محو زیبایی او
محو زیبایی او
پارت ۵۲
ویو رزا
بهوش اومدم توی خونه بودم خونهههههه
ته یونگ برنده شد ؟
دوستام چی ؟
شاید همش یه خواب بوده
وای خواب ترسناکی بود
بزار زنگ بزنم لنا واسش تعریف کنم چند بار زنگ زدم ولی جواب نمیداد
نکنه.....
خواب نبوده
از اتاقم رفتم بیرون و پدر و مادرم اونجا بودن
یادم افتاد زنگ بزنم ته یونگ سریع برگشتم تو اتاق خانوادم گیج منو نگاه میکردن
زنگ زدم
- فسقلی
+ خوبی ته یونگ یه خواب عجیب دیدم
- چی ؟
+ وارد یه بازی شدیم بعد
- وایسا رزا این خواب نبوده
+ چ ... چ . ی؟
- اون خواب واقعیت داشته
+ ته یونگ شوخیات بی مزه شده
- راست میگم
+ ....
- الان میام پیشت
روی تخت افتادم یعنی چی یعنی الان لنا پیشم نیست نمی تونم بهش زنگ بزنم واسش تعریف کنم بین منو ته یونگ چی شد و اون ذوق کنه 😭😭😭
بغضم گرفت کم کم که بیشتر بهش فکر میکردم گریه هام بیشتر و فشاری تر میشدن بعد از چند مین
در اتاق باز شد
ته یونگ بود اومد پیشم
خودمو جمع کردم و سعی کردم اونو از سرم بیرون کنم میدونم که این همه سال شاید بتونم باهاش راه بیام ولی نمی تونم خاطراتم رو با لنا هرگز فراموش کنم
+ کیا زنده موندن
- همه سالمن فقط ....
+ فقط چی ؟
- .....
+ بگو
- هیچی فقط توی بازی سلین زخمی شد همین
اه خیالم راحت شد
- خب برنامه مون چی بود ؟
+ یه زندگی رویایی
و خنده ای کردیم
۱۰ سال بعد
تو این ده سال ته یونگ اومد خاستگاریم و باهم ازدواج کردیم هنوز خاطرات لنا کنارم بود دوتا بچه داشتم یه دختر ۹ ساله و یه دختر ۴ ساله ، یه کوچولو هم تو دلمه دختر خانوم
ته یونگ آرزو داشت ۵ تا بچه داشته باشه و من دارم براش میسازم
تو این ده سال بهم گفت که رئیس مافیاست و کلیییی باهاش دعوام شد ولی روزای خوبی رو با هم گذروندیم
خب این رمان هم تموم شد
کسایی که فکر میکردیم که رمانو کوتاه کنم چرت میشه به کار من اعتماد ندارید ؟
امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه باورم نمیشه این فیک تموم شده کلی زحمت واسش کشیدم
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️گزارش نشه ❤️
پارت ۵۲
ویو رزا
بهوش اومدم توی خونه بودم خونهههههه
ته یونگ برنده شد ؟
دوستام چی ؟
شاید همش یه خواب بوده
وای خواب ترسناکی بود
بزار زنگ بزنم لنا واسش تعریف کنم چند بار زنگ زدم ولی جواب نمیداد
نکنه.....
خواب نبوده
از اتاقم رفتم بیرون و پدر و مادرم اونجا بودن
یادم افتاد زنگ بزنم ته یونگ سریع برگشتم تو اتاق خانوادم گیج منو نگاه میکردن
زنگ زدم
- فسقلی
+ خوبی ته یونگ یه خواب عجیب دیدم
- چی ؟
+ وارد یه بازی شدیم بعد
- وایسا رزا این خواب نبوده
+ چ ... چ . ی؟
- اون خواب واقعیت داشته
+ ته یونگ شوخیات بی مزه شده
- راست میگم
+ ....
- الان میام پیشت
روی تخت افتادم یعنی چی یعنی الان لنا پیشم نیست نمی تونم بهش زنگ بزنم واسش تعریف کنم بین منو ته یونگ چی شد و اون ذوق کنه 😭😭😭
بغضم گرفت کم کم که بیشتر بهش فکر میکردم گریه هام بیشتر و فشاری تر میشدن بعد از چند مین
در اتاق باز شد
ته یونگ بود اومد پیشم
خودمو جمع کردم و سعی کردم اونو از سرم بیرون کنم میدونم که این همه سال شاید بتونم باهاش راه بیام ولی نمی تونم خاطراتم رو با لنا هرگز فراموش کنم
+ کیا زنده موندن
- همه سالمن فقط ....
+ فقط چی ؟
- .....
+ بگو
- هیچی فقط توی بازی سلین زخمی شد همین
اه خیالم راحت شد
- خب برنامه مون چی بود ؟
+ یه زندگی رویایی
و خنده ای کردیم
۱۰ سال بعد
تو این ده سال ته یونگ اومد خاستگاریم و باهم ازدواج کردیم هنوز خاطرات لنا کنارم بود دوتا بچه داشتم یه دختر ۹ ساله و یه دختر ۴ ساله ، یه کوچولو هم تو دلمه دختر خانوم
ته یونگ آرزو داشت ۵ تا بچه داشته باشه و من دارم براش میسازم
تو این ده سال بهم گفت که رئیس مافیاست و کلیییی باهاش دعوام شد ولی روزای خوبی رو با هم گذروندیم
خب این رمان هم تموم شد
کسایی که فکر میکردیم که رمانو کوتاه کنم چرت میشه به کار من اعتماد ندارید ؟
امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه باورم نمیشه این فیک تموم شده کلی زحمت واسش کشیدم
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️گزارش نشه ❤️
- ۲.۱k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط