{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد. سریع دست به کار شدم؛ آستینامو زدم بالا، مایع ظرفشویی رو برداشتم و شروع کردم به شستن پیش‌دستی‌ها، دیس‌های کریستال و استکان‌های شاه‌عباسی مامان. مامان هم کنارم ایستاده بود و داشت لپه‌ها و گوشت خورش قورمه‌سبزی رو سرخ می‌کرد. بوی سرخ شدن پیاز و سبزی معطر کل فضا رو پر کرده بود و صدای جل‌پز غذا با صدای آروم آب قاطی شده بود.

مامان همون‌طور که داشت قابلمه رو هم می‌زد، نگام کرد و با لبخند گفت: «مادر، دستت درد نکنه. تو ظرفا رو بشور، منم سالاد شیرازی رو خرد می‌کنم. خالت اینا خیلی وقت بود ندیده بودنت، امشب که بیان همه‌ش می‌خوان از اوضاع زندگی‌ت تو کره بپرسن.»

هنوز نصف ظرفا رو نشسته‌بودم که صدای در اتاق اومد. تهیونگ در رو آروم باز کرد و اومد بیرون. سورا رو روی شونه‌ی پهنش گذاشته بود و آروم روی کمرش می‌زد. سورا دیگه گریه‌ی شدید نمی‌کرد، ولی اشکاش روی گونه‌های تپلیش خشک شده بود و با لبان آویزان، مدام به سمت آشپزخونه سر می‌چرخوند. همین که چشمش به من افتاد، باز دستای کوچولوش رو دراز کرد و با ناله گفت: «ماما… ماما…»

تهیونگ با قیافه‌ی مظلوم و خنده‌داری اومد نزدیک اوپن ایستاد. رو کرد به من و به کره‌ای با لحن درمانده‌ای گفت: «عزیزم… باور کن تمام تلاشمو کردم! برات شعر خوندم، عروسکاشو آوردم، باهاش دالی‌بازی کردم… ولی این دختر اصلاً منو آدم حساب نمی‌کنه! تا صدای ظرف شستن تو رو می‌شنوه، سرشو می‌کنه سمت در و فقط تو رو می‌خواد. انگار مگنت وصله بهت!»

از دیدن قیافه‌ی کلافه ولی شیرین تهیونگ خنده‌م گرفت. دستامو که کف‌آلود بود با آب شستم، با دستمال خشک کردم و رفتم سمتشون. سورا تا دید دارم میام، کلاً تهیونگ رو فراموش کرد و بدنش رو کش داد سمت من! بغلش کردم و محکم گونه‌ی نرمشو بوسیدم: « ای جانم به دختر مامان… آخه چرا انقدر بی‌قراری می‌کنی قربونت بشم؟»

تهیونگ دستاشو زد به کمرش، ابروهاشو برد بالا و به کره‌ای گفت: «ببین تورو خدا! نیم ساعته دارم براش کنسرت تک‌نفره اجرا می‌کنم، محل نذاشت. حالا تا اومدی بغلش کردی، فاز آرامش گرفت! حسودیم شد واقعاً…»

مامان از اون‌طرف با دیدن این صحنه زد زیر خنده و گفت: «الهی! دختره دیگه، خسته‌ست و بغل مامانشو می‌خواد. تهیونگ‌جان خسته شدی مادر، بیا این تکه ته دیگ داغ رو بخور!» و یه تکه ته دیگ نونیِ برشته درآورد و گرفت سمت تهیونگ.
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ که کلمه‌ی «ته‌دیگ» رو از سال پیش خوب یادش مونده بود، ...

ساعت نزدیکای هفت شده بود و صدای قل‌قل خورش قورمه‌سبزی و بوی ...

سلاااممممم بعد مدت ها بابا با دو تا کیسه‌ی پر از میوه‌های ...

پارت شانزدهم چشم‌هاش پر از خواهش و یه حسِ شیرینِ عاشقی بود....

سورا رو از بغل تهیونگ گرفتم و گفتم: «تو فعلاً برو تو پذیرایی...

از حرکت تهیونگ سمت سینک خنده‌م گرفت و آستین تیشرتش رو کشیدم:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط