روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به

روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند, ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت : هیچ غذایم ندادند , رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!
دیدگاه ها (۴)

#حکایت_قدیمی درویشی به دهی رسید و به بزرگان ده گفت:چیزی به م...

روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من...

درویش... درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که ...

رمان دختر شینا ۷۷

درود وسلام به رهروان ویاران همیشه همراه برا شما عزيزان و خان...

بسم الله الرحمن الرحيم پاسخ قسمت سوم :سر میز غذا می‌نشانند و...

گفت:فردا می روم خرمشهر، چند وقت نمی‌توانم بیایم شاید هم هیچو...

🌼حکایتی آموزندهحضرت موسی به عروسی دو جوان مومن و نیک سرشت قو...

داستان بسیار زیبا و فوق العاده از عنایت امام حسین علیه السلا...

حضرت موسی به عروسیِ دو جوان مؤمن و نیک سرشتِ قومش دعوت شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط