{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانی زیبا و تامل برانگیز

داستانی زیبا و تامل برانگیز

گفت: عباس آقا با این درآمدت زندگیت میچرخه؟
گفتم: خدا رو شکر ،کم وبیش میسازیم.خدا خودش میرسونه.
گفت : حالا ما دیگه غریبه شدیم لو نمیدی!
گفتم: نه یه خورده قناعت میکنم گاهی اوقات هم کار دیگه ای جور بشه انجام میدم ،خدا بزرگه نمیذاره دست خالی بمونم.
گفت: نه. راستشو بگو
گفتم: هر وقت کم آوردم یه جوری حل شده.خدا رزاقه، میرسونه.
گفت: ای بابا ما نامحرم نیستیم. راستشو بگو دیگه!
گفتم: توفکرکن یه یهودی توی بازار هست هر ماه یه مقدار پول برام میاره کمک خرجم باشه.
گفت: آهان. ناقلا دیدی گفتم. حالا شد یه چیزی.حالا فهمیدم چطور سر میکنی.
گفتم مرد حسابی سه بار گفتم خدا میرسونه باور نکردی یک بار گفتم یه یهودی میرسونه باور کردی.
یعنی خدا به اندازه یه یهودی پیش تو اعتبار نداره؟!
دیدگاه ها (۲)

الان اینقدر بزرگ شده که دیگه بستنی نمی‌خوره! حالا تو با این ...

ماهِ لورنزو 🌙🥀لورا تو پارک منتظر مونا بودم گفته بود داداشم ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151✦...................

منتظر بودم باردار بشم، چند وقتی بود رژیم پسر زایی گرفته بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط