{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترکی در زمستان به پيرمرد که نگهبان بود گفت:

دخترکی در زمستان به پيرمرد که نگهبان بود گفت:
سردت نیست؟ گفت: عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند
.
.
.
و فراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد...!
مواظب وعدهایمان باشیم...
دیدگاه ها (۳)

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

فاصله یک لبخند تا جنون

قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[24]در کنار تهیونگ نشستم که تهیونگ برگشت ...

جدایی

دخترکی در زمستان به پيرمرد که نگهبان بود گفت:سردت نیست؟ گفت:...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟ گفت: عادت دارمگفت...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟ گفت: عادت دارمگفت...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟ گفت: عادت دارمگفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط