ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکونده
ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکونده
از ترس زیاد درب اتاق روقفل کرد
ولی درب اتاقش صدای بدی داد
و سانزو نثل کحشی هابه سمت ا.ت حمله ور شد
خوشبختانه ا.ت درب اتاقش رو قفل کرد و
سانو نتونیست وارد بشه
ا.ت چون وسایلی مثل اصلحه و کاتانا داشت
یکی از کاتانا هاش رو برداشت که خطر تهدیدش نکنه
برای ی لحظه ا.ت تصمیم گرفت که...
انتقام خانواده اش رو بگیره
و کسی که پدر عزیز ا.ت رو کشته بود....سانزو بود
یهو سانزو با لگد درب رو باز کرد
سانزو : اوی اوی اویییییییی میبنم که مثل موش قایم شدی
ا.ت از قبل زیر تخت قایم شد
و ی نقشه خفن داشت
سانزو کاتاناش رو به زمین کشید : هی موش کوچولو کدوم گورستونی هستی؟
هایتانی ها هم اومدن....ریندو با لبخند مغرورانه ای ا.ت رو تهدید کرد
ریندو : فکر کنم انقدر ترسو باشه که حتی بلند نباشه حرف بزنه....چه مسخره
ران نزدیک تخت شد ولی خم نشد برای گشتن
ران : هرجایی که هستی بیا بیرون....وگرنه میری اون دنیا
سانزو غر زد : ای بابا جقدر این بچه لوسه بیا بیرون دیگه !
سانزو هم نزدیک تخت شد و نشست رو تخت و عصبی بود
برای ی لحظه سانزو درد وحشتناکی رو
تو پاهاش حس کرد
سانزو : اخخخخخخخخخخخ
ران : فقط تو نیستی که پات درد داره نادون!
ریندو : چرا یهو اینجوری شدیم هااا؟
درسته....ا.ت با چاقو پاهای هر سه تاشون رو
زخم بدی شکافت
ا.ت از موقعیت استفاده کرد و سریع اومد بیرون و میخواست فرار کنه
ا.ت تو دلش :
نه....دیگه فراد نمیکنم...هاروچیو سانزو....انتقام پدر و خانواده...
عزیزم رو ازت میگیرم
& برداشتن کاتانا &
هایتانی ها و هاروچیو رو زانو هاشون افتاده بودن
درد زیادی رو پاهاشون بود
ا.ت نزدیکشون شد
ران با تمسخر : چیشده فسقلی؟ نکنه میخوای مثلا ما ر....رو بترسونی؟
ریندو ادامه داد : حتما میخوای مثل قهرمان ها برخورد کنی....تو فقط ی بچه ای
سانزو هیچی نگفت و احساس کرد ا.ت رو میشناسه و یا...جایی دیدتش
برای ی لحظه ا.ت کاتانا رو نزدیک گردن سانزو کرد
ا.ت سرد زیر لب : میکشمت !
سانزو و هایتانی ها کپ کردن
ریندو با لحن نگران : اون کاتانا واقعی نیست که....هست؟
ا.ت یهو ی تیکه از لباس ریندو رو با کاتانا
پاره کرد
ا.ت :....من و مسخره میکنی هایتانی ریندو؟
ریندو از ترس هیچی نگفت و فقط نگاه کرد
در همون لحظه وقتی ا.ت میخواست سانزو رو بکشه
..یهو
تا پارت بعد باییی
از ترس زیاد درب اتاق روقفل کرد
ولی درب اتاقش صدای بدی داد
و سانزو نثل کحشی هابه سمت ا.ت حمله ور شد
خوشبختانه ا.ت درب اتاقش رو قفل کرد و
سانو نتونیست وارد بشه
ا.ت چون وسایلی مثل اصلحه و کاتانا داشت
یکی از کاتانا هاش رو برداشت که خطر تهدیدش نکنه
برای ی لحظه ا.ت تصمیم گرفت که...
انتقام خانواده اش رو بگیره
و کسی که پدر عزیز ا.ت رو کشته بود....سانزو بود
یهو سانزو با لگد درب رو باز کرد
سانزو : اوی اوی اویییییییی میبنم که مثل موش قایم شدی
ا.ت از قبل زیر تخت قایم شد
و ی نقشه خفن داشت
سانزو کاتاناش رو به زمین کشید : هی موش کوچولو کدوم گورستونی هستی؟
هایتانی ها هم اومدن....ریندو با لبخند مغرورانه ای ا.ت رو تهدید کرد
ریندو : فکر کنم انقدر ترسو باشه که حتی بلند نباشه حرف بزنه....چه مسخره
ران نزدیک تخت شد ولی خم نشد برای گشتن
ران : هرجایی که هستی بیا بیرون....وگرنه میری اون دنیا
سانزو غر زد : ای بابا جقدر این بچه لوسه بیا بیرون دیگه !
سانزو هم نزدیک تخت شد و نشست رو تخت و عصبی بود
برای ی لحظه سانزو درد وحشتناکی رو
تو پاهاش حس کرد
سانزو : اخخخخخخخخخخخ
ران : فقط تو نیستی که پات درد داره نادون!
ریندو : چرا یهو اینجوری شدیم هااا؟
درسته....ا.ت با چاقو پاهای هر سه تاشون رو
زخم بدی شکافت
ا.ت از موقعیت استفاده کرد و سریع اومد بیرون و میخواست فرار کنه
ا.ت تو دلش :
نه....دیگه فراد نمیکنم...هاروچیو سانزو....انتقام پدر و خانواده...
عزیزم رو ازت میگیرم
& برداشتن کاتانا &
هایتانی ها و هاروچیو رو زانو هاشون افتاده بودن
درد زیادی رو پاهاشون بود
ا.ت نزدیکشون شد
ران با تمسخر : چیشده فسقلی؟ نکنه میخوای مثلا ما ر....رو بترسونی؟
ریندو ادامه داد : حتما میخوای مثل قهرمان ها برخورد کنی....تو فقط ی بچه ای
سانزو هیچی نگفت و احساس کرد ا.ت رو میشناسه و یا...جایی دیدتش
برای ی لحظه ا.ت کاتانا رو نزدیک گردن سانزو کرد
ا.ت سرد زیر لب : میکشمت !
سانزو و هایتانی ها کپ کردن
ریندو با لحن نگران : اون کاتانا واقعی نیست که....هست؟
ا.ت یهو ی تیکه از لباس ریندو رو با کاتانا
پاره کرد
ا.ت :....من و مسخره میکنی هایتانی ریندو؟
ریندو از ترس هیچی نگفت و فقط نگاه کرد
در همون لحظه وقتی ا.ت میخواست سانزو رو بکشه
..یهو
تا پارت بعد باییی
- ۹۹۷
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط