𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو آملیا:
روی صندلی مشکی استودیوی تتو نشسته بودم و برای چندمین بار به طرحی که جلوی روم گذاشته بودن نگاه میکردم.
اسم من و جونگ کوک کنار هم، با یه طرح ظریف و کوچیک.
تتو آرتیست وسایلش رو آماده کرد .. ولی قبلا از اینکه بخواد کارشو شروع کنه نگاهی بهم انداخت...
£ مطمئنی میخوای انجامش بدی؟
نگاهش کردم و آروم گفتم:
+ آره.
£ چون اگه همسرت بفهمه، احتمالاً خوشحال نمیشه.
یه خندهی عصبی کردم.
+ دقیقاً مشکل همینه.
جونگ کوک قبلاً چند بار گفته بود که دوست نداره من بدون هماهنگی باهاش تتو بزنم.
با اینکه خودش دست راستش تتو داره ولی هیچ وقت به من این اجازه رو نداد تا تتو بزنم..
ولی این بار دلم میخواست یه کار کوچیک برای خودم انجام بدم.
£ خوب شروع میکنیم.
چند دقیقه بعد صدای دستگاه توی اتاق پیچید.
دستهام رو روی تخت گذاشته بودم و سعی میکردم تکون نخورم.
هر چند لحظه یه بار سرمو پایین می آوردم و به طرحی که بالای سینه سمت راستم داشت کار میشد نگاه میکردم و با خودم میگفتم:
+ جونگ کوک اگه بفهمه چی میشه؟»
همین فکر باعث میشد استرس بدی بهم دست بده
زمان گذشت:
حدود یک ساعت گذشته بود که تتو آرتیست ناگهان دستگاه رو کنار گذاشت.
£ یه لحظه صبر کن.
سرم رو بلند کردم.
+ چی شده؟
£ یه مشکلی برای دستگاه پیش اومده. باید برم یه وسیله دیگه بیارم و یه چیزی رو چک کنم.
+ چقدر طول میکشه؟
£ زیاد نیست. نهایتاً نیم ساعت.
سرم رو تکون دادم.
+ باشه.
از اتاق رفت بیرون.
گوشیم رو برداشتم تا حداقل به جونگ کوک یه پیام بدم.
یک درصد شارژ داشت.
+ اوه، نه...
وارد پیام ها شدم و تند تند شروع کردم به تایپ کردند ولی در لحظه آخر که میخواستم ارسال کنم صفحهی گوشی خاموش شد.
+ جدیی گوشی ؟!
هر کاری کردم روشن نشد.
شارژش کامل تموم شده بود.
و حالا گوشی کاملا بی شارژ شده بود.
از طرفی هم تتو هنوز کامل نشده بود و نمیتوستم وسط کار از استودیو خارج بشم
زمان به شکل عجیبی میگذشت
اولش فکر کردم تتو آرتیست زود برمیگرده.
ده دقیقه گذشت.
بعد بیست دقیقه.
نیم ساعت.
ولی خبری نشد.
کمکم داشتم نگران میشدم.
به ساعتی که روی دیوار نصب شده بود نگاهی کردم و با دیدن زمان، چشمهام گرد شد.
نزدیک ده شب بود.
+وای نه...
بالاخره در باز شد و تتو آرتیست برگشت.
£خیلی ببخشید، واقعاً طول کشید.
چیزی برای گفتن نداشتم ...
تتویی که کلا دو یا سه ساعت زمان می برد... بیشتر از چهار و ساعت و نیم منو اینجا نگه داشته بود..
تتو ارتیست به سمتم اومد و دوباره با دستگاه جدیدی شروع کرد به ادامه تتو
ویو یک ساعت بعد:
£ خوب تموم شد.. بازم ببخشید که دیر شد...
از روی صندلی بلند شدم.
+ اشکالی نداره، فقط باید سریع برم.
بعد از اینکه کار کامل شد، چند لحظه به تتوی تازهام داخل اینه نگاه کردم.
اسم من و جونگ کوک کنار هم قرار گرفته بود.
لبخند زدم.
ـ امیدوارم زنده بمونم...
تتو آرتیست خندیده ای کرد.
از استودیو بیرون اومدم و مستقیم راه افتادم سمت خونه.
تمام مسیر فقط به این فکر میکردم که جونگ کوک چه واکنشی نشون میده.
وقتی بالاخره به خونه رسیدم قبل از وارد شدنم به خونه نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم ... ساعت
از یازده گذشته بود.
کلید رو آروم توی قفل چرخوندم و در رو باز کردم.
خونه تاریک بود.
چند قدم جلو رفتم.
همون لحظه دیدمش.
جونگ کوک روی مبل نشسته بود.
گوشی توی دستش بود و به صفحه گوشی زل زده بود
وقتی وارد شدم، سرش رو بلند کرد.
خشکم زد.
+ جونگ کوک...
هیچ جوابی نداد.
فقط گوشی رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد.
با قدمهای آروم به سمتم اومد.
ـ کجا بودی؟
صدای جدیش باعث شد ناخودآگاه دستم رو روی قسمتی از لباسم بذارم که تتو رو پوشونده بود.
+ من... بیرون بودم.
ـ بیرون کجا؟
جوابی برای این حرفش نداشتم
+ گوشیم شارژ نداشت...
ـ اینو خودم فهمیدم. از ساعت هفت دارم بهت زنگ میزنم.
سرم رو پایین انداختم.
+ ببخشید.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
هنوز ناراحت بود، ولی صدای خودش رو پایین آورد.
ـ فقط بگو کجا بودی.
نمیتونستم بگم.
اگه همین الان میفهمید رفته بودم تتو بزنم، احتمالاً دوباره عصبانی میشد.
+ خستهام... بعداً بهت میگم.
قبل از اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاق.
ـ آملیا.
ایستادم
ولی برنگشتم.
فقط یک کلمه از زبونم خارج کردم ... که تا اون لحظه فکر میکردم نجات دهنده جونمه
+ بعدا باهم حرف میزنیم ولی الان خستهام.
و با پایان حرفم پامو تند کردم به سمت اتاق ...
و وارد اتاق شدم.
در رو بستم و بهش تکیه دادم.
یه نفس عمیق کشیدم.
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو آملیا:
روی صندلی مشکی استودیوی تتو نشسته بودم و برای چندمین بار به طرحی که جلوی روم گذاشته بودن نگاه میکردم.
اسم من و جونگ کوک کنار هم، با یه طرح ظریف و کوچیک.
تتو آرتیست وسایلش رو آماده کرد .. ولی قبلا از اینکه بخواد کارشو شروع کنه نگاهی بهم انداخت...
£ مطمئنی میخوای انجامش بدی؟
نگاهش کردم و آروم گفتم:
+ آره.
£ چون اگه همسرت بفهمه، احتمالاً خوشحال نمیشه.
یه خندهی عصبی کردم.
+ دقیقاً مشکل همینه.
جونگ کوک قبلاً چند بار گفته بود که دوست نداره من بدون هماهنگی باهاش تتو بزنم.
با اینکه خودش دست راستش تتو داره ولی هیچ وقت به من این اجازه رو نداد تا تتو بزنم..
ولی این بار دلم میخواست یه کار کوچیک برای خودم انجام بدم.
£ خوب شروع میکنیم.
چند دقیقه بعد صدای دستگاه توی اتاق پیچید.
دستهام رو روی تخت گذاشته بودم و سعی میکردم تکون نخورم.
هر چند لحظه یه بار سرمو پایین می آوردم و به طرحی که بالای سینه سمت راستم داشت کار میشد نگاه میکردم و با خودم میگفتم:
+ جونگ کوک اگه بفهمه چی میشه؟»
همین فکر باعث میشد استرس بدی بهم دست بده
زمان گذشت:
حدود یک ساعت گذشته بود که تتو آرتیست ناگهان دستگاه رو کنار گذاشت.
£ یه لحظه صبر کن.
سرم رو بلند کردم.
+ چی شده؟
£ یه مشکلی برای دستگاه پیش اومده. باید برم یه وسیله دیگه بیارم و یه چیزی رو چک کنم.
+ چقدر طول میکشه؟
£ زیاد نیست. نهایتاً نیم ساعت.
سرم رو تکون دادم.
+ باشه.
از اتاق رفت بیرون.
گوشیم رو برداشتم تا حداقل به جونگ کوک یه پیام بدم.
یک درصد شارژ داشت.
+ اوه، نه...
وارد پیام ها شدم و تند تند شروع کردم به تایپ کردند ولی در لحظه آخر که میخواستم ارسال کنم صفحهی گوشی خاموش شد.
+ جدیی گوشی ؟!
هر کاری کردم روشن نشد.
شارژش کامل تموم شده بود.
و حالا گوشی کاملا بی شارژ شده بود.
از طرفی هم تتو هنوز کامل نشده بود و نمیتوستم وسط کار از استودیو خارج بشم
زمان به شکل عجیبی میگذشت
اولش فکر کردم تتو آرتیست زود برمیگرده.
ده دقیقه گذشت.
بعد بیست دقیقه.
نیم ساعت.
ولی خبری نشد.
کمکم داشتم نگران میشدم.
به ساعتی که روی دیوار نصب شده بود نگاهی کردم و با دیدن زمان، چشمهام گرد شد.
نزدیک ده شب بود.
+وای نه...
بالاخره در باز شد و تتو آرتیست برگشت.
£خیلی ببخشید، واقعاً طول کشید.
چیزی برای گفتن نداشتم ...
تتویی که کلا دو یا سه ساعت زمان می برد... بیشتر از چهار و ساعت و نیم منو اینجا نگه داشته بود..
تتو ارتیست به سمتم اومد و دوباره با دستگاه جدیدی شروع کرد به ادامه تتو
ویو یک ساعت بعد:
£ خوب تموم شد.. بازم ببخشید که دیر شد...
از روی صندلی بلند شدم.
+ اشکالی نداره، فقط باید سریع برم.
بعد از اینکه کار کامل شد، چند لحظه به تتوی تازهام داخل اینه نگاه کردم.
اسم من و جونگ کوک کنار هم قرار گرفته بود.
لبخند زدم.
ـ امیدوارم زنده بمونم...
تتو آرتیست خندیده ای کرد.
از استودیو بیرون اومدم و مستقیم راه افتادم سمت خونه.
تمام مسیر فقط به این فکر میکردم که جونگ کوک چه واکنشی نشون میده.
وقتی بالاخره به خونه رسیدم قبل از وارد شدنم به خونه نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم ... ساعت
از یازده گذشته بود.
کلید رو آروم توی قفل چرخوندم و در رو باز کردم.
خونه تاریک بود.
چند قدم جلو رفتم.
همون لحظه دیدمش.
جونگ کوک روی مبل نشسته بود.
گوشی توی دستش بود و به صفحه گوشی زل زده بود
وقتی وارد شدم، سرش رو بلند کرد.
خشکم زد.
+ جونگ کوک...
هیچ جوابی نداد.
فقط گوشی رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد.
با قدمهای آروم به سمتم اومد.
ـ کجا بودی؟
صدای جدیش باعث شد ناخودآگاه دستم رو روی قسمتی از لباسم بذارم که تتو رو پوشونده بود.
+ من... بیرون بودم.
ـ بیرون کجا؟
جوابی برای این حرفش نداشتم
+ گوشیم شارژ نداشت...
ـ اینو خودم فهمیدم. از ساعت هفت دارم بهت زنگ میزنم.
سرم رو پایین انداختم.
+ ببخشید.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
هنوز ناراحت بود، ولی صدای خودش رو پایین آورد.
ـ فقط بگو کجا بودی.
نمیتونستم بگم.
اگه همین الان میفهمید رفته بودم تتو بزنم، احتمالاً دوباره عصبانی میشد.
+ خستهام... بعداً بهت میگم.
قبل از اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاق.
ـ آملیا.
ایستادم
ولی برنگشتم.
فقط یک کلمه از زبونم خارج کردم ... که تا اون لحظه فکر میکردم نجات دهنده جونمه
+ بعدا باهم حرف میزنیم ولی الان خستهام.
و با پایان حرفم پامو تند کردم به سمت اتاق ...
و وارد اتاق شدم.
در رو بستم و بهش تکیه دادم.
یه نفس عمیق کشیدم.
- ۴.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط