{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم
کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم
این چه کرده است که هر روز تو را می بیند؟
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم
مثل ابری شده ام در به درِ شهر به شهر
وای از آن دم که به دیارت بیفتد گذرم
دیدگاه ها (۶)

چترت رازمین بگذاربیا قدم بزنیم در باراننفس بکشیمباران راو من...

یاد آن نم نم جانانه ی پاییز بخیروعده ی آخرمان، گر چه غم انگی...

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن داردخــواب،در بستـــر چشم...

بدهکار هیچ کس نیستمجز همین ماهکه از پشت میله ها می گذردکه می...

روحی و نفسی لک الفداء یا امیرالمؤمنین

یک سگ زیادی ولگرد

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط