{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم

رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته‌ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم

ای که در آینه هر روز به خود می‌نگری!
من از آیینه به دیدار تو شایسته‌ترم

عهد بستم که تحمل کنم این دوری
را
عهد بستم ولی از عهد خودم می‌گذرم

مثل ابری شده‌ام دربه درِ شهربه شهر
وای از آن دم که به شهر تو بیفتد گذرم...
دیدگاه ها (۲)

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست ؟نگاهت سخت دنبال کسی ...

روبرویم می نشینی چای دم کردی ولی...یک زمستان در نگاهت، باز ه...

مهتاب شب هایمدوستت دارم وتمامِ رویاهایم به چشماڹِ توختم میشو...

چشمهایت روزگارم را پریشان کرده استاین عمارت را نگاهت سخت ویر...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم که خدا از تو خبر دارد و م...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمكه خدا از تو خبر دارد و من بي...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

بی خبری ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط