رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵
از خواب بلند شدم،داخل اتاق ویلیام بودم،خودش هم کنار بودم،سعی کردم لباسهام رو پیدا کنم اما فقط ی پیراهن سفید نازک کنار تخت پیدا کردم . بدنم درد میکرد،پاهام رو احساس نمیکردم؛تلاش کردم بدون اینکه ویلیام رو بیدار کنم از تلاق برم بیرون . از دیشب فقط مکالمه داخل راهرو یادم میاد،تمام شب داشتم به اتفاقی که افتاده فکر می کردم،اینکه واقعا حق پدرم هست این همه درد؟یا اصلا ویلیام در چه حد جنون داره؟نکنه ی وقت جنوناش گریبان منو بگیره؟.
به اتاق خودم رفتم،داخل آينه معلوم بودم ،گردنم پر از کبودی بود،خندیم و رفتم حموم . بعد حموم دیدم ویلیام امده رو تختم دراز کشیده؛تا منو دید گفت:دیشب بهت خوش گذشت؟سعی کردم اذیت نکنم و بهت سخت نگیرم. نیشخندی زدم گفتم:الان چه بلای سر پدرم میاری؟گفت:هرچی عروسکم بگه . گفتم:میشه نکشیاش و ولش کنی؟.گفت:یعنی الان دلت خنک شده؟گفتم:من هیچ وقت ازش کینهای به دل نگرفته بودم،چون خیلی چیزها رو یادم نمییاد پس نمی تونم قضاوتش کنم.نگاهش کردم داشت با چشماش میگفت چی مگی؟.گفت:عروسکم این چه حرفیه؟ولی باشه هر چی تو بگی،گشنه نیستی؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ویلیام امشب گفت بریم برای شام بیرون،منم چون خیلی وقته بیرون نرفته بودم قبول کردم . ماری برام ی پیراهن بلند قرمز با کفش های پاشنه بلند مشکی اورد،راحت نبود ولی زیبا بود؛ویلیام در اتاقم رو زد امد داخل اولش همین طوری نگاههم کرد پس از چند دقیقه گفت چقدر عروسک شدی عروسکم.لپ ها قرمز شد و با پوزخندی گفتم میدونم؛گفت خوشحالم که پیش منی. تو راه ازش درمورد پدرم سوال کردم و جواب داد همون صبح فرستادتاش بیمارستان و احتمالا تا فردا مرخص بشه، ی نفس راحتی کشیدم،دلم کمی احساس آرامش میکرد اما نمی دونم به خاطر دردی بود که کشیده بود یا به خاطره اینکه دیگه قرار نبود هیچ وقت بیاد پیشم .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
الان حدود یک ماه از زندگی مشترک من و ویلیام میگذره،نمیتونم بگم طی این یکماه دلباخته ویلیام شدم اما احتمالا یادگرفتم چطور باهاش زندگی کنم و اون رو پذیرفتم؛من هرگز آدمی نبودم که کینه به بار بکشم،چون هر بار که کینهای داخل دلم گذاشتم فقط موجب رنج و دردم شد،الان نسبتا زندگی آرامی با ویلیام دارم و زندگی الانم خیلی بهتر از زندگی با پدر و مادرم هست؛حتا شاید از زندگی با ویلیام خوشحالم هستم،اما گاهی کارهای میکنه که مطمئنم میکنه اون ی کار و شغل عادی نداره در واقع هیچ چیز ویلیام عادی نیست،اما حسم میگه هیچ وقت نباید داخل زندگیم کامل بهش اطمینان کنم.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
به اتاق خودم رفتم،داخل آينه معلوم بودم ،گردنم پر از کبودی بود،خندیم و رفتم حموم . بعد حموم دیدم ویلیام امده رو تختم دراز کشیده؛تا منو دید گفت:دیشب بهت خوش گذشت؟سعی کردم اذیت نکنم و بهت سخت نگیرم. نیشخندی زدم گفتم:الان چه بلای سر پدرم میاری؟گفت:هرچی عروسکم بگه . گفتم:میشه نکشیاش و ولش کنی؟.گفت:یعنی الان دلت خنک شده؟گفتم:من هیچ وقت ازش کینهای به دل نگرفته بودم،چون خیلی چیزها رو یادم نمییاد پس نمی تونم قضاوتش کنم.نگاهش کردم داشت با چشماش میگفت چی مگی؟.گفت:عروسکم این چه حرفیه؟ولی باشه هر چی تو بگی،گشنه نیستی؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ویلیام امشب گفت بریم برای شام بیرون،منم چون خیلی وقته بیرون نرفته بودم قبول کردم . ماری برام ی پیراهن بلند قرمز با کفش های پاشنه بلند مشکی اورد،راحت نبود ولی زیبا بود؛ویلیام در اتاقم رو زد امد داخل اولش همین طوری نگاههم کرد پس از چند دقیقه گفت چقدر عروسک شدی عروسکم.لپ ها قرمز شد و با پوزخندی گفتم میدونم؛گفت خوشحالم که پیش منی. تو راه ازش درمورد پدرم سوال کردم و جواب داد همون صبح فرستادتاش بیمارستان و احتمالا تا فردا مرخص بشه، ی نفس راحتی کشیدم،دلم کمی احساس آرامش میکرد اما نمی دونم به خاطر دردی بود که کشیده بود یا به خاطره اینکه دیگه قرار نبود هیچ وقت بیاد پیشم .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
الان حدود یک ماه از زندگی مشترک من و ویلیام میگذره،نمیتونم بگم طی این یکماه دلباخته ویلیام شدم اما احتمالا یادگرفتم چطور باهاش زندگی کنم و اون رو پذیرفتم؛من هرگز آدمی نبودم که کینه به بار بکشم،چون هر بار که کینهای داخل دلم گذاشتم فقط موجب رنج و دردم شد،الان نسبتا زندگی آرامی با ویلیام دارم و زندگی الانم خیلی بهتر از زندگی با پدر و مادرم هست؛حتا شاید از زندگی با ویلیام خوشحالم هستم،اما گاهی کارهای میکنه که مطمئنم میکنه اون ی کار و شغل عادی نداره در واقع هیچ چیز ویلیام عادی نیست،اما حسم میگه هیچ وقت نباید داخل زندگیم کامل بهش اطمینان کنم.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
- ۱۶.۴k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط