{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

درویشی به دهی رسید و به بزرگان ده گفت:
چیزی به من بدهید، وگرنه به خدا قسم همان بلایی را سرتان می‌آورم که سر ده قبلی آوردم!

بزرگان ترسیدند و هرچه خواست به او دادند. بعد پرسیدند: مگر با ده قبلی چه کردی؟

درویش گفت:
هیچی! ازشان چیزی خواستم، ندادند؛ من هم آمدم اینجا! 😂


گاهی ترس مردم از یک تهدید، از خود تهدید بزرگ‌تر است!


💯
دیدگاه ها (۰)

درویش... درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که ...

حکایتدرویشی به دهی رسید. عدّه ای از بزرگان ده را دید که نشست...

روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من...

روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من...

درویشی به در دهی رسید جمعی کدخدایان را دید آن جا نشسته. گفت:...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۱۳

***فصل32***بعد از اون شب من سیم کارت گوشی رو عوض کردم... دیگ...

تشرف راننده کامیون به قصد یکی از شهرها از مشهد خارج شدم. در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط