واییی خیلی مزخرفه

واییی خیلی مزخرفه

عروسی پسر خالم بود همه جمع شده بودیم خونه خالم
پسر خالم و همسرش خواستن برن یه چیزایی بخرن
منم رابطم با پسر خالم خیلی خوب بود
از وقتی که زنش هم اومده بود تو فامیل فقط باهاش شوخی میکردم
رابطم با اونم خوب بود
به من گفتن تو هم بیا منم گفتم باشه
وقتی که از خونه رفتیم بیرون تا برگشت به خونه این دوتا باهم حرف میزدن و میخندیدن منم مثل اسکولا افتاده بودم دنبالشون

یعنی اون موقع قشنگ حس بی مصرف بودن بهم دست داد.
دیدگاه ها (۶)

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

درخواستی#وقتی عضو هشتمی و یکی دیگه وارد گروه میشه (عضو نهم) ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part23وارد رستوران شدیمو سر ی میز نشستیم بارک...

اجبار به بد بختی پارت ۱۵

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨★𝒑𝒂𝒓𝒕¹⁷ویو انیاخیلیییی حوصله سر بر بود منتظر بو...

Cruel Love پارت ۴ ‌ تهیونگ گفت که چهار تایی بریم بیرون (لار...

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

سلام بچه ها ببخشید بابت اینکه یهویی از همجا غیبم زد..من اول ...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 4)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط