پسر رفت پیش خالکوب و گفت : این اسم دخترو که خالکوبی کردمو

پسر رفت پیش خالکوب و گفت : این اسم دخترو که خالکوبی کردمو پاک کن و این اسمو به جاش بنویس .
خالکوب گفت : عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی ؟
گفت آره
پرسید : پس چرا پاکش کنم ؟
گفت : دیروز ازدواج کرد ، تازه فهمیدم اسمشو عوضی بهم گفته ، اسم واقعیشو بنویس ..!
این یعنی معرفت ...
به سلامتی همه با معرفتا
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

ا/ت صبح روز بعد، زودتر از همیشه خودش را به دفتر روابط بین‌ال...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

فیک تهکوک وارث زار

این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو ق...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

چند پارتی جیمین پارت هشتم

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

پسر رفت پیش خالکوب و گفت : این اسم دخترو که خالکوبی کردمو پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط