چپتر چهارم
چپتر ۴: نگاههای سنگین
هوا داخل بار «شادو» سنگین و پر از دود سیگار بود. نور قرمز و آبی نئونها روی دیوارهای سیاهرنگ میرقصید و موسیقی آهستهای در پسزمینه پخش میشد که بیشتر شبیه ضربان قلب خطر بود تا آهنگ معمولی. آکاری روی صندلی چرم مشکی نشست و سعی کرد خودش را کوچکتر نشان دهد. احساس میکرد تمام نگاهها روی او قفل شده است.
سانزو کنارش نشسته بود و هنوز کمی خمیده بود به خاطر درد زخم. ران با لبخند همیشگیاش روبهرویشان لم داده بود و ریندو ساکت، اما دقیق همه چیز را مشاهده میکرد.
مایکی، رهبر بونتن، بدون اینکه حرفی بزند، با چشمان سرد و بیاحساسش به آکاری خیره شده بود. آن نگاه آنقدر عمیق بود که آکاری احساس کرد دارد درونش را میخواند.
تاکوئومی با قد بلند و لبخند اش، سیگارش را خاموش کرد و با صدای کشدار گفت:
«وای وای… پس این همون دکتر ای هست که سانزو رو نجات داد؟ سانزو، تو همیشه تو موقعیتهای عجیب گیر میافتی، ولی این بار واقعاً برنده شدی.»
کوکو که در گوشه میز با لپتاپ مشغول بود، برای لحظهای سرش را بلند کرد و با نگاهی محاسبهگر به آکاری نگاه کرد. انگار داشت ارزش او را برای بونتن تخمین میزد.
«خون خودش رو به تو داده؟» کوکو با صدای آرام پرسید. «گروه خونی O منفی. نادر و باارزش. کار هوشمندانهای کردی دکتر.»
آکاری کمی جا خورد. «شما… از گروه خونی من خبر دارید؟»
کاکوچو که پشت کانتر ایستاده بود و لیوانها را تمیز میکرد، با صدای بم و جدیاش خندید:
«اینجا تقریباً همه چیز رو میدونیم. مخصوصاً وقتی یکی جون یکی از ما رو نجات بده.»
ران برای آکاری یک نوشیدنی بدون الکل آورد و با چشمک گفت:
«آروم باش خانم دکتر. امشب فقط داریم آشنا میشیم. هیچکس قصد نداره اذیتت کنه… فعلاً.»
آکاری لیوان را گرفت اما ننوشید. قلبش تند میزد. این افراد همه متفاوت بودند، اما یک چیز مشترک داشتند: قدرت، خطر و وفاداری مطلق به بونتن. سانزو گاهی به او نگاه میکرد؛ نگاهی که ترکیبی از قدردانی و مسئولیت بود. انگار احساس میکرد بدهکار اوست.
مایکی بالاخره برای اولین بار صحبت کرد. صدای آرام اما قدرتمندش تمام فضا را پر کرد:
«دکتر آکاری سوزوکی. ۲۶ ساله. متخصص اورژانس. هیچ سابقه کیفری، هیچ ارتباطی با دنیای زیرزمینی. چرا کمک کردی؟»
آکاری مستقیم به چشمان مایکی نگاه کرد. ترس داشت، اما سعی کرد آن را نشان ندهد.
«چون پزشک هستم. وظیفهام نجات جون آدمهاست. فرقی نمیکنه کی باشه.»
سکوت کوتاهی افتاد. سپس سانزو خندید و دستهایش را پشت سرش گذاشت.
«جالبه. آدمای معمولی معمولاً وقتی یکی مثل من رو میبینن، فرار میکنن یا پلیس رو خبر میکنن.واقعا شجاعی »
ریندو که تا حالا ساکت بود، آروم گفت:
«شجاعت یا حماقت؟ هنوز معلوم نیست.»
سانزو اخم کرد و با صدای گرفته به ریندو گفت: «کافیه.»
جو کمی سنگینتر شد. ران سعی کرد فضا را سبک کند و چند داستان خندهدار از ماجراجوییهای اخیرشان تعریف کرد، اما آکاری فقط با نیملبخند گوش میداد. او متوجه شد که بعضی از نگاهها بیشتر از حد معمولی روی او ماندگار میشوند.
ران با کنجکاوی خاص به موهای مشکی بلند و صورت آرام آکاری نگاه میکرد. کوکو گاهی از پشت لپتاپ نگاهی میانداخت، انگار داشت او را به عنوان یک متغیر جدید در معادلاتش ارزیابی میکرد. حتی مایکی، که معمولاً به ندرت به کسی توجه نشان میداد، بیشتر از معمول به او خیره شده بود.
نزدیک نیمهشب، سانزو به آکاری گفت:
«خسته شدی؟ میتونیم برگردیم.»
آکاری سر تکان داد. «بله… فردا شیفت صبح بیمارستان دارم.»
وقتی بلند شدند، ران گفت:
«دکتر، شمارهت رو بده. اگه چیزی لازم شد یا اگه کسی مزاحمت شد، بهمون بگو. حالا تو تحت حفاظت بونتن هستی.»
آکاری شمارهاش را داد، هرچند با اکراه. قبل از خروج، مایکی یک بار دیگر به او نگاه کرد و فقط گفت:
«مراقب خودت باش.»
در ماشین برگشت، سانزو کنار آکاری ساکت بود. فقط یک بار گفت:
«امشب خوب بودی. ترسیدی، اما نشون ندادی.»
آکاری به بیرون از پنجره نگاه کرد. نورهای توکیو مثل ستارههای سرد میدرخشیدند.
«من هنوز نمیفهمم چرا باید درگیر این همه چیز بشم.»
سانزو جواب نداد، فقط به پهلویش که هنوز درد میکرد دست کشید. خون آکاری هنوز در رگهایش جریان داشت و این ارتباط، حالا مثل یک زنجیر نامرئی بینشان بود.
وقتی به آپارتمان رسیدند، سانزو گفت: «امشب اینجا میمونم. زخمم هنوز کامل خوب نشده.»
آکاری قبول کرد. اما وقتی در آپارتمان بسته شد، احساس کرد زندگیاش دیگر مثل قبل نخواهد بود. اولین دانههای کشش و توجه از طرف اعضای بونتن کاشته شده بود — هنوز خیلی کوچک و نامحسوس، اما در حال رشد.
پایان چپتر ۴
هوا داخل بار «شادو» سنگین و پر از دود سیگار بود. نور قرمز و آبی نئونها روی دیوارهای سیاهرنگ میرقصید و موسیقی آهستهای در پسزمینه پخش میشد که بیشتر شبیه ضربان قلب خطر بود تا آهنگ معمولی. آکاری روی صندلی چرم مشکی نشست و سعی کرد خودش را کوچکتر نشان دهد. احساس میکرد تمام نگاهها روی او قفل شده است.
سانزو کنارش نشسته بود و هنوز کمی خمیده بود به خاطر درد زخم. ران با لبخند همیشگیاش روبهرویشان لم داده بود و ریندو ساکت، اما دقیق همه چیز را مشاهده میکرد.
مایکی، رهبر بونتن، بدون اینکه حرفی بزند، با چشمان سرد و بیاحساسش به آکاری خیره شده بود. آن نگاه آنقدر عمیق بود که آکاری احساس کرد دارد درونش را میخواند.
تاکوئومی با قد بلند و لبخند اش، سیگارش را خاموش کرد و با صدای کشدار گفت:
«وای وای… پس این همون دکتر ای هست که سانزو رو نجات داد؟ سانزو، تو همیشه تو موقعیتهای عجیب گیر میافتی، ولی این بار واقعاً برنده شدی.»
کوکو که در گوشه میز با لپتاپ مشغول بود، برای لحظهای سرش را بلند کرد و با نگاهی محاسبهگر به آکاری نگاه کرد. انگار داشت ارزش او را برای بونتن تخمین میزد.
«خون خودش رو به تو داده؟» کوکو با صدای آرام پرسید. «گروه خونی O منفی. نادر و باارزش. کار هوشمندانهای کردی دکتر.»
آکاری کمی جا خورد. «شما… از گروه خونی من خبر دارید؟»
کاکوچو که پشت کانتر ایستاده بود و لیوانها را تمیز میکرد، با صدای بم و جدیاش خندید:
«اینجا تقریباً همه چیز رو میدونیم. مخصوصاً وقتی یکی جون یکی از ما رو نجات بده.»
ران برای آکاری یک نوشیدنی بدون الکل آورد و با چشمک گفت:
«آروم باش خانم دکتر. امشب فقط داریم آشنا میشیم. هیچکس قصد نداره اذیتت کنه… فعلاً.»
آکاری لیوان را گرفت اما ننوشید. قلبش تند میزد. این افراد همه متفاوت بودند، اما یک چیز مشترک داشتند: قدرت، خطر و وفاداری مطلق به بونتن. سانزو گاهی به او نگاه میکرد؛ نگاهی که ترکیبی از قدردانی و مسئولیت بود. انگار احساس میکرد بدهکار اوست.
مایکی بالاخره برای اولین بار صحبت کرد. صدای آرام اما قدرتمندش تمام فضا را پر کرد:
«دکتر آکاری سوزوکی. ۲۶ ساله. متخصص اورژانس. هیچ سابقه کیفری، هیچ ارتباطی با دنیای زیرزمینی. چرا کمک کردی؟»
آکاری مستقیم به چشمان مایکی نگاه کرد. ترس داشت، اما سعی کرد آن را نشان ندهد.
«چون پزشک هستم. وظیفهام نجات جون آدمهاست. فرقی نمیکنه کی باشه.»
سکوت کوتاهی افتاد. سپس سانزو خندید و دستهایش را پشت سرش گذاشت.
«جالبه. آدمای معمولی معمولاً وقتی یکی مثل من رو میبینن، فرار میکنن یا پلیس رو خبر میکنن.واقعا شجاعی »
ریندو که تا حالا ساکت بود، آروم گفت:
«شجاعت یا حماقت؟ هنوز معلوم نیست.»
سانزو اخم کرد و با صدای گرفته به ریندو گفت: «کافیه.»
جو کمی سنگینتر شد. ران سعی کرد فضا را سبک کند و چند داستان خندهدار از ماجراجوییهای اخیرشان تعریف کرد، اما آکاری فقط با نیملبخند گوش میداد. او متوجه شد که بعضی از نگاهها بیشتر از حد معمولی روی او ماندگار میشوند.
ران با کنجکاوی خاص به موهای مشکی بلند و صورت آرام آکاری نگاه میکرد. کوکو گاهی از پشت لپتاپ نگاهی میانداخت، انگار داشت او را به عنوان یک متغیر جدید در معادلاتش ارزیابی میکرد. حتی مایکی، که معمولاً به ندرت به کسی توجه نشان میداد، بیشتر از معمول به او خیره شده بود.
نزدیک نیمهشب، سانزو به آکاری گفت:
«خسته شدی؟ میتونیم برگردیم.»
آکاری سر تکان داد. «بله… فردا شیفت صبح بیمارستان دارم.»
وقتی بلند شدند، ران گفت:
«دکتر، شمارهت رو بده. اگه چیزی لازم شد یا اگه کسی مزاحمت شد، بهمون بگو. حالا تو تحت حفاظت بونتن هستی.»
آکاری شمارهاش را داد، هرچند با اکراه. قبل از خروج، مایکی یک بار دیگر به او نگاه کرد و فقط گفت:
«مراقب خودت باش.»
در ماشین برگشت، سانزو کنار آکاری ساکت بود. فقط یک بار گفت:
«امشب خوب بودی. ترسیدی، اما نشون ندادی.»
آکاری به بیرون از پنجره نگاه کرد. نورهای توکیو مثل ستارههای سرد میدرخشیدند.
«من هنوز نمیفهمم چرا باید درگیر این همه چیز بشم.»
سانزو جواب نداد، فقط به پهلویش که هنوز درد میکرد دست کشید. خون آکاری هنوز در رگهایش جریان داشت و این ارتباط، حالا مثل یک زنجیر نامرئی بینشان بود.
وقتی به آپارتمان رسیدند، سانزو گفت: «امشب اینجا میمونم. زخمم هنوز کامل خوب نشده.»
آکاری قبول کرد. اما وقتی در آپارتمان بسته شد، احساس کرد زندگیاش دیگر مثل قبل نخواهد بود. اولین دانههای کشش و توجه از طرف اعضای بونتن کاشته شده بود — هنوز خیلی کوچک و نامحسوس، اما در حال رشد.
پایان چپتر ۴
- ۲.۴k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط