی یه حرف منطقی زد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک تازه فهمید چی گفته.
_ ...
^ ...
- ...
" ...
مادر:
! لینا...
_ جان؟
! تو واقعاً خوبی؟ 😐
جونگکوک لبخند مصنوعی زد.
_ عالیام.
---
سئول
لینا بعد از اینکه از سر میز بلند شد، مستقیم به اتاق جونگکوک برگشت.
در رو بست و بهش تکیه داد.
+ اووووف...
چند ثانیه نفس راحت کشید.
+ خب...
به اتاق نگاه کرد.
+ حالا باید بفهمم جونگکوک چهکارهست.
چشمش به لپتاپ افتاد.
+ شاید این کمکم کنه.
لپتاپ رو باز کرد.
همین که صفحه روشن شد، چند پوشه روی دسکتاپ دید.
+ خب خب...
روی یکی از پوشهها کلیک کرد.
+ «Work»...
چشمهاش گرد شد.
+ کار؟
پوشه رو باز کرد.
چند فایل و عکس داخلش بود.
لینا با دقت نگاه کرد.
+ این بشر دقیقاً چهکار میکنه؟!
همان لحظه صدای در آمد.
تق تق.
لینا سریع لپتاپ رو بست.
+ بله؟!
صدایی از پشت در آمد.
~جونگکوک؟
لینا خشک شد.
+ ...
~میتونم بیام داخل؟
لینا زیر لب گفت:
+ یکی دیگه هم هست؟! 😭
بعد با صدای بلند گفت:
+ آره... بیا.
دستگیره پایین رفت.
و در باز شد...
PART:2
همه خشکشون زد.
^ لینا... درسته قبلاً بهت میگفتم دیوونه، ولی الان واقعاً دیوونهای.
جونگکوک آروم سرش رو به سمت مردی که این حرف رو زده بود برگردوند.
مردی با موهای سیاه و پفکرده؛ انگار برق گرفته بودش.
جونگکوک چند لحظه به موهاش نگاه کرد.
_ مردک...
^ چی گفتی؟
_ هیچی.
^ پس چرا زیر لب غر میزنی؟
_ گفتم هیچی!
^ خیلی خب بابا، چرا میخوری منو؟ 😐
مادر با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
! لینا، تو امروز حالت خوبه؟
_ آره.
! مطمئنی؟
_ بله.
! پس چرا اینقدر عجیبی؟
جونگکوک مکث کرد.
_ شاید خوابم میاد.
- ولی تو همیشه صبحها زود بیدار میشی.
جونگکوک:
_ ...
پدر هم بالاخره سرش رو از بشقابش بلند کرد.
" دیشب چیزی خوردی؟
_ نه.
" پس چرا رفتارت فرق کرده؟
_ فرق نکرده.
^ کرده.
جونگکوک نگاهی به داداش لینا انداخت.
_ تو امروز خیلی حرف میزنی.
^ من؟! 😐
- آره تو!
^ خب من همیشه حرف میزنم!
مادر آهی کشید.
! بیخیال... بذارید صبحونهش رو بخوره.
جونگکوک آرام قاشقش رو برداشت.
_ بالاخره یکی یه حرف منطقی زد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک تازه فهمید چی گفته.
_ ...
^ ...
- ...
" ...
مادر:
! لینا...
_ جان؟
! تو واقعاً خوبی؟ 😐
جونگکوک لبخند مصنوعی زد.
_ عالیام.
---
سئول
لینا بعد از اینکه از سر میز بلند شد، مستقیم به اتاق جونگکوک برگشت.
در رو بست و بهش تکیه داد.
+ اووووف...
چند ثانیه نفس راحت کشید.
+ خب...
به اتاق نگاه کرد.
+ حالا باید بفهمم جونگکوک چهکارهست.
چشمش به لپتاپ افتاد.
+ شاید این کمکم کنه.
لپتاپ رو باز کرد.
همین که صفحه روشن شد، چند پوشه روی دسکتاپ دید.
+ خب خب...
روی یکی از پوشهها کلیک کرد.
+ «Work»...
چشمهاش گرد شد.
+ کار؟
پوشه رو باز کرد.
چند فایل و عکس داخلش بود.
لینا با دقت نگاه کرد.
+ این بشر دقیقاً چهکار میکنه؟!
همان لحظه صدای در آمد.
تق تق.
لینا سریع لپتاپ رو بست.
+ بله؟!
صدایی از پشت در آمد.
~جونگکوک؟
لینا خشک شد.
+ ...
~میتونم بیام داخل؟
لینا زیر لب گفت:
+ یکی دیگه هم هست؟! 😭
بعد با صدای بلند گفت:
+ آره... بیا.
دستگیره پایین رفت.
و در باز شد...
- ۳۵۴
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط