{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم

رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم

این چه کرده است که هرروز تورا می بیند؟
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم

عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم

مثل ابری شده ام دربه درِ شهربه شهر
وای از آن دم که به شهرتو بیفتد گذرم
دیدگاه ها (۳)

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم...که خدا از تو خبر دارد و من...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خداتاسحرمکه خداازتوخبرداردومن بی خبرمرفت...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط