پارت۳

"قلبی که دوباره تپید"


با سرفه هایی که تو خواب بهم حمله کردن بیدار شدم..
اطراف رو نگاه کردم
خمیازه ای کشیدم و یکم خودم رو جا به جا کردم..

پدر عدضیم وضعش هرروز بهتر میشه و الان پولدار مملکتیه واس خودش

مامانم الان دیگه مرده بود .. اون عوضی کشتش ...و من حتی از قبل هم بیشتر عذاب میکشیدم

واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم ولی هرجور شده باید فرار میکردم

فردا تولد ۸ سالگیم بود بود.. یه حسی بهم میگفت فردا باید بیشتر عذاب بکشم..

خب دلیلش معلومه دیگه..
به خاطر اینکه تو این روز من به دنیا اومدم
... یا بهتره بگم برای بار دوم بدنیا اومدم..
حالا هرچی... من تو این روز بدنیا اومدم و پدرم هم ازم متنفره.

یهو در باز شد و برادر ناتنیم یه تیکه غذا برام پرت کرد که خورد تو صورتم و گفت:

هوی دختره غذاتو بخور از قیافه نیوفتی که سودمون یه وقت کم نشه.

بعدشم در رو محکم بست و قفل کرد

راستش تنها چیزی که این سری توش شلتسن خوب بود این بود که خیلی خوشگل بودم..

البته اگه اینها من رو با کتکاشون نابود نکنن..

تو همین فکر ها بودم که صدای بابام به گوشم رسید
از کانالی که به اینجا ره داره من میتونم تقریبا همه ی حرفاشون رو بشنوم..

رفت نزدیک و گوشم رو چسبوندم که با دقت بتونم بشنوم

_ این فرصت خیلی بزرگیه نمیتونم از دستش بدم

+پس اون دختره چی؟ کی حواسش باشه؟

_ اون میخواد مثلا چیکار کنه ها؟ به هر حال حتما باید بریم . باید تو رو با خودم ببرم تا معامله جور شه.
این شانس بزرگیه برامون..
در ضمن اون هرزه ی بدرد نخور از کجا میخواد بفهمه ما خونه نیستیم؟..
هرچند بدونه هم کاری نمیتونه بکنه..



بعدش صدا دور شد..

ایول!
میخوام هردوشون برن بیرون این فرصت نابیه

حالا نشونت میدم این هرزه ی بدردنخور چیکار میخواد بکنه

به دور و بر نگاه کردم.. یه تیکه فلز زنگ زده دیدم که گوشه ی انباری افتاده بود..

رفتم و برش داشتم و سعی کردم باهاش در رو بشکنم

درِ انباری چوبی بود

چندین بار فلز رو کوبیدم به در..
لعنتی خیلی برای من سفته!

ولی تسلیم نشدم و با تمام توانم چند بار بهش ضربه زدم..
انقد ضبه زدم که بالاخره در شکست و خورده چوباش فرو ریختن تو صورتم

تا اومدم واکنش نشون بدم و جلوی چشمام رو بگیرم یه تیکه از خورده چوبا رفتی تو یکی از چشمام..

آیییی آیییییییی وای خدای مننن.. خیلی درد دارهههه
چیکار کنم..

محکم جلوی چشمم رو گرفته بودم و اشکم در اومده بود

نگاهی به اطراف انداختم و یه تیک پارچه پیدا کردم و با آبی که برام گذاشته بودنش تمیزش کردم و فورا باهاش طوری که چشمم رو میپوشوند، دور سرم بستم..

وقت نداشتم زیاد معطل کنم.. ممکن بود معامله شدن اصلا جور نشه و زود بر‌سن...
و خدا میدونه چجوری عصبانیت شکستشون رو با کتک زدن من خالی میکردن..

فوری دوییدم رفتم بیرون.. وای.. خیلی وقت بود نور آفتاب رو ندیده بودم.. یکم زیادی نورانیه..

دوییدم و فقط دوییدم تا جایی دوییدم که دیگه پاهام توان نداشت..
با این بدن ضعیف میخواستم چیکار کنم؟

نگاه کردم و دیدم یه پارک نزدیکمه .. رفتم توش تا یکم استراحت کنم..

یه درخت دیدم و نشستم رو زمین کنارش و چشمم رو محکم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن..

یهو یه سایه بالا سرم دیدم..
سرم رو بلند کردم یه پسر بلوند رو دیدم پسره با تعجب بهم زل زد و گفت:







...
دیدگاه ها (۴۳)

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت13جین:جونگکو...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

به زیباییه مشکی

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

همسر غیره منتظره

رمان عشق ممنوع

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط