پارت دوازدهم-سیب زمینی-
_"این جوری! باید دستمال رو این طوری بکشی تا لکه ها برن!"
نیکولاس در تلاش بود تا یک دستمال کشیدن ساده بر روی کمد را به شاهدخت یاد دهد!
+"این طوری؟!"
_"نه نه نه!"
نیکولاس کلافه ، دست شاهدخت را که دستمال در دستش بود ، گرفت و کمکش کرد تا کمی با قدرت دستمال بکشد:"این طوری که دستمال می کشی فقط دستمال کمد رو لمس می کنه! تو این هفت سال که باهات بودم کلی چرت و پرت خوشمزه خوردی مثلاً باید بیشتر از من قدرت داشته باشی!"
شاهدخت گونه هایش را باد کرد:"باشه باشه فهمیدم! یاد گرفتم! تو برو یه کار دیگه بکن...مثلا...جنازه ها رو دفن کن!😏"
نیکولاس اخم هایش را در هم کشید و بلند شد تا از اتاق خارج شود:"بله...چه تقسیم وظایف عادلانه ای!"
بعد از تمیز کردن طبقه ی هشتم و راه پله ها و دفن کردن جنازه ها توسط نیکولاس ، هر دو گوشه ای نشستند اما شکم هایشان آن چنان صدای بلندی داد که تمان اتاق را در بر گرفت!
دختر مو طلایی ، آرام بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد...محیط سرسبز با درختان و مزارع کشاورزی...نسیم ملایم موهای ابریشمی اش را به رقص وا داشت. ناگهان نگاه شاهدخت روی جعبه ی سیب زمینی در گوشه ی یک خانه افتاد.
_"نیک! بهت دستور می دم بری از اونجا سیب زمینی بیاری!"
+"اما این دزدیه!"
_"می دونم اما چاره ی دیگه ای نداریم! و فکر کنم بتونی بری. آخه این برج و اطرافش داخل یه محوطه ی جادویی هست که نمی ذاره ما از این محوطه خارج بشیم."
نیکولاس آهی کشید و به ناچار ، از برج خارج شد... آرام آرام و پنهانی به سمت آن خانه رفت...
نیکولاس موفق شد تا چند سیب زمینی بدزدد اما هنگام بازگشت ، تمامی اهالی روستا از کوچک تا بزرگ اطرافش را محاصره کردند! هر کدام چیزی در دستشان...یکی با داس و دیگری با جارو!
آدریانا که از دور شاهد صحنه بود ، به سرعت از برج پایین آمد و قبل از آنکه نیکولاس رسماً به قتل برسد ، جلو پرید:
"لطفا کاری باهاش نداشته باشید! راستش...راستش...اون...اون...از وقتی که مادرش مرده حالش خیلی بد شده! کار هایی می کنه که بعدا می فهمه و پشیمون می شه! کلا مریض شده! دست خودش نیست و کار اشتباه می کنه!"
نیکولاس که متوجه داستان دروغین آدریانا برای نجات او شد ، از اینکه او را یک مریض خطاب کرده ، بسیار آزرده خاطر شد و تصمیم گرفت به سبک خود آدریانا-یعتی با داستان های دروغین- انتقام بگیرد: "درسته درسته...*•نامزدم• راست می گه*...لطفا من رو ببخشید..."
آدریانا چشم هایش گشاد شدند! جمله ی "چی داری بلغور می کنی؟" از چهره اش مشخص بود! اما مجبور شد آرام سر تکان دهد و تایید کند!
مردم احساساتی روستا ، اشک در چشمانشان جمع شد و جعبه ای سیب زمینی به آنها دادند!
بسیار تشکر کردند و با جعبه در دستشان ، به سمت برج بازگشتند...
نیکولاس به محض دور شدن از پردم روستا ، زبان به اعتراض گشود: "مریض؟ منظورت چی بود از اون حرف؟! چه نجات مسخره ای!"
آدریانا سعی کرد از خودش دفاع کند:"می خواستم نکشنت!"
_"اصلا شاهدخت...چرا خودت نمیری این کارا رو بکنی؟! مگه رو پیشونی من نوشته که هر چی کار سخت هست رو من باید انجام بدم؟!"
+"خیر! پشت گردنت نوشته!!"
نیکولاس از حرکت ایستاد. شاهدخت درست به نقطه ضعف او کوبیده بود! همان نماد بردگی لعنتی که سرنوشتش را با درد و تحقیر گره زده بود...
آدریانا متوجه دسته گلی که آب داده بود شد.
نیکولاس سکوت کرد و دوباره به حرکت افتاد. آدریانا به سرعت جلو رفت و دست نیک را محکم گرفت:
"ب-ببخشید...منظوری نداشتم...فقط...فقط این روزا...خیلی احساس دلتنگی و خشم می کنم...خشم از خواهرم...خشم از میشل...خشم از خودم که داشتم تو رو به خاطر میشل رها می کردم! من...من عذر می خوام...می دونم که یه دختر بی عرضه ام! می دونم که بلد نیستم حتی یه جادوی ساده ، یا یه کار خونه ی ساده انجام بدم! تمام ۱۵ سال زندگیم رو به خوردن و خوابیدن و دستور دادن پرداختم! من..."
نیکولاس آرام برگشت...مثل زمانی که فقط دو کودک بودند ، دستش را بیرون کشید و موهای ابریشمی و طلایی اش را نوازش کرد: "شاهدخت ها همشون بی عرضه ان! نگران نباش! تو نسبت به بقیه ی شاهدخت ها باعرضه تری!"
وارد اتاق خود شدند...نیکولاس جعبه را گوشه ای گذاشت و نشست:"خب دیگه شاهدخت...من آشپزی بلد نیستم...بیا این سیب زمینی ها رو بپز بخوریم!"
آدریانا لبخند خجالت زده ای زد: "آم...می دونی...من می تونستم یاد بگیرماااا...ولی دلم نخواست...!"
نیکولاس دستش را روی پیشانی اش گذاشت: "ببین...کل جمله ات بی ارزشه به جز بخش آخر! الان یعنی آشپزی هم بلد نیستی؟!"
"...."
سکوت حاکم شد...
لحظه ای دیگر ، نیکولاس در حالی که سیب زمینی دوم را بر می داشت آرام گفت: "سیب زمینی خام هم خوشمزه ست."(😂)
آدریانا در حالی که گاز دیگری به سیب زمینی می زد "هوم" ریزی گفت! (😂)
نیکولاس در تلاش بود تا یک دستمال کشیدن ساده بر روی کمد را به شاهدخت یاد دهد!
+"این طوری؟!"
_"نه نه نه!"
نیکولاس کلافه ، دست شاهدخت را که دستمال در دستش بود ، گرفت و کمکش کرد تا کمی با قدرت دستمال بکشد:"این طوری که دستمال می کشی فقط دستمال کمد رو لمس می کنه! تو این هفت سال که باهات بودم کلی چرت و پرت خوشمزه خوردی مثلاً باید بیشتر از من قدرت داشته باشی!"
شاهدخت گونه هایش را باد کرد:"باشه باشه فهمیدم! یاد گرفتم! تو برو یه کار دیگه بکن...مثلا...جنازه ها رو دفن کن!😏"
نیکولاس اخم هایش را در هم کشید و بلند شد تا از اتاق خارج شود:"بله...چه تقسیم وظایف عادلانه ای!"
بعد از تمیز کردن طبقه ی هشتم و راه پله ها و دفن کردن جنازه ها توسط نیکولاس ، هر دو گوشه ای نشستند اما شکم هایشان آن چنان صدای بلندی داد که تمان اتاق را در بر گرفت!
دختر مو طلایی ، آرام بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد...محیط سرسبز با درختان و مزارع کشاورزی...نسیم ملایم موهای ابریشمی اش را به رقص وا داشت. ناگهان نگاه شاهدخت روی جعبه ی سیب زمینی در گوشه ی یک خانه افتاد.
_"نیک! بهت دستور می دم بری از اونجا سیب زمینی بیاری!"
+"اما این دزدیه!"
_"می دونم اما چاره ی دیگه ای نداریم! و فکر کنم بتونی بری. آخه این برج و اطرافش داخل یه محوطه ی جادویی هست که نمی ذاره ما از این محوطه خارج بشیم."
نیکولاس آهی کشید و به ناچار ، از برج خارج شد... آرام آرام و پنهانی به سمت آن خانه رفت...
نیکولاس موفق شد تا چند سیب زمینی بدزدد اما هنگام بازگشت ، تمامی اهالی روستا از کوچک تا بزرگ اطرافش را محاصره کردند! هر کدام چیزی در دستشان...یکی با داس و دیگری با جارو!
آدریانا که از دور شاهد صحنه بود ، به سرعت از برج پایین آمد و قبل از آنکه نیکولاس رسماً به قتل برسد ، جلو پرید:
"لطفا کاری باهاش نداشته باشید! راستش...راستش...اون...اون...از وقتی که مادرش مرده حالش خیلی بد شده! کار هایی می کنه که بعدا می فهمه و پشیمون می شه! کلا مریض شده! دست خودش نیست و کار اشتباه می کنه!"
نیکولاس که متوجه داستان دروغین آدریانا برای نجات او شد ، از اینکه او را یک مریض خطاب کرده ، بسیار آزرده خاطر شد و تصمیم گرفت به سبک خود آدریانا-یعتی با داستان های دروغین- انتقام بگیرد: "درسته درسته...*•نامزدم• راست می گه*...لطفا من رو ببخشید..."
آدریانا چشم هایش گشاد شدند! جمله ی "چی داری بلغور می کنی؟" از چهره اش مشخص بود! اما مجبور شد آرام سر تکان دهد و تایید کند!
مردم احساساتی روستا ، اشک در چشمانشان جمع شد و جعبه ای سیب زمینی به آنها دادند!
بسیار تشکر کردند و با جعبه در دستشان ، به سمت برج بازگشتند...
نیکولاس به محض دور شدن از پردم روستا ، زبان به اعتراض گشود: "مریض؟ منظورت چی بود از اون حرف؟! چه نجات مسخره ای!"
آدریانا سعی کرد از خودش دفاع کند:"می خواستم نکشنت!"
_"اصلا شاهدخت...چرا خودت نمیری این کارا رو بکنی؟! مگه رو پیشونی من نوشته که هر چی کار سخت هست رو من باید انجام بدم؟!"
+"خیر! پشت گردنت نوشته!!"
نیکولاس از حرکت ایستاد. شاهدخت درست به نقطه ضعف او کوبیده بود! همان نماد بردگی لعنتی که سرنوشتش را با درد و تحقیر گره زده بود...
آدریانا متوجه دسته گلی که آب داده بود شد.
نیکولاس سکوت کرد و دوباره به حرکت افتاد. آدریانا به سرعت جلو رفت و دست نیک را محکم گرفت:
"ب-ببخشید...منظوری نداشتم...فقط...فقط این روزا...خیلی احساس دلتنگی و خشم می کنم...خشم از خواهرم...خشم از میشل...خشم از خودم که داشتم تو رو به خاطر میشل رها می کردم! من...من عذر می خوام...می دونم که یه دختر بی عرضه ام! می دونم که بلد نیستم حتی یه جادوی ساده ، یا یه کار خونه ی ساده انجام بدم! تمام ۱۵ سال زندگیم رو به خوردن و خوابیدن و دستور دادن پرداختم! من..."
نیکولاس آرام برگشت...مثل زمانی که فقط دو کودک بودند ، دستش را بیرون کشید و موهای ابریشمی و طلایی اش را نوازش کرد: "شاهدخت ها همشون بی عرضه ان! نگران نباش! تو نسبت به بقیه ی شاهدخت ها باعرضه تری!"
وارد اتاق خود شدند...نیکولاس جعبه را گوشه ای گذاشت و نشست:"خب دیگه شاهدخت...من آشپزی بلد نیستم...بیا این سیب زمینی ها رو بپز بخوریم!"
آدریانا لبخند خجالت زده ای زد: "آم...می دونی...من می تونستم یاد بگیرماااا...ولی دلم نخواست...!"
نیکولاس دستش را روی پیشانی اش گذاشت: "ببین...کل جمله ات بی ارزشه به جز بخش آخر! الان یعنی آشپزی هم بلد نیستی؟!"
"...."
سکوت حاکم شد...
لحظه ای دیگر ، نیکولاس در حالی که سیب زمینی دوم را بر می داشت آرام گفت: "سیب زمینی خام هم خوشمزه ست."(😂)
آدریانا در حالی که گاز دیگری به سیب زمینی می زد "هوم" ریزی گفت! (😂)
- ۲۱.۶k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط