{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با اینکه به جز داغ از او هیچ نمانده

با اینکه به جز داغ از او هیچ نمانده
چون آب مرا در عطش خویش نشانده
تا دید که بی تابم و آماده ی کِشتم
از عشق خودش دانه بر این خاک فشانده
آن دانه ی کوچک شده یک پیچک و حالا
تا عمق وجود و دل من ریشه دوانده
رویای رسیدن به تو مانند پرنده
هوش از سر این عاشق بیچاره پرانده
من جرأت ابراز ندارم؟ چه دروغی
چشمان دهن لق که به گوشت نرسانده
کوچک تر از آنم که برایت بنویسم
این مرد به جز مشق شما درس نخوانده
من بی کس و کارم، چه بگویم؟ که خدا را
سرمایه ی عشق تو به این شعر کشانده
قربان خدایی که دمی مثل تو ما را
از چشم نینداخت و از خویش نرانده
باید سر خود را بزنم بر سر یک سنگ
تا مرز جنون چند قدم بیش نمانده
دیدگاه ها (۱۷)

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

با این که به جز داغ از او هیچ نماندهچون آب مرا در عطش خویش ن...

رویای رســیدن به تو مانـــند پرنـــدههوش از سر این عاشق بیچ...

رویای رســیدن به تو مانـــند پرنـــدههوش از سر این عاشق بیچ...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعر نخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش ن...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعر نخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش ن...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

این حنجره جز با لب ِ تو، شعرنخواندهجز طعم ِصدایت به صدایش نچ...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط