سرزمین خاموشی:قسمت اول
تازه شیفتهام داخل بخش زنان تموم شدهبود که تلفنم زنگ خورد،مادرم بود؛از پشت تلفن گفت:نیلی امشب زود بیا خونه،جلسه خانوادگی داریم . برام عجیب بود که چی شده که جلسه خانوادگی گذاشتهاند چون این اواخر وضعيت خانواده ثابت بوده و اتفاقی نیافتاده؛کمی دلم شور زد اما بهش اهمیت ندادم.
------------------
بعد شام همهی خانواده یعنی والدینم و خانواده خواهر بزرگم دور هم نشستم؛مادرم صحبت رو شروع کرد و گفت:نیلی تو الان ۲۵ سال سن داری و برای خودت زن بزرگی محسوب میشه و باید مثل هر فرد دیگهای خانواده خودت رو تشکیل بدی،برات ی خواستگار امده . در برابر حرفش سکوت کردم،سکوتم از این نبود که از ازدواج کردن یا تشکیل خانواده بدم بیاد تازه خودم به مامانم گفته بودم اگه روز بخوام شوهر کنم حتما با کسی ازدواج می کنم که تو انتخاب کرده باشی چون انتخاب خودش خوب بود من خواستم بهش اعتماد کنم اما الان موقع ازدواج نبود من همین تازگیها درسم تموم شده بود و تازه رفتم سر کار و زندگی ثبات پیدا کرده و به خاطره همین نمی خواستم با ازدواج کردند این ثبات رو از بین ببرم .
به مادر گفتم:من هنوز ی عالمه کار دارم برای انجام داد تازه سنی هم ندارم و دلم هم میخواد مدرک دانشگاهیام رو ارتقا بدم . پدرم گفت:دخترم تو داخل سن ۵۰ سالگی هم می تونی درس بخونی ولی الان تایم طلایی تو هست با این بهونه ها طالفش نکن . تا نیم ساعت بعد سعی داشتم راضیشون کنم از خر شیطون بیایند پایین ولی فایده نداشت،از سر کنجکاوی گفتم حالا چه کسی هست؟ در جواب شنیدم:پدر پسره همکار پدرم هست و منو از پدرم خواستگاری کرده؛عرب هستند و پسره هم نظامی هست و داخل ی روستایی کوچیک وسط ی کشور عربی مشغول انجام ماموریتش هست،از لحاظ مالی و خانوادگی هم خوب هست اما اگه من زنش بشم باید از ایران برم و من عمرم بتونم از پس این موضوع بربیام چون یادم وقتی دانشگاه ی شهر دیگه درآمدم که کلا ۵ساعت فاصله داشت تا شهر ما نتونستم ی ترم تحمل کنم و انتقالی گرفتم و برگشتم دانشگاه شهر خودمون؛حالا باشم بدون خانوادهام برم ی شهر دیگه؟!!عمرا . سعی کردم به جدیت به پدرم بگم نه اما اونا بدون هماهنگی من ی جلسه آشنای رو هماهنگ کرده بودند .
------------------
بعد اون جلسه کفتی داخل اتاقم نشستم و در افکارم غرق شدم . ی نظامی عرب که خارج از ایرانه چقدر عالی چون ۱۸۰ درجه با معیارهای من متفاوته؛من ی عمو داشتم که مرزبان بود،ی هفته بعد از اینکه عروسی می کنه میره سر مرز خوزستان و انجا ی قاچاقچی بهش تیر میزنه و کشته میشه؛و من از همون موقع که ۹ سالم بود تا الان از شغل نظامی می ترسم،ترسم هم اینه که اگه داستان عموم برای همسر من تکرار بشه و من بشم همون عروسی که ی هفته بعد عروسی بیوه شد چی؟؟؟. و اینکه عرب احساس می کنم داخل زندگی مشترک مشکل زیادی به وجود میاره چون تفاوت های زیادی داریم،و اینکه من آخرین بچه خونه هستم و خیلی خیلی به خانواده ام وابسته هستم نمی تونم رهاشون کننم و برم . من که نمی تونم اون رو رد کنم اما باید ی کاری کنم تا اون من رو رد کنه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
------------------
بعد شام همهی خانواده یعنی والدینم و خانواده خواهر بزرگم دور هم نشستم؛مادرم صحبت رو شروع کرد و گفت:نیلی تو الان ۲۵ سال سن داری و برای خودت زن بزرگی محسوب میشه و باید مثل هر فرد دیگهای خانواده خودت رو تشکیل بدی،برات ی خواستگار امده . در برابر حرفش سکوت کردم،سکوتم از این نبود که از ازدواج کردن یا تشکیل خانواده بدم بیاد تازه خودم به مامانم گفته بودم اگه روز بخوام شوهر کنم حتما با کسی ازدواج می کنم که تو انتخاب کرده باشی چون انتخاب خودش خوب بود من خواستم بهش اعتماد کنم اما الان موقع ازدواج نبود من همین تازگیها درسم تموم شده بود و تازه رفتم سر کار و زندگی ثبات پیدا کرده و به خاطره همین نمی خواستم با ازدواج کردند این ثبات رو از بین ببرم .
به مادر گفتم:من هنوز ی عالمه کار دارم برای انجام داد تازه سنی هم ندارم و دلم هم میخواد مدرک دانشگاهیام رو ارتقا بدم . پدرم گفت:دخترم تو داخل سن ۵۰ سالگی هم می تونی درس بخونی ولی الان تایم طلایی تو هست با این بهونه ها طالفش نکن . تا نیم ساعت بعد سعی داشتم راضیشون کنم از خر شیطون بیایند پایین ولی فایده نداشت،از سر کنجکاوی گفتم حالا چه کسی هست؟ در جواب شنیدم:پدر پسره همکار پدرم هست و منو از پدرم خواستگاری کرده؛عرب هستند و پسره هم نظامی هست و داخل ی روستایی کوچیک وسط ی کشور عربی مشغول انجام ماموریتش هست،از لحاظ مالی و خانوادگی هم خوب هست اما اگه من زنش بشم باید از ایران برم و من عمرم بتونم از پس این موضوع بربیام چون یادم وقتی دانشگاه ی شهر دیگه درآمدم که کلا ۵ساعت فاصله داشت تا شهر ما نتونستم ی ترم تحمل کنم و انتقالی گرفتم و برگشتم دانشگاه شهر خودمون؛حالا باشم بدون خانوادهام برم ی شهر دیگه؟!!عمرا . سعی کردم به جدیت به پدرم بگم نه اما اونا بدون هماهنگی من ی جلسه آشنای رو هماهنگ کرده بودند .
------------------
بعد اون جلسه کفتی داخل اتاقم نشستم و در افکارم غرق شدم . ی نظامی عرب که خارج از ایرانه چقدر عالی چون ۱۸۰ درجه با معیارهای من متفاوته؛من ی عمو داشتم که مرزبان بود،ی هفته بعد از اینکه عروسی می کنه میره سر مرز خوزستان و انجا ی قاچاقچی بهش تیر میزنه و کشته میشه؛و من از همون موقع که ۹ سالم بود تا الان از شغل نظامی می ترسم،ترسم هم اینه که اگه داستان عموم برای همسر من تکرار بشه و من بشم همون عروسی که ی هفته بعد عروسی بیوه شد چی؟؟؟. و اینکه عرب احساس می کنم داخل زندگی مشترک مشکل زیادی به وجود میاره چون تفاوت های زیادی داریم،و اینکه من آخرین بچه خونه هستم و خیلی خیلی به خانواده ام وابسته هستم نمی تونم رهاشون کننم و برم . من که نمی تونم اون رو رد کنم اما باید ی کاری کنم تا اون من رو رد کنه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
- ۵.۳k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط