پُشتِ مَرز دوست داشتن
پُشتِ مَرز دوست داشتن
پارت پنجم
ویو کوک :
صبح، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که صدای ضربهای به در اتاقم خورد.
ـ آقای جئون؟
چشمام رو باز کردم.
ـ بیا داخل.
در باز شد و یکی از خدمتکارها وارد شد.
ـ پدرتون گفتن امروز ساعت هشت همه در سالن اصلی جمع بشن.
اخم کردم.
ـ برای چی؟
مکث کوتاهی کرد.
ـ دربارهی نامزدی شما با کانیا خانم.
همین یک جمله کافی بود تا خواب از سرم بپره.
نگاهم دوباره روی حلقهای افتاد که شب قبل روی میز گذاشته بودم.
بلند شدم و حلقه رو برداشتم.
این حلقه قرار بود آیندهی من باشه؟
یا فقط زنجیری بود که خانوادهام به دستم بسته بودند؟
---
وقتی وارد سالن شدم، پدرم، مادرم و کانیا اونجا بودن.
کانیا با دیدنم لبخند زد.
ـ صبح بخیر، ویو.
فقط سرم رو تکون دادم.
پدرم بدون مقدمه گفت:
ـ مراسم نامزدی هفتهی آینده برگزار میشه.
برای چند ثانیه سکوت کردم.
ـ من موافقت نکردم.
لبخند از صورت کانیا محو شد.
پدرم با عصبانیت نگاهم کرد.
ـ این تصمیم قبلاً گرفته شده.
ـ اما زندگی من تصمیم شما نیست.
مادرم آروم گفت:
ـ ویو، خانوادهی ما سالهاست با خانوادهی کانیا رابطه دارن. این ازدواج برای هر دو خانواده مهمه.
با خندهای کوتاه گفتم:
ـ پس برای همه مهمه، جز من.
از سالن بیرون آومدم.
اما درست قبل از اینکه در رو ببندم، صدای پدرم رو شنیدم:
ـ اگر این ازدواج رو قبول نکنی، خودت میدونی چه چیزهایی رو از دست میدی.
ایستادم.
میدونستم منظورش چیه .
شرکت.
ارث.
و تمام چیزایی که سالها براش تلاش کرده بودم.
ولی چیزی درونم میگفت این بار نباید کوتاه بیام.
---
ویو جونگکوک:
تمام روز ذهنم درگیر همون اتفاق شب قبل بود.
آون نگاه...
آون صدا...
نمیدونستم چرا حضور اون مرد هنوز ذهنم رو رها نمیکرد.
گوشیم زنگ خورد.
ـ الو؟
صدای جیمین از پشت خط آمد:
ـ جونگکوک ، باید یه چیزی بهت بگم.
ـ چی؟
ـ دربارهی خانوادهی تهیونگ.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
ـ چی شده؟
صداش جدی شد.
ـ فکر کنم بهتره خودت بیای اینجا. یه چیزهایی پیدا کردم که ممکنه همهچیز رو تغییر بده.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ الان میام.
تماس رو قطع کردم.
نمیدونستم قراره چه چیزی بشنوم.
اما یک حس عجیب داشتم...
انگار گذشتهای که سالها ازش فرار کرده بودم، بالاخره داشت منو پیدا میکرد.
و این بار...
قرار نبود بهراحتی از کنارش بگذرم.
ادامه دارد...
پارت پنجم
ویو کوک :
صبح، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که صدای ضربهای به در اتاقم خورد.
ـ آقای جئون؟
چشمام رو باز کردم.
ـ بیا داخل.
در باز شد و یکی از خدمتکارها وارد شد.
ـ پدرتون گفتن امروز ساعت هشت همه در سالن اصلی جمع بشن.
اخم کردم.
ـ برای چی؟
مکث کوتاهی کرد.
ـ دربارهی نامزدی شما با کانیا خانم.
همین یک جمله کافی بود تا خواب از سرم بپره.
نگاهم دوباره روی حلقهای افتاد که شب قبل روی میز گذاشته بودم.
بلند شدم و حلقه رو برداشتم.
این حلقه قرار بود آیندهی من باشه؟
یا فقط زنجیری بود که خانوادهام به دستم بسته بودند؟
---
وقتی وارد سالن شدم، پدرم، مادرم و کانیا اونجا بودن.
کانیا با دیدنم لبخند زد.
ـ صبح بخیر، ویو.
فقط سرم رو تکون دادم.
پدرم بدون مقدمه گفت:
ـ مراسم نامزدی هفتهی آینده برگزار میشه.
برای چند ثانیه سکوت کردم.
ـ من موافقت نکردم.
لبخند از صورت کانیا محو شد.
پدرم با عصبانیت نگاهم کرد.
ـ این تصمیم قبلاً گرفته شده.
ـ اما زندگی من تصمیم شما نیست.
مادرم آروم گفت:
ـ ویو، خانوادهی ما سالهاست با خانوادهی کانیا رابطه دارن. این ازدواج برای هر دو خانواده مهمه.
با خندهای کوتاه گفتم:
ـ پس برای همه مهمه، جز من.
از سالن بیرون آومدم.
اما درست قبل از اینکه در رو ببندم، صدای پدرم رو شنیدم:
ـ اگر این ازدواج رو قبول نکنی، خودت میدونی چه چیزهایی رو از دست میدی.
ایستادم.
میدونستم منظورش چیه .
شرکت.
ارث.
و تمام چیزایی که سالها براش تلاش کرده بودم.
ولی چیزی درونم میگفت این بار نباید کوتاه بیام.
---
ویو جونگکوک:
تمام روز ذهنم درگیر همون اتفاق شب قبل بود.
آون نگاه...
آون صدا...
نمیدونستم چرا حضور اون مرد هنوز ذهنم رو رها نمیکرد.
گوشیم زنگ خورد.
ـ الو؟
صدای جیمین از پشت خط آمد:
ـ جونگکوک ، باید یه چیزی بهت بگم.
ـ چی؟
ـ دربارهی خانوادهی تهیونگ.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
ـ چی شده؟
صداش جدی شد.
ـ فکر کنم بهتره خودت بیای اینجا. یه چیزهایی پیدا کردم که ممکنه همهچیز رو تغییر بده.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ الان میام.
تماس رو قطع کردم.
نمیدونستم قراره چه چیزی بشنوم.
اما یک حس عجیب داشتم...
انگار گذشتهای که سالها ازش فرار کرده بودم، بالاخره داشت منو پیدا میکرد.
و این بار...
قرار نبود بهراحتی از کنارش بگذرم.
ادامه دارد...
- ۵۰۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط