🦢 پارت سیوچهارم | یک تصمیم برای همیشه
🦢 پارت سیوچهارم | یک تصمیم برای همیشه
چند روز از اعتراف جنگکوک گذشته بود.
لیانا و جنگکوک دیگر مثل قبل از هم فرار نمیکردند؛ اما هنوز چیزی بینشان ناتمام بود.
آن شب، همه در سالن جمع شده بودند.
مادر لیانا با لبخند گفت:
— جنگکوک، چرا اینقدر ساکتی؟
جنگکوک نگاهی به لیانا انداخت.
بعد صاف نشست.
— چون میخوام یه چیزی بگم.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من و لیانا...
مکث کرد.
— همدیگه رو دوست داریم.
سالن برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
لیانا گونههایش از خجالت سرخ شده بود.
مادرش لبخند آرامی زد.
— خودمون متوجه شده بودیم.
لیانا با تعجب گفت:
— مامان!
همه خندیدند.
جنگکوک اما جدی بود.
— من میخوام مسئولیت انتخابم رو قبول کنم.
مادر لیانا پرسید:
— و آیندهتون؟
جنگکوک بدون مکث گفت:
— میخوام کنارش بسازمش.
لیانا آرام به او نگاه کرد.
---
چند هفته بعد، زندگی کمکم به حالت عادی برگشت.
لیانا دوباره به مهدکودک رفت.
جنگکوک هم از دنیای مافیا فاصله گرفت و کار قانونی خودش را شروع کرد.
اما یک عصر، وقتی لیانا از سر کار برگشت، جنگکوک جلوی در منتظرش بود.
— یه دقیقه وقت داری؟
لیانا خندید.
— برای تو؟ همیشه.
جنگکوک دستش را گرفت.
— بیا.
او لیانا را به باغ خانه برد.
چراغهای کوچکی بین درختها روشن بودند.
لیانا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
— اینجا رو تو آماده کردی؟
— آره.
جنگکوک روبهرویش ایستاد.
— لیانا...
— هوم؟
— ما از یه جای خیلی عجیب شروع کردیم.
لبخند زد.
— اولش ازت متنفر بودم. بعد ازت فرار میکردم. بعد نگران امنیتت شدم...
لیانا خندید.
— و آخرش؟
جنگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— آخرش فهمیدم نمیخوام هیچ آیندهای رو بدون تو تصور کنم.
سپس جعبهی کوچکی از جیبش بیرون آورد.
لیانا با تعجب نگاه کرد.
جنگکوک در جعبه را باز کرد.
یک حلقهی ظریف داخلش بود.
— لیانا، میخوام وقتی همهچیز آروم شد، وقتی خودت کاملاً مطمئن بودی...
مکث کرد.
— با من ازدواج کنی؟
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
لبخند زد.
— آره.
جنگکوک نفس راحتی کشید.
— مطمئنی؟
لیانا خندید.
— این بار خودم انتخاب کردم.
جنگکوک لبخند زد.
و برای اولین بار، آیندهای که زمانی برایشان غیرممکن به نظر میرسید...
داشت واقعی میشد.
فقط یک روز تا عروسی مانده بود. 🦢💍
پآیآن پآرت سی و چهارم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
چند روز از اعتراف جنگکوک گذشته بود.
لیانا و جنگکوک دیگر مثل قبل از هم فرار نمیکردند؛ اما هنوز چیزی بینشان ناتمام بود.
آن شب، همه در سالن جمع شده بودند.
مادر لیانا با لبخند گفت:
— جنگکوک، چرا اینقدر ساکتی؟
جنگکوک نگاهی به لیانا انداخت.
بعد صاف نشست.
— چون میخوام یه چیزی بگم.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من و لیانا...
مکث کرد.
— همدیگه رو دوست داریم.
سالن برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
لیانا گونههایش از خجالت سرخ شده بود.
مادرش لبخند آرامی زد.
— خودمون متوجه شده بودیم.
لیانا با تعجب گفت:
— مامان!
همه خندیدند.
جنگکوک اما جدی بود.
— من میخوام مسئولیت انتخابم رو قبول کنم.
مادر لیانا پرسید:
— و آیندهتون؟
جنگکوک بدون مکث گفت:
— میخوام کنارش بسازمش.
لیانا آرام به او نگاه کرد.
---
چند هفته بعد، زندگی کمکم به حالت عادی برگشت.
لیانا دوباره به مهدکودک رفت.
جنگکوک هم از دنیای مافیا فاصله گرفت و کار قانونی خودش را شروع کرد.
اما یک عصر، وقتی لیانا از سر کار برگشت، جنگکوک جلوی در منتظرش بود.
— یه دقیقه وقت داری؟
لیانا خندید.
— برای تو؟ همیشه.
جنگکوک دستش را گرفت.
— بیا.
او لیانا را به باغ خانه برد.
چراغهای کوچکی بین درختها روشن بودند.
لیانا با تعجب اطراف را نگاه کرد.
— اینجا رو تو آماده کردی؟
— آره.
جنگکوک روبهرویش ایستاد.
— لیانا...
— هوم؟
— ما از یه جای خیلی عجیب شروع کردیم.
لبخند زد.
— اولش ازت متنفر بودم. بعد ازت فرار میکردم. بعد نگران امنیتت شدم...
لیانا خندید.
— و آخرش؟
جنگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— آخرش فهمیدم نمیخوام هیچ آیندهای رو بدون تو تصور کنم.
سپس جعبهی کوچکی از جیبش بیرون آورد.
لیانا با تعجب نگاه کرد.
جنگکوک در جعبه را باز کرد.
یک حلقهی ظریف داخلش بود.
— لیانا، میخوام وقتی همهچیز آروم شد، وقتی خودت کاملاً مطمئن بودی...
مکث کرد.
— با من ازدواج کنی؟
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
لبخند زد.
— آره.
جنگکوک نفس راحتی کشید.
— مطمئنی؟
لیانا خندید.
— این بار خودم انتخاب کردم.
جنگکوک لبخند زد.
و برای اولین بار، آیندهای که زمانی برایشان غیرممکن به نظر میرسید...
داشت واقعی میشد.
فقط یک روز تا عروسی مانده بود. 🦢💍
پآیآن پآرت سی و چهارم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
- ۱.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط