رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت¹³

همه‌چیز برای چند لحظه ساکت شد.

حتی کنان هم چیزی نگفت.

روژین به من نگاه کرد.

اما من فقط به سامر خیره شده بودم.

اسم پدر منو دوباره تکرار کن.

گفتم... پدرت.

دستمو بردم سمت اسحله روی کمرم و ماشه رو کشیدم گذاشتم روی پیشونی سامر

میکشمت بیشرف

کنان سریع جلو اومد.دستشو گذاشت رو اسلحه

کایا، صبر کن.

اما من چیزی نمی‌شنیدم.

سال‌ها بود کسی اسم پدرم رو جلوی من نیاورده بود.

چون همه می‌دونستند این اسم برای من یعنی چه.

روژین آروم دستم رو گرفت.و کشید سمت خودش

کایا...

برای اولین بار در تمام اون چند روز، دستش رو پس نزدم.

فقط به سامر نگاه کردم.

تو از کجا می‌دونی پدر من کجاست؟

سامر لبخند زد.

چون زنده‌ست.

چشم‌هام برای لحظه‌ای روی صورتش ثابت موند.

و خودش می‌خواد تو رو ببینه.

کنان با ناباوری گفت:

این غیرممکنه.

سامر سرش رو پایین انداخت.

پس بهتره خود کایا ازش بپرسه.

گوشی‌ای رو از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

شماره‌ش داخلشه.

به گوشی نگاه کردم.

دست بردم سمتش.

اما قبل از اینکه لمسش کنم، کنان آرام گفت:

کایا، مطمئنی می‌خوای این کارو بکنی؟

بهش نگاه کردم.

نه.

چند ثانیه سکوت کردم.

ولی باید بدونم حقیقت چیه.

گوشی رو برداشتم.

صفحه روشن شد.

فقط یک شماره روی صفحه بود.

شماره‌ای که سال‌ها فکر می‌کردم دیگه وجود نداره.

انگشتم روی دکمه تماس رفت.

روژین کنارم ایستاده بود.

تماس وصل شد.

چند بوق خورد.

بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد.

کایا...

نفس توی سینه‌ام حبس شد.

اون صدا رو می‌شناختم.

صدایی که سال‌ها بود نشنیده بودم.

صدای پدرم.

فکر کنم وقتشه بالاخره با هم حرف بزنیم.

به روژین نگاه کردم.

بعد آرام گفتم:

این بار تو باید جواب خیلی چیزها رو بهم بدی.

تماس قطع نشد.

اما هیچ‌کدوم برای چند ثانیه حرف نزدیم.

و من نمی‌دونستم دیدن دوباره‌ی پدرم قراره چه چیزی رو توی زندگی من عوض کنه.

#رمان
دیدگاه ها (۰)

A Shadow Named Youسایه‌ای به نام تو P.17(روایت از زبان ا.ت)ب...

فاصله یک لبخند تا جنون

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

🔴 یه کد ساده که می‌تونه بعد از سرقت گوشی به کمکت بیاد!📌 کافی...

پارت نوزدهم《Custom kiss》 +رفتم سم...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

𓆩 پارت ۵۸ 𓆪 🖤جیمین هنوز مشغول تماس بود که اسم ات روی گوشی‌اش...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط