🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 7 | کمکم
چند روز دیگر گذشت.
ا/ت هنوز اگر کسی از او میپرسید:
«سوکجین رو میشناسی؟»
احتمالاً جواب میداد:
ـ «متأسفانه.»
اما یک چیز تغییر کرده بود.
او دیگر وقتی سوکجین را میدید، مثل روزهای اول احساس نمیکرد باید مسیرش را عوض کند.
تقریباً به دیدنش عادت کرده بود.
تقریباً.
---
صبح، ا/ت وارد کلاس شد و روی صندلی همیشگیاش نشست.
کیفش را باز کرد.
ـ «دفتر... کتاب... خودکار...»
دستش را داخل کیف برد.
ـ «خودکارم؟»
تمام کیف را گشت.
هیچ.
ـ «جدی؟»
از صندلی کناری صدایی آمد:
ـ «دنبال این میگردی؟»
سوکجین یک خودکار روی میز گذاشت.
ا/ت به آن نگاه کرد.
بعد به سوکجین.
ـ «این مال منه.»
ـ «میدونم.»
ـ «از کجا آوردیش؟»
ـ «دیروز روی میز جا گذاشته بودی.»
ا/ت خودکار را برداشت.
ـ «آهان.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «مرسی.»
این بار تشکرش کاملاً معمولی بود.
نه با تعجب.
نه با مکث طولانی.
سوکجین هم فقط سرش را تکان داد.
ـ «خواهش میکنم.»
ا/ت خودکار را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
چند ثانیه بعد خودش متوجه شد که دیگر مثل قبل از گرفتن چیزی از سوکجین معذب نمیشود.
اما سریع این فکر را کنار زد.
«خب، چیز خاصی نیست.»
---
ظهر، ا/ت از کتابخانه بیرون آمد.
هوا سرد شده بود.
دستهایش را داخل آستینهایش فرو برد و راه افتاد.
در میانهی راه متوجه شد کتابی که برای پروژه لازم داشت، همراهش نیست.
ایستاد.
ـ «نه...»
چند لحظه فکر کرد.
بعد برگشت سمت کتابخانه.
وقتی وارد شد، سوکجین را دید که از پشت یکی از قفسهها بیرون میآمد.
ـ «تو اینجایی؟»
ـ «آره.»
ا/ت به میز مطالعه نگاه کرد.
کتابش آنجا نبود.
سوکجین پرسید:
ـ «چیزی جا گذاشتی؟»
ـ «آره، یه کتاب.»
ـ «اسمش؟»
ا/ت اسم کتاب را گفت.
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
ـ «جلد آبی؟»
ـ «آره.»
سوکجین به یکی از قفسهها رفت.
چند لحظه بعد برگشت.
کتاب را در دست داشت.
ـ «این؟»
ا/ت با تعجب گرفتش.
ـ «آره!»
بعد نگاهی به ساعت انداخت.
ـ «من نیم ساعت دنبال این میگشتم...»
ـ «خب، پیداش کردی.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «به لطف تو.»
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت کتاب را داخل کیفش گذاشت.
بعد با خودش فکر کرد:
«عجیبه... چرا هر بار یه چیزی گم میکنم، این پیداش میکنه؟»
---
آن شب، ا/ت برای پروژه مجبور شد تا دیر وقت در دانشگاه بماند.
وقتی از ساختمان بیرون آمد، متوجه شد تقریباً همه رفتهاند.
محوطه خلوت بود.
ا/ت کیفش را روی شانهاش انداخت و راه افتاد.
چند قدم بعد صدایی پشت سرش آمد:
ـ «هنوز اینجایی؟»
برگشت.
سوکجین.
ـ «آره. پروژه طول کشید.»
ـ «تنهایی میری خوابگاه؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
ـ «آره.»
سوکجین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد گفت:
ـ «منم همون طرف میرم.»
ا/ت این بار مثل همیشه نگفت «لازم نیست.»
فقط گفت:
ـ «باشه.»
هر دو کنار هم راه افتادند.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد ا/ت گفت:
ـ «سوکجین.»
ـ «هوم؟»
ـ «یه سؤال.»
ـ «بپرس.»
ـ «تو چرا اینقدر چیزا رو پیدا میکنی؟»
سوکجین خندید.
ـ «چی؟»
ـ «خودکارم، کیف پولم، کتابم...»
ـ «شاید تو زیادی چیز گم میکنی.»
ا/ت لحظهای فکر کرد.
ـ «...شاید.»
سوکجین خندید.
ا/ت هم ناخواسته لبخند زد.
چند قدم دیگر رفتند.
بعد ا/ت آرام گفت:
ـ «راستی... ممنون.»
سوکجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «برای چی؟»
ـ «همهشون.»
سوکجین خیلی ساده گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و دوباره نگاهش را به مسیر روبهرو دوخت.
ا/ت هم چیزی نگفت.
اما این بار، وقتی به خوابگاه رسیدند، برخلاف همیشه فوراً خداحافظی نکرد.
چند ثانیه ایستاد.
ـ «خب... شب بخیر.»
ـ «شب بخیر.»
ا/ت وارد ساختمان شد.
وقتی در پشت سرش بسته شد، تازه متوجه شد لبخند کوچکی روی صورتش مانده.
لبخندش را با دست پاک کرد.
ـ «چرا دارم لبخند میزنم؟»
جوابی نداشت.
فقط میدانست چیزی در رابطهشان آرامآرام تغییر کرده.
خیلی کم.
آنقدر کم که هنوز هیچکدامشان نمیتوانستند اسمش را بگذارند.
🌷 ادامه دارد...
ραят 7 | کمکم
چند روز دیگر گذشت.
ا/ت هنوز اگر کسی از او میپرسید:
«سوکجین رو میشناسی؟»
احتمالاً جواب میداد:
ـ «متأسفانه.»
اما یک چیز تغییر کرده بود.
او دیگر وقتی سوکجین را میدید، مثل روزهای اول احساس نمیکرد باید مسیرش را عوض کند.
تقریباً به دیدنش عادت کرده بود.
تقریباً.
---
صبح، ا/ت وارد کلاس شد و روی صندلی همیشگیاش نشست.
کیفش را باز کرد.
ـ «دفتر... کتاب... خودکار...»
دستش را داخل کیف برد.
ـ «خودکارم؟»
تمام کیف را گشت.
هیچ.
ـ «جدی؟»
از صندلی کناری صدایی آمد:
ـ «دنبال این میگردی؟»
سوکجین یک خودکار روی میز گذاشت.
ا/ت به آن نگاه کرد.
بعد به سوکجین.
ـ «این مال منه.»
ـ «میدونم.»
ـ «از کجا آوردیش؟»
ـ «دیروز روی میز جا گذاشته بودی.»
ا/ت خودکار را برداشت.
ـ «آهان.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «مرسی.»
این بار تشکرش کاملاً معمولی بود.
نه با تعجب.
نه با مکث طولانی.
سوکجین هم فقط سرش را تکان داد.
ـ «خواهش میکنم.»
ا/ت خودکار را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
چند ثانیه بعد خودش متوجه شد که دیگر مثل قبل از گرفتن چیزی از سوکجین معذب نمیشود.
اما سریع این فکر را کنار زد.
«خب، چیز خاصی نیست.»
---
ظهر، ا/ت از کتابخانه بیرون آمد.
هوا سرد شده بود.
دستهایش را داخل آستینهایش فرو برد و راه افتاد.
در میانهی راه متوجه شد کتابی که برای پروژه لازم داشت، همراهش نیست.
ایستاد.
ـ «نه...»
چند لحظه فکر کرد.
بعد برگشت سمت کتابخانه.
وقتی وارد شد، سوکجین را دید که از پشت یکی از قفسهها بیرون میآمد.
ـ «تو اینجایی؟»
ـ «آره.»
ا/ت به میز مطالعه نگاه کرد.
کتابش آنجا نبود.
سوکجین پرسید:
ـ «چیزی جا گذاشتی؟»
ـ «آره، یه کتاب.»
ـ «اسمش؟»
ا/ت اسم کتاب را گفت.
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
ـ «جلد آبی؟»
ـ «آره.»
سوکجین به یکی از قفسهها رفت.
چند لحظه بعد برگشت.
کتاب را در دست داشت.
ـ «این؟»
ا/ت با تعجب گرفتش.
ـ «آره!»
بعد نگاهی به ساعت انداخت.
ـ «من نیم ساعت دنبال این میگشتم...»
ـ «خب، پیداش کردی.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «به لطف تو.»
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت کتاب را داخل کیفش گذاشت.
بعد با خودش فکر کرد:
«عجیبه... چرا هر بار یه چیزی گم میکنم، این پیداش میکنه؟»
---
آن شب، ا/ت برای پروژه مجبور شد تا دیر وقت در دانشگاه بماند.
وقتی از ساختمان بیرون آمد، متوجه شد تقریباً همه رفتهاند.
محوطه خلوت بود.
ا/ت کیفش را روی شانهاش انداخت و راه افتاد.
چند قدم بعد صدایی پشت سرش آمد:
ـ «هنوز اینجایی؟»
برگشت.
سوکجین.
ـ «آره. پروژه طول کشید.»
ـ «تنهایی میری خوابگاه؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
ـ «آره.»
سوکجین چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد گفت:
ـ «منم همون طرف میرم.»
ا/ت این بار مثل همیشه نگفت «لازم نیست.»
فقط گفت:
ـ «باشه.»
هر دو کنار هم راه افتادند.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد ا/ت گفت:
ـ «سوکجین.»
ـ «هوم؟»
ـ «یه سؤال.»
ـ «بپرس.»
ـ «تو چرا اینقدر چیزا رو پیدا میکنی؟»
سوکجین خندید.
ـ «چی؟»
ـ «خودکارم، کیف پولم، کتابم...»
ـ «شاید تو زیادی چیز گم میکنی.»
ا/ت لحظهای فکر کرد.
ـ «...شاید.»
سوکجین خندید.
ا/ت هم ناخواسته لبخند زد.
چند قدم دیگر رفتند.
بعد ا/ت آرام گفت:
ـ «راستی... ممنون.»
سوکجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «برای چی؟»
ـ «همهشون.»
سوکجین خیلی ساده گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و دوباره نگاهش را به مسیر روبهرو دوخت.
ا/ت هم چیزی نگفت.
اما این بار، وقتی به خوابگاه رسیدند، برخلاف همیشه فوراً خداحافظی نکرد.
چند ثانیه ایستاد.
ـ «خب... شب بخیر.»
ـ «شب بخیر.»
ا/ت وارد ساختمان شد.
وقتی در پشت سرش بسته شد، تازه متوجه شد لبخند کوچکی روی صورتش مانده.
لبخندش را با دست پاک کرد.
ـ «چرا دارم لبخند میزنم؟»
جوابی نداشت.
فقط میدانست چیزی در رابطهشان آرامآرام تغییر کرده.
خیلی کم.
آنقدر کم که هنوز هیچکدامشان نمیتوانستند اسمش را بگذارند.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۵۳
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط