𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰
ویو: ات
چند روز از مرگ بابا گذشته بود.
یونا و عمه رفته بودن و مامان جونگکوک هم بعد از مراسم به خونهش برگشته بود.
از صبح یه حس عجیبی داشتم؛
یه چیزی ته دلم سنگینی میکرد.
بالاخره رفتم پیش جونگکوک.
+ کوک...
_ هوم؟
+ امروز بریم پیش بابا؟
چند لحظه نگاهم کرد.
_ باشه.
رفتم لباسهای مشکیم رو پوشیدم و بعد از چند دقیقه، همراه جونگکوک از عمارت بیرون رفتیم.
تمام مسیر ساکت بودم.
وقتی رسیدیم، از ماشین پیاده شدم و آروم سمت مزار بابا رفتم.
همین که چشمم به سنگ قبرش افتاد، بغضم شکست.
کنارش نشستم.
دستم رو روی سنگ کشیدم و اشکهام بیاختیار سرازیر شدن.
+ بابا...
نفسم لرزید.
+ خیلی دلم برات تنگ شده.
چند لحظه ساکت موندم.
+ میدونی؟
+ جونگکوک خیلی مراقبمه.
لبخند کوچیکی بین اشکهام نشست.
+ همیشه حواسش بهم هست... حتی وقتی خودم میگم لازم نیست.
اشکهام رو پاک کردم.
+ اولش ازش خیلی ناراحت بودم.
+ فکر میکردم همهچیز تقصیر اونه.
+ ولی الان...
نگاهم رو پایین انداختم.
+ الان نمیخوام تنها باشم.
چند دقیقهی دیگه هم با بابا حرف زدم.
از روزهایی که گذشت گفتم.
از جونگکوک.
از همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود.
وقتی حرفهام تموم شد، چند دقیقه فقط سکوت کردم.
بعد صدای جونگکوک رو شنیدم.
_ ات...
برگشتم سمتش.
جونگکوک کنارم نشست.
_ من همیشه مراقبت میمونم.
نگاهش کردم.
_ هر اتفاقی هم بیفته، تنها نمیمونی.
آروم سر تکون دادم.
+ مرسی...
چند لحظه کنار هم نشستیم.
بعد بلند شدیم.
جونگکوک دستش رو دور کمرم حلقه کرد و
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
ل.بش رو آروم گذاشت روی ل.بم
ناخودآگاه دستهام رو دور گردنش حلقه کردم.
بوسه ای کوتاه بود...
اما انگار تمام راهی که از نفرت تا عشق طی کرده بودیم، توی همون لحظه به پایان رسید.
از اجبار آغاز شدیم،
میان نفرت گم شدیم،
و در آخر...
عشق، راهش رو میان ما پیدا کرد.
《میان عشق و نفرت 》
پایان. 🖤
امیدوارم به عنوان اولین فیکم خوب شده باشههه🎀
ماچ به کلتوننن💋♥️
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰
ویو: ات
چند روز از مرگ بابا گذشته بود.
یونا و عمه رفته بودن و مامان جونگکوک هم بعد از مراسم به خونهش برگشته بود.
از صبح یه حس عجیبی داشتم؛
یه چیزی ته دلم سنگینی میکرد.
بالاخره رفتم پیش جونگکوک.
+ کوک...
_ هوم؟
+ امروز بریم پیش بابا؟
چند لحظه نگاهم کرد.
_ باشه.
رفتم لباسهای مشکیم رو پوشیدم و بعد از چند دقیقه، همراه جونگکوک از عمارت بیرون رفتیم.
تمام مسیر ساکت بودم.
وقتی رسیدیم، از ماشین پیاده شدم و آروم سمت مزار بابا رفتم.
همین که چشمم به سنگ قبرش افتاد، بغضم شکست.
کنارش نشستم.
دستم رو روی سنگ کشیدم و اشکهام بیاختیار سرازیر شدن.
+ بابا...
نفسم لرزید.
+ خیلی دلم برات تنگ شده.
چند لحظه ساکت موندم.
+ میدونی؟
+ جونگکوک خیلی مراقبمه.
لبخند کوچیکی بین اشکهام نشست.
+ همیشه حواسش بهم هست... حتی وقتی خودم میگم لازم نیست.
اشکهام رو پاک کردم.
+ اولش ازش خیلی ناراحت بودم.
+ فکر میکردم همهچیز تقصیر اونه.
+ ولی الان...
نگاهم رو پایین انداختم.
+ الان نمیخوام تنها باشم.
چند دقیقهی دیگه هم با بابا حرف زدم.
از روزهایی که گذشت گفتم.
از جونگکوک.
از همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود.
وقتی حرفهام تموم شد، چند دقیقه فقط سکوت کردم.
بعد صدای جونگکوک رو شنیدم.
_ ات...
برگشتم سمتش.
جونگکوک کنارم نشست.
_ من همیشه مراقبت میمونم.
نگاهش کردم.
_ هر اتفاقی هم بیفته، تنها نمیمونی.
آروم سر تکون دادم.
+ مرسی...
چند لحظه کنار هم نشستیم.
بعد بلند شدیم.
جونگکوک دستش رو دور کمرم حلقه کرد و
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
ل.بش رو آروم گذاشت روی ل.بم
ناخودآگاه دستهام رو دور گردنش حلقه کردم.
بوسه ای کوتاه بود...
اما انگار تمام راهی که از نفرت تا عشق طی کرده بودیم، توی همون لحظه به پایان رسید.
از اجبار آغاز شدیم،
میان نفرت گم شدیم،
و در آخر...
عشق، راهش رو میان ما پیدا کرد.
《میان عشق و نفرت 》
پایان. 🖤
امیدوارم به عنوان اولین فیکم خوب شده باشههه🎀
ماچ به کلتوننن💋♥️
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۱.۸k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط