{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند!

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر ... ... به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود! سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ... مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرس ی، نه عصای پیرمردی ... خشک شدم... بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه .. ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن! ای انسان تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود
دیدگاه ها (۱)

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته...! مردهای "چشم چران" زن های...

ای خدا..! به خاطر سیب که تبعیدمون کردی زمین.. به خاطر آب انگ...

...

دلم یک تصادف بزرگ میخواهد صدای اژیر امبولانسها, دلم کما میخو...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.همه منتظر بودند ببینند چه...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

دختر و پارتی

...My evil angel...پارت¹⁰🪽🔥 فصل دومزیر آسمان سرخ...جونگکوک و...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط