{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درویشی به در دهی رسید جمعی کدخدایان را دید آن جا نشسته. گ

درویشی به در دهی رسید جمعی کدخدایان را دید آن جا نشسته. گفت: مرا چیزی دهید وگرنه به خدا با این ده همان کار کنم که با ده دیگر کردم .
ایشان بترسیدند. گفتند : مبادا که ساحری باشد که از او خرابی به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند که : با آن ده چه کردی؟ گفت : آن جا چیزی خواستم ندادند به این ده آمدم ; اگر شما نیز چیزی نمی دادید این ده را رها می کردم و به دهی دیگر می رفتم!
دیدگاه ها (۳)

رها🦋 اگر روزی از تو درباره ی من پرسیدند با آن ها بگو لجباز ب...

اینجا چقدر آسمان نزدیک است...

انتقاد شمس‌الدین حسینی، نماینده مجلس: هیچ چیز از مجلس باقی ن...

قسمت ۷

خیابان را رها نکنیددیشب در تجمع فلکه دوم تهرانپارس برخی دخت...

آیا این تصویر، شمایل واقعی امام رضا علیه‌السلام است؟روایتی ع...

مرد بی رحم

.......//برده ی زیبا//.......

سلام ، اول یه نگاهی البته اگه زحمتی برای ☝️ تندروی از خود را...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط