چند پارتی از جانگ کوک
چند پارتی از جانگ کوک
رمان: وصلتِ آتش و یخ
قسمت اول: خبرِ بمبگونه!
همیشه فکر میکردم بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته، اینه که مجبور بشم با جانگکوک، پسرخالهی رومُخ و کلهشقام، توی یه اتاق حبس بشم. اما خبر نداشتم که سرنوشت قراره بدترش رو برام رقم بزنه.
توی خونهی خاله جمع شده بودیم. جو خونه سنگین بود، انگار بزرگترها داشتن یواشکی دربارهی چیزی حرف میزدن که نباید ما میفهمیدیم. جانگکوک درست روبهروی من نشسته بود، پاهایش را دراز کرده بود و با آن نیشخندِ همیشگیاش، طوری نگاهم میکرد که انگار دارم یه کارِ خیلی خندهدار انجام میدم.
زیر لب گفتم: «اون چشمات رو بچرخون اونور، کوک. ناهارِت رو بخور و انقدر زل نزن.»
جانگکوک با خونسردیِ تمام یک تیکه گوشت گذاشت توی دهانش و گفت: «اولاً که اسم من جانگکوکه، نه “کوک”. ثانیاً، تقصیر من نیست که تو انقدر حرص میخوری وقتی بهت نگاه میکنم. قیافهت وقتی عصبانی میشی بامزه میشه.»
دندانهایم را روی هم فشردم. «بامزه؟ من دارم میترکم! اگه یک بار دیگه مسخرهم کنی، با همین لیوان آب میپاشم تو صورتت.»
همان موقع، صدای سرفهی بلندِ خالهام سکوت را شکست. همه ساکت شدند. بابا و خاله نگاهی بهم انداختند و بعد به هم. قلبم شروع کرد به تند زدن. یکجور حسِ بدی داشتم.
خاله با صدایی که سعی میکرد مهربان باشد گفت: «بچهها… ما یه تصمیمی گرفتیم. میدونیم شاید الان براتون شوکه کننده باشه، ولی ما فکر کردیم برای آیندهتون بهتره.»
جانگکوک صاف نشست و با تعجب پرسید: «چی شده خاله؟ خبریه؟
بابا گلویش را صاف کرد و گفت: «ما تصمیم گرفتیم که شما دو تا با هم ازدواج کنید.»
انگار دنیا دور سرم چرخید. قاشق از دستم افتاد و روی زمین صدا داد. جانگکوک هم انگار برق گرفته باشد، یکدفعه از جایش بلند شد: «چی؟! ازدواج؟ با این؟ مگه من چقدر گناه کردم؟»
من هم که دیگر خون به مغزم نمیرسید، فریاد زدم: «منم اصلاً موافق نیستم! ما حتی نمیتونیم پنج دقیقه بدون دعوا کنار هم بشینیم، چه برسه به اینکه بخوایم یه عمر زندگی کنیم!»
ولی بزرگترها، بدون اینکه به اعتراضهای ما گوش بدهند، فقط با لبخند بهم نگاه میکردند. انگار ما دو نفر، بازیچههایی بودیم که تازه قرار بود با هم جفت بشیم.
آن شب، وقتی از خونهی خاله بیرون آمدم، جانگکوک دنبالم آمد. پشتش به من بود، اما میتوانستم حدس بزنم که چقدر عصبانی است. برگشت و با آن چشمهای براقش گفت: «فکر نکن این ازدواج قراره واقعاً اتفاق بیفته. من یه راهی پیدا میکنم که کنسلاش کنم. فهمیدی؟»
من فقط با خشم نگاهش کردم و گفتم: «امیدوارم! چون حتی فکر کردن بهش هم حالم رو بد میکنه.»
اما نمیدانستم که این شروعِ داستانی است که قرار است زندگیمان را برای همیشه عوض کند…
رمان: وصلتِ آتش و یخ
قسمت اول: خبرِ بمبگونه!
همیشه فکر میکردم بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته، اینه که مجبور بشم با جانگکوک، پسرخالهی رومُخ و کلهشقام، توی یه اتاق حبس بشم. اما خبر نداشتم که سرنوشت قراره بدترش رو برام رقم بزنه.
توی خونهی خاله جمع شده بودیم. جو خونه سنگین بود، انگار بزرگترها داشتن یواشکی دربارهی چیزی حرف میزدن که نباید ما میفهمیدیم. جانگکوک درست روبهروی من نشسته بود، پاهایش را دراز کرده بود و با آن نیشخندِ همیشگیاش، طوری نگاهم میکرد که انگار دارم یه کارِ خیلی خندهدار انجام میدم.
زیر لب گفتم: «اون چشمات رو بچرخون اونور، کوک. ناهارِت رو بخور و انقدر زل نزن.»
جانگکوک با خونسردیِ تمام یک تیکه گوشت گذاشت توی دهانش و گفت: «اولاً که اسم من جانگکوکه، نه “کوک”. ثانیاً، تقصیر من نیست که تو انقدر حرص میخوری وقتی بهت نگاه میکنم. قیافهت وقتی عصبانی میشی بامزه میشه.»
دندانهایم را روی هم فشردم. «بامزه؟ من دارم میترکم! اگه یک بار دیگه مسخرهم کنی، با همین لیوان آب میپاشم تو صورتت.»
همان موقع، صدای سرفهی بلندِ خالهام سکوت را شکست. همه ساکت شدند. بابا و خاله نگاهی بهم انداختند و بعد به هم. قلبم شروع کرد به تند زدن. یکجور حسِ بدی داشتم.
خاله با صدایی که سعی میکرد مهربان باشد گفت: «بچهها… ما یه تصمیمی گرفتیم. میدونیم شاید الان براتون شوکه کننده باشه، ولی ما فکر کردیم برای آیندهتون بهتره.»
جانگکوک صاف نشست و با تعجب پرسید: «چی شده خاله؟ خبریه؟
بابا گلویش را صاف کرد و گفت: «ما تصمیم گرفتیم که شما دو تا با هم ازدواج کنید.»
انگار دنیا دور سرم چرخید. قاشق از دستم افتاد و روی زمین صدا داد. جانگکوک هم انگار برق گرفته باشد، یکدفعه از جایش بلند شد: «چی؟! ازدواج؟ با این؟ مگه من چقدر گناه کردم؟»
من هم که دیگر خون به مغزم نمیرسید، فریاد زدم: «منم اصلاً موافق نیستم! ما حتی نمیتونیم پنج دقیقه بدون دعوا کنار هم بشینیم، چه برسه به اینکه بخوایم یه عمر زندگی کنیم!»
ولی بزرگترها، بدون اینکه به اعتراضهای ما گوش بدهند، فقط با لبخند بهم نگاه میکردند. انگار ما دو نفر، بازیچههایی بودیم که تازه قرار بود با هم جفت بشیم.
آن شب، وقتی از خونهی خاله بیرون آمدم، جانگکوک دنبالم آمد. پشتش به من بود، اما میتوانستم حدس بزنم که چقدر عصبانی است. برگشت و با آن چشمهای براقش گفت: «فکر نکن این ازدواج قراره واقعاً اتفاق بیفته. من یه راهی پیدا میکنم که کنسلاش کنم. فهمیدی؟»
من فقط با خشم نگاهش کردم و گفتم: «امیدوارم! چون حتی فکر کردن بهش هم حالم رو بد میکنه.»
اما نمیدانستم که این شروعِ داستانی است که قرار است زندگیمان را برای همیشه عوض کند…
- ۹۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط