همچنان بی نام و نشان...

پارت ¹
ویو نویسنده خوشگلتون...
یک روز سرد و بارانی بود. باد به ترسناک ترین حالت خوش میوزید. اگر بگوییم باد نبود، بلکه طوفان بود، دروغ نگفتیم. مردم در خانه هایشان پناه گرفته بودند. اما، تنها یک نفر دیده می‌شد. دختری 17 ساله که لبه پشت بام مدرسه اش، ایستاده بود. دختری که خانواده اش را در یک تصادف از دست داده بود. مادرش را، پدرش را، تنها خواهر و همدم را، خواهری که از خودش هم به او نزدیک تر بود. دختر، از زندگی خسته بود. زندگی بدون عزیزانش برای معنا نداشت. با مانتو شلوار و مقنعه بالای پشت بام ایستاده بود و به آسمان نا آرام می‌نگریست.(درست حدس زدین اینجا ایرانه🤓)
دیانا، دختر قصه ما، نمی‌توانست. دیگر توان مبارزه با زندگی را نداشت. پس... خودش را رها کرد. میخواست خودش را آزاد کند. از این زندگی. زندگی بی رحم است. این را خیلی وقت پیش فهمیده بود. دقیقا همان موقعی که خانواده اش را از دست داده بود. دقیقا دوسال پیش.
دختر خودش را رها کرد. میخواست آزاد باشد. در آن دنیا، در کنار خانواده اش. در کنار خواهرش! در آن سکوت تنها چیزی که دیده می‌شد، تنها صدایی که شنیده می‌شد، دختری که افتاد و صدای برخورد بدنش با زمین سخت بود...(چه احساسی شد...)
~~~~~~~
ویو دیانا...
چشمامو باز کردم. اطرافم تار بود. فقط یه صدا شنیدم که دلم بدجور میخواست از بلند بودنش جیغ بکشم.
؟؟؟: چشماشو باز کردددددددددد عرررررررررررر چه خوشگله چشاشششششش چشماش کپی خودته بچههههههههه
با این صدا عین چی چشامو با سرعت باز کردم. واااااا اینجا چه خبر سمی ایههههههههه. یه بچه اومد بالای سرم. پسر بچه بود. موهاش مشکی بود. شاید بگم، حدودا سه چهار سالش بود. لبخندی زد و گفت: سلام کایا! من داداشم!
چهره پسره آشنا بود. کجا دیده بودمش؟ یادم نمیادددد
~~~~
عجب، من تناسخ پیدا کردم. الانم یه جایی ام که معلوم نیس کجا. ولی یه چیزی میدونم، اسمم کایاس، مادر و پدرم وقتی به دنیا اومدم منو و این داداشم رو ول کردن اینجا، کنار این آدما، اسم اینجا چی بود؟ آهاااااا فاحشه خونه، آره خلاصه، من اینجام و باید زندگیم رو آنجا بگذرونم😭 اسم داداشم کن عه. منو کشته تا اسمشو یاد بگیرم. میگه اولین حرفی زدم باید اسم اون باشه🙁(فهمیدین کیه دیگه؟🤓)
~~~~~~
چند سال بعد...
هنوز نفهمیدم کجا تشریف دارم. همه چی آشناس ولی کجاممم؟؟ نمیفهمم. الان بنده هشت سالمه و مدرسه میرم. شاگرد زرنگ مدرسه هم هستم😃 چه توقعی دارین آخه؟ خیر سرم زندگی قبلیم 17 سالم بود خب
در با شتاب باز شد و قامت رعنای داداش الدنگم نمایان شد: کایاااااااا تتو زدمممممممم بببیننننننننننن
آهی کشیدم و گفتم: باز چیکا-
حرف تو دهنم موند وقتی دیدم تتوش رو(جمله بندیم عالیه🤓) یه اژدها، درست کپی اژدهایی که دراکن تو انیمه توکیو ریونجرز داشت(راستی آبجیمون اوتاکو اصلیه😏) واستا ببینم، موی بلوند رنگ شده، تتو اژدها، اسم ریوگوجی کن، میتسویا، نگو که... دراکن؟
فک کنم کلمه دراکن رو بلند گفتم، آخه چشماش رو ریز کرد و گفت: اسم مستعارم رو از کجا شنیدی؟
بعلهههه مونده بودم چی بگم که خودش زودتر گفت: حتما بقیه بهت گفتن، مهم نیس. از این به بعد بهم بگو دراکن!
کایا:😐کن
دراکن: کن نه، دراکن!
کایا:🙄کن، کن نی سان
دراکن: اوخییی باشه پس فقط تو میتونی بهم بگی کن😍
پریدم بغلش. میدونستم رفتارم برای یه زن 17 ساله یکم زیادی بچگونه س ولی الان که 17 ساله نیستم! پس مهم نیس. تازه من بعد مایکی رو دراکن کراش سگی داشتم. الانم داداشش شدم دیگه عالیهههه
~~~~~
وسایلمو جمع کردم و رفتم مدرسه. تو راه کیوکا بهترین دوستم رو دیدم. پشت سر اون هم سنجو و اما و یوزوها و هینا(راستی اینو یادم شد بگم، داستان کاملا متفاوت از انیمه پیش میره😃 به جز بعضی جاهاش. الانم با همه دخترا دوسته)
~~~~~~~
خب این پارت یک امیدوارم خوشتون بیاد☺️
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
دیدگاه ها (۳)

خب میخوام فیک جدید بنویسم ولی متاسفانه باید خیلی منحرف باشی ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

بچهااااااااااا

عاشقانه

بعد از ۴ سال می خوام از ویسگون برم..خیلی تلاش کردم تا به این...

من یه سوال دارمشما یعنی واقعا می خواین اینو با این سرو ریخت ...

The Queen of My Heart ❤️👑پارت ۴۵ویو لیاـبالاخره جلوی خونه رس...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

کلمبينا 🌙ولی خدایی خیلی خوشکله البته بیشتر شخصیت های این باز...

شلام برین برای پارت گذاری ؟❣️❤️🧸🎀🤭بزن بریممممم رمان :«استاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط