The Boy Who Stole Me From Death
The Boy Who Stole Me From Death
Part 3
رزا چند لحظه فقط به نامجون خیره ماند.
رزا: «پنج بار؟»
نامجون: «آره.»
رزا: «داری شوخی میکنی.»
نامجون: «کاش اینطور بود.»
نامجون روی نیمکت نشست و نگاهش را به دریاچه دوخت.
نامجون: «وقتی پانزده سالت بود، از پلههای مدرسه افتادی. همه فکر کردن فقط شانس آوردی که اتفاقی برات نیفتاد.»
رزا اخم کرد.
آن روز را یادش بود.
خیلی خوب.
نامجون: «وقتی هفده سالت بود، اتوبوسی که هر روز سوارش میشدی تصادف کرد. اما اون روز جا موندی.»
قلب رزا فرو ریخت.
آن اتفاق را هم به خاطر داشت.
نامجون: «وقتی نوزده سالت بود، توی سفر کوهستانی گم شدی و درست قبل از طوفان راه برگشت رو پیدا کردی.»
صدای رزا لرزید.
رزا: «اونم کار تو بود؟»
نامجون آرام سر تکان داد.
اشک در چشمان رزا جمع شد.
رزا: «چرا؟ چرا این کارا رو میکردی؟»
برای چند لحظه فقط سکوت بود.
بعد نامجون لبخند تلخی زد.
نامجون: «چون نمیتونستم از دست دادنت رو ببینم.»
قلب رزا به شدت کوبید.
رزا: «یعنی...»
نامجون: «از همون اولین باری که دیدمت، عاشقت شدم.»
باد آرام میان درختان پیچید.
رزا احساس کرد نفس کشیدن سخت شده است.
تمام این سالها...
تمام آن لحظههای عجیب...
تمام آن حسهایی که انگار کسی مراقبش بوده...
واقعیت داشتند.
رزا: «پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
نامجون خندید.
نامجون: «چون فکر میکردم خوشبختی تو مهمتر از حضور منه.»
رزا به او نزدیکتر شد.
رزا: «و اگه خوشبختی من کنار تو باشه چی؟»
نامجون برای اولین بار حرفی برای گفتن نداشت.
نگاهش لرزید.
رزا دستش را گرفت.
همان دستی که بارها او را از مرگ نجات داده بود.
رزا: «این بار نوبت منه.»
نامجون: «نوبت تو برای چی؟»
رزا: «برای نجات دادن تو از تنهایی.»
چشمان نامجون پر از احساس شد.
لبخندی زد؛ واقعیترین لبخندی که رزا تا آن روز دیده بود.
و برای اولین بار، دیگر میانشان هیچ راز و فاصلهای نبود.
شاید نامجون سالها رزا را از مرگ نجات داده بود.
اما حقیقت این بود که رزا هم او را نجات داده بود.
از سالها تنهایی.
از سالها سکوت.
از زندگیای که بدون عشق فقط نفس کشیدن بود.
و آن روز، زیر آسمان غروب، هیچکس چیزی را از مرگ ندزدید.
آنها فقط یکدیگر را پیدا کردند.
The end 🪽
چطور بودددد؟؟؟؟
خوب بودددد ؟؟؟؟
خب این هم از این شرایط پارت قبل رو که نرسوندید ولی خب
شب هم معرفی داریم یا شاید فردا وبی یه معرفی خفن از یه فیک خیلی خوب داریم
Part 3
رزا چند لحظه فقط به نامجون خیره ماند.
رزا: «پنج بار؟»
نامجون: «آره.»
رزا: «داری شوخی میکنی.»
نامجون: «کاش اینطور بود.»
نامجون روی نیمکت نشست و نگاهش را به دریاچه دوخت.
نامجون: «وقتی پانزده سالت بود، از پلههای مدرسه افتادی. همه فکر کردن فقط شانس آوردی که اتفاقی برات نیفتاد.»
رزا اخم کرد.
آن روز را یادش بود.
خیلی خوب.
نامجون: «وقتی هفده سالت بود، اتوبوسی که هر روز سوارش میشدی تصادف کرد. اما اون روز جا موندی.»
قلب رزا فرو ریخت.
آن اتفاق را هم به خاطر داشت.
نامجون: «وقتی نوزده سالت بود، توی سفر کوهستانی گم شدی و درست قبل از طوفان راه برگشت رو پیدا کردی.»
صدای رزا لرزید.
رزا: «اونم کار تو بود؟»
نامجون آرام سر تکان داد.
اشک در چشمان رزا جمع شد.
رزا: «چرا؟ چرا این کارا رو میکردی؟»
برای چند لحظه فقط سکوت بود.
بعد نامجون لبخند تلخی زد.
نامجون: «چون نمیتونستم از دست دادنت رو ببینم.»
قلب رزا به شدت کوبید.
رزا: «یعنی...»
نامجون: «از همون اولین باری که دیدمت، عاشقت شدم.»
باد آرام میان درختان پیچید.
رزا احساس کرد نفس کشیدن سخت شده است.
تمام این سالها...
تمام آن لحظههای عجیب...
تمام آن حسهایی که انگار کسی مراقبش بوده...
واقعیت داشتند.
رزا: «پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
نامجون خندید.
نامجون: «چون فکر میکردم خوشبختی تو مهمتر از حضور منه.»
رزا به او نزدیکتر شد.
رزا: «و اگه خوشبختی من کنار تو باشه چی؟»
نامجون برای اولین بار حرفی برای گفتن نداشت.
نگاهش لرزید.
رزا دستش را گرفت.
همان دستی که بارها او را از مرگ نجات داده بود.
رزا: «این بار نوبت منه.»
نامجون: «نوبت تو برای چی؟»
رزا: «برای نجات دادن تو از تنهایی.»
چشمان نامجون پر از احساس شد.
لبخندی زد؛ واقعیترین لبخندی که رزا تا آن روز دیده بود.
و برای اولین بار، دیگر میانشان هیچ راز و فاصلهای نبود.
شاید نامجون سالها رزا را از مرگ نجات داده بود.
اما حقیقت این بود که رزا هم او را نجات داده بود.
از سالها تنهایی.
از سالها سکوت.
از زندگیای که بدون عشق فقط نفس کشیدن بود.
و آن روز، زیر آسمان غروب، هیچکس چیزی را از مرگ ندزدید.
آنها فقط یکدیگر را پیدا کردند.
The end 🪽
چطور بودددد؟؟؟؟
خوب بودددد ؟؟؟؟
خب این هم از این شرایط پارت قبل رو که نرسوندید ولی خب
شب هم معرفی داریم یا شاید فردا وبی یه معرفی خفن از یه فیک خیلی خوب داریم
- ۹۲۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط