پارت ۴۳

دازای:چویا....یادته من بهت گفتم از مادرم هیچی یادم نیست؟.....الکی گفتم....چون اون زن منو طوری ترک کرد که خدا هم شیطان رو اونطور ترد نکرد..........
دازای* زانو هامو بغل کردم و تکیه گاه سرم کردم نمیخوام اونم مثل اون زن بره نمیخوام من دوسش دارم و از دستش
نمیدم پس ادامه دادم: اون با بدترین روش یعنی تظاهر کردن این کارو کرد....تظاهر به ابراز علاقه های غیر واقعی تظاهر با کادو هایی که پشتشون هیچ عشقی نبود.....چیبی من به حرف پدرم اصلا اهمیتی نمیدم چون فقط تورو کنار خودم میخوام ولی...اگه خودت نمیتونی کنار من بودن رو تحمل کنی..ق..قبول اما حداقل بگو چرا؟؟

بینشون فقط صدای سکوت بود سکوتی که به گلوشون چنگ انداخته بود و قصد رها کردن اون دو رو نداشت و هر لحظه محکم تر چنگ مینداخت ولی پسر مو قهوه ای از این سکوت کذایی خسته شد
و دوباره شکستش گفت:جواب نمیدی؟
اما دریغ از یه واکنش از مخاطب مورد نظرش پس ادامه حرفش رو گرفت و گفت:باشه اشکالی نداره حتی اگه شده تا صبح همینجا میشینم

چویا* صدای تکیه دادنش رو شنیدم شروع کرد به صحبت کردن و منم با جون و دل گوش میدادم چون میترسیدم.....میترسیدم این آخرین باری باشه که صداش رو میشنیدم،میخواستم صداش رو تو ذهنم هک کنم از مادرش حرف می‌زد باورم نمیشه یه مادر همچین کاری بکنه...هِه... البته....چرا تعجب میکنم مادر خودمم منو ترد کرد چرا از این موضوع تعجب میکنم؟؟
......وایسا؟؟چی نه نه...چرا داره چرت و پرت میگی احمق نردبون من عاشقشم درسته نمیتونم کلامی ابراز کنم اما دلیل بر این نیست که دوسش نداشته باشم نه عمرا بزارم با این توهماتی که میزنه خودشو ناراحت کنه و عشق منو تنفر فرض کنه با سرگیجه ای که داشتم درو باز کردم و دستگیره در رو تکیه گاه خودم کردم اونم چون به در تکیه داده بود با باز کردن ناگهانی در به عقب سرخورد و افتاد اما زود بلند شد میخواستم یه مشت به صورتش بزنم و داد بزنم(احمق این چه چرت و پرتایی هستش که میگی) اما با دیدن چهرش بازم ناتوان شدم دوباره بغض به گلوم راه باز کرد رفتم سمتش دستمو دورش حلقه کردم سفت و محکم بغلش‌ کردم انگار که می خواد از دستم در بره و من مانعش میشدم لباسش رو چنگ زدم صورتمو تو لباسش قائم کردم بلند داد زدم گفتم:تو حق نداری...حق نداری اینجوری راجب حسی که بهت دارم حرف بزنی فهمیدی احمق ها؟؟؟فهمیدی دیوونه....من عاشقتم....عاشق مهربونیت عاشق شوخیات عاشق چشمای به رنگ قهوه و عسلت عاشق دیوونه بازیهات......من عاشق خودت و همه چیزتم پس دهنت رو ببند و انقدر چرت و پرت نگو

بفرمااااا پارت دادممم
مشتاق نظراتتونم🎀
دیدگاه ها (۷)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ابلیس

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

یک سگ زیادی ولگرد

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط