فصل سوم ) پارت ۴۹۵

فصل سوم ) پارت ۴۹۵

مهربون :گفت سلام. من مدیر اینجام...بفرمایید.
-يعني موسس اصلي و تامین کننده مالي شمایین؟ بلند شد و گنگ گفت: خیر. یه خیری هستن که نمیخوان کسي بشناسنشون میخوان گمنام باشن.چطور؟اگه قضيه اي هست من میتونم کمکتون کنم.
مشوش :گفتم من میدونم موسس اینجا قبلاً قاضي فين دوناتو بودن.. پس یعنی بعد فوتشون باید شرایط اینجا خيلي بهم ریخته باشه و احتمالا شخص دیگه ای اینجا رو
خریده و..
بلند شد و گفت خیر این موسسه هنوز دست خاندان دوناتوعه.. حتي اروز هم این بچه ها رو رها نکردن.. به محض
فوتشون میراثشون دست خوب کسي افتاد. گنگ گفتم این شخص که ارث بهش رسیده چه نسبتی با
فين دوناتو داره؟ کجا میتونم پیداش کنم؟
کلافه گفت: خانوم محترم نمیتونین پیداش کنین..نمیخواد پیدا بشه..من متوجه این سوالاتتون نمیشم..شما دنبال چي
هستین؟
دنبال یکی از اعضاي خانواده دوناتو..كار واجبي باهاشون
دارم.. جدي گفت: متاسفم ولی نمیتونم کمکي بهتون بکنم..
با غیض گفتم پیداش میکنم. جدي نگام کرد. لعنتي..
داشتم از این همه بی نتیجگی خسته میشدم
اه.. گرفهه گفتم یه پیغامی از طرف من بهشون میرسونین؟ زن بفرمایین.
اگه با جدیت و محکم :گفتم بهش بگین پیدات میکنم. حتی زیر سنگ باشي. بگو الا بیکر گفت انگار خانواده من یه قضیه
کوچولو با خانواده تو داره پس باید ببینمت و بفهمم. با انگشت بهش اشاره کردم و گفتم بگو منتظرم باشه زن به ظاهر مدیر محکم و یه جوری که انگار از من خوشش
اومده باشه گفت:حتما بهشون میگم
سرتکون دادم و تلخ زدم بیرون. انگار هرچی بیشتر بگردم کمتر به نتیجه میرسم.. ربط این فین دوناتو به زندگي ما چیه؟
چرا تصادفش بايد براي مامان مهم باشه؟ خسته شدم از این همه بلاتکلیفی
گرفته رفتم سمت خونه.
کلید انداختم و در رو باز کردم که صداي سرفه هاي خيلي
شديدي تو گوشام پیچید
خيلي بلند و شديد و بي وقفه..
جيمین. واااي... تند و نگران اومدم داخل و در رو بستم.
از سرویس بود. ضربان قلبم بالا رفت.
هول دویدم سمت سرویس و وحشت زده زدم به در و نگران
صدا زدم: جیمین
خيلي شديد سرفه زد و داغون گفت: هیچی و از شدت سرفه نتونست ادامه بده دستگیره در رو کشیدم. قفل بود.
نگران :گفتم خوبی؟ باز کن درو. به زور گفت: هیچی نیست..
سرفه بدي زد و با صداي شديداً گرفته و مقطع گفت:تو اسانسور.. بوي.. شديد عطر.. ميومد.. ريه ام.. و خيلي شديد سرفه زد. اخ..
بميرم نگران و با بغض گفتم باز کن درو جيمین.. ميخواي اسپري برات بیارم؟ ماسک اکسیژنت رو بیارم برات؟
به زور گفت:نه...برو..
اشفته :گفتم کجا برم؟ جیمین واقعا خوبي؟
چندتا سرفه پشت هم زد و با نفس سنگيني گفت:نوشيدني.. برو از اون.. نوشيدني هاي..خودت برام درست کن...برو...
اصلا سرفه هاش قطع نمیشد.
دیدگاه ها (۴)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۸گفت: نادیا نفهمه.. باشه باش...

موضوع=وقتی دخترشونیم و از اول دوستمون نداشتن و ما بیماری قلب...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

ادامه پارت ۶سرش رو بلند کرد و گفت بیهوش شده بودی آوردمت اتاق...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

پشت لبخند جیمین پارت هفتمچند روز از اون شب گذشته بود.من و جی...

عشق خیانت انتقام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط