کمه بخونش ولی
کمه بخونش ولی
🥔 «عملیات سیبزمینیِ مایکی» 🥔
یه روز مایکی ساعت ۳ صبح از خواب بیدار شد و با قیافهی کاملاً جدی رفت سراغ دراکن:
مایکی: «دراکن.»
دراکن: «چیه؟»
مایکی: «من گرسنمه.»
دراکن: «خب برو چیزی بخور.»
مایکی: «نه. تو درست کن.»
دراکن که از شدت خوابآلودگی دیگه توان بحث نداشت، رفت آشپزخونه و شروع کرد سیبزمینی سرخ کردن.
همون موقع باجی از پنجره پرید داخل:
«مایکیییی! منم گرسنمه!»
چیفویو هم پشت سرش وارد شد:
«باجیسان، شما چرا از پنجره میای؟!»
باجی: «در قفل بود.»
چیفویو: «خب زنگ میزدی!»
باجی: «زنگ ندارن.»
چیفویو: «چرا؟»
باجی: «چون مایکی خرابش کرده.»
مایکی از اون طرف: «یادم نیست. 🤨»
ناگهان هانما از سقف آویزون شد:
«بچههااااا، شام داریم؟»
همه: «تو چرا از سقف اومدی؟!»
هانما: «داشتم مسیر میانبُر میرفتم.»
دراکن: «از سقف؟!»
هانما: «آره.»
در همین لحظه ران و ریندو هم وارد شدن.
ران: «شنیدیم غذا هست.»
دراکن: «کی بهتون گفت؟»
ریندو: «بوی سیبزمینی.»
دراکن: «…»
بعد ایزانا هم اومد.
بعد سانزو.
بعد تاکمیچی.
بعد ناگهان تایجو وارد شد و گفت:
«اینجا چه خبره؟»
مایکی با دهان پر سیبزمینی گفت:
«مهمونی.»
تایجو: «چه کسی دعوت کرده؟»
مایکی: «من.»
تایجو: «چرا؟»
مایکی: «سیبزمینی زیاد بود.»
تایجو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نشست.
پنج دقیقه بعد، همه داشتن سر آخرین سیبزمینی دعوا میکردن.
چیفویو: «باجیسان، شما هفت تا خوردی!»
باجی: «این آخریه.»
چیفویو: «اون آخری رو هم خوردی!»
باجی: «پس این یکی آخریِ واقعیه.»
همون لحظه دراکن بشقاب رو برداشت و فرار کرد.
همه: «دراکنننننننن! 😭»
دراکن از پلهها پایین میدوید و فریاد میزد:
«سیبزمینی مال منههههه!» 🥔🏃♂️💨
و مایکی پشت سرش:
«دراکن برگرددددددددد!» 😭
آخرش هم مامان مایکی اومد، همه رو با نگاهش ساکت کرد و گفت:
«شماها چرا ساعت سه صبح توی خونهی من سیبزمینیخوری راه انداختید؟»
همه به مایکی نگاه کردن.
مایکی:
«…من فقط گرسنه بودم. 🗿»
پایان. 🪿💀
🥔 «عملیات سیبزمینیِ مایکی» 🥔
یه روز مایکی ساعت ۳ صبح از خواب بیدار شد و با قیافهی کاملاً جدی رفت سراغ دراکن:
مایکی: «دراکن.»
دراکن: «چیه؟»
مایکی: «من گرسنمه.»
دراکن: «خب برو چیزی بخور.»
مایکی: «نه. تو درست کن.»
دراکن که از شدت خوابآلودگی دیگه توان بحث نداشت، رفت آشپزخونه و شروع کرد سیبزمینی سرخ کردن.
همون موقع باجی از پنجره پرید داخل:
«مایکیییی! منم گرسنمه!»
چیفویو هم پشت سرش وارد شد:
«باجیسان، شما چرا از پنجره میای؟!»
باجی: «در قفل بود.»
چیفویو: «خب زنگ میزدی!»
باجی: «زنگ ندارن.»
چیفویو: «چرا؟»
باجی: «چون مایکی خرابش کرده.»
مایکی از اون طرف: «یادم نیست. 🤨»
ناگهان هانما از سقف آویزون شد:
«بچههااااا، شام داریم؟»
همه: «تو چرا از سقف اومدی؟!»
هانما: «داشتم مسیر میانبُر میرفتم.»
دراکن: «از سقف؟!»
هانما: «آره.»
در همین لحظه ران و ریندو هم وارد شدن.
ران: «شنیدیم غذا هست.»
دراکن: «کی بهتون گفت؟»
ریندو: «بوی سیبزمینی.»
دراکن: «…»
بعد ایزانا هم اومد.
بعد سانزو.
بعد تاکمیچی.
بعد ناگهان تایجو وارد شد و گفت:
«اینجا چه خبره؟»
مایکی با دهان پر سیبزمینی گفت:
«مهمونی.»
تایجو: «چه کسی دعوت کرده؟»
مایکی: «من.»
تایجو: «چرا؟»
مایکی: «سیبزمینی زیاد بود.»
تایجو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نشست.
پنج دقیقه بعد، همه داشتن سر آخرین سیبزمینی دعوا میکردن.
چیفویو: «باجیسان، شما هفت تا خوردی!»
باجی: «این آخریه.»
چیفویو: «اون آخری رو هم خوردی!»
باجی: «پس این یکی آخریِ واقعیه.»
همون لحظه دراکن بشقاب رو برداشت و فرار کرد.
همه: «دراکنننننننن! 😭»
دراکن از پلهها پایین میدوید و فریاد میزد:
«سیبزمینی مال منههههه!» 🥔🏃♂️💨
و مایکی پشت سرش:
«دراکن برگرددددددددد!» 😭
آخرش هم مامان مایکی اومد، همه رو با نگاهش ساکت کرد و گفت:
«شماها چرا ساعت سه صبح توی خونهی من سیبزمینیخوری راه انداختید؟»
همه به مایکی نگاه کردن.
مایکی:
«…من فقط گرسنه بودم. 🗿»
پایان. 🪿💀
- ۶۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط