با این که به جز داغ از او هیچ نمانده

با این که به جز داغ از او هیچ نمانده
چون آب مرا در عطش خویش نشانده

تا دید که بی تابم و آماده‌ی کِشتم
از عشق خودش دانه بر این خاک فشانده

آن دانه‌ی کوچک شده یک پیچک و حالا
تا عمق وجود و دل من ریشه دوانده

رویای رسیدن به تو مانند پرنده
هوش از سر این عاشق بیچاره پرانده

من جرأت ابراز ندارم؟ چه دروغی
چشمان دهن لق که به گوشت نرسانده

کوچک‌تر از آنم که برایت بنویسم
این دیده به جز مشق شما درس نخوانده

من در تاب وتبی سخت چه گویم ،که دلم را
سرمایه‌ی عشق تو به این شعر کشانده

قربان خدایی که دمی مثل تو ما را
از چشم نینداخت و از خویش نرانده
دیدگاه ها (۱)

با اینکه به جز داغ از او هیچ نماندهچون آب مرا در عطش خویش نش...

رویای رســیدن به تو مانـــند پرنـــدههوش از سر این عاشق بیچ...

رویای رســیدن به تو مانـــند پرنـــدههوش از سر این عاشق بیچ...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعر نخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش ن...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعر نخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش ن...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده امعشق من ! قبول کن هنوز...

چگونه ریشه درونم دوانده ای ای عشقکه زنده در دل پژمرده مانده ...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط