پارت پنجم | روزِ بارانی

پارت پنجم | روزِ بارانی

از صبح باران می‌بارید.

کافه خلوت‌تر از روزهای معمول بود و صدای باران، آرام با موسیقی داخل کافه قاطی می‌شد.

جنگکوک مشغول تمیز کردن میزها بود که زنگ در به صدا درآمد.

سرش را بلند کرد.

لیانا وارد شد.

موهایش کمی خیس شده بود و آستین‌های لباسش را تا روی دست‌هایش کشیده بود.

جنگکوک سریع گفت:

«خیس شدی.»

لیانا خندید.

«یه کم.»

«چتر نداشتی؟»

«داشتم.»

«پس؟»

«باد بردش.»

جنگکوک خندید.

«چترت رو باد برد؟»

«آره. خیلی هم راحت.»

جنگکوک دستمال تمیزی از کنار کانتر برداشت و به سمتش گرفت.

«بگیر.»

لیانا دستمال را گرفت.

«مرسی.»

«بشین. قهوه‌ت رو میارم.»

«ولی هنوز سفارش ندادم.»

جنگکوک همان‌طور که برمی‌گشت گفت:

«می‌دونم چی می‌خوای.»

لیانا لبخند زد.

«امروز با یه شات اضافه.»

«دو تا؟»

«یکی.»

«بالاخره.»

چند دقیقه بعد، فنجان قهوه جلوی لیانا بود.

این بار خبری از قلب روی فوم نبود.

اما کنار فنجان، یک دستمال اضافه گذاشته شده بود.

لیانا به آن نگاه کرد.

«اینم جزو سفارشه؟»

جنگکوک گفت:

«نه. برای موهات.»

لیانا با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

«هنوز خیسه.»

لیانا دستش را به موهایش کشید.

«آها.»

بعد آرام گفت:

«ممنون.»

جنگکوک سر تکان داد و برگشت.

چند دقیقه بعد، صدای عطسه‌ی لیانا بلند شد.

جنگکوک از پشت کانتر برگشت.

«سرما خوردی؟»

«نه.»

عطسه‌ی دوم.

جنگکوک ابرو بالا انداخت.

«معلومه.»

«خوبم.»

«لیانا.»

«جان؟»

«چای می‌خوای؟»

«نه، قهوه‌م رو می‌خورم.»

«قهوه درمان سرماخوردگی نیست.»

«می‌دونم.»

جنگکوک یک فنجان چای گرم آماده کرد و بدون حرف روی میز گذاشت.

لیانا به چای نگاه کرد.

«جنگکوک...»

«چیه؟»

«من سفارش نداده بودم.»

«می‌دونم.»

«پس چرا آوردی؟»

جنگکوک کمی مکث کرد.

«چون دلم خواست.»

لیانا چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد لبخند زد.

«باشه.»

چای را برداشت.

«پس ممنون.»

جنگکوک برگشت سمت کانتر.

اما این بار خودش هم لبخند می‌زد.

لیانا جرعه‌ای از چای خورد و آرام گفت:

«خیلی خوبه.»

جنگکوک از دور جواب داد:

«می‌دونم.»

لیانا خندید.

و برای اولین بار، صدای خنده‌ی او باعث شد جنگکوک احساس کند آن کافه‌ی کوچک، از همیشه گرم‌تر شده است.
دیدگاه ها (۱۰)

👑 پارت یازدهم | گفت‌وگویی پشتِ پنجرهصبح روز بعد، قصر آرام‌تر...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت 1

.....پارت دوم.....

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

پارت ۱۶

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط