{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم

رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم

این چه کرده ست که هر روز تو را می بیند
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم

عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم

مثل ابری شده ام در به در و شهر به شهر
وای از آن دم که به شهرتو بیفتد گذرم.
دیدگاه ها (۲)

خسته ام امشب دگر شعرم برایم یار نیستدر غزل ها مانده ام,دیگر ...

...

زندگی را چه علاجی که کنارم نیستیهمه را دارم و اما تو که یارم...

کنارم که هستیخیابان ها از ماهیت می افتندرسیدنی در کار نیستمن...

Six

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم که خدا از تو خبر دارد و م...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم...که خدا از تو خبر دارد و من...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط