{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درویش...

درویش...
درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت: چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: از آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.
دیدگاه ها (۱)

مولوی

امام علی (ع)

کپی الزامی

!!!

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

Forced MarriagePart 31ساعت کاری تموم شده بودمثل چند روز گذشت...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

ازدواج از اجبارChapter:2P:2"ویو الیزابت"رفتم نزدیکش زدم تو گ...

Art under the shadow of =زیر سایه ی هنرPart:28...یه ساک کوچی...

Six

`` قشنگ تربن اشتباه ``chapter : ²part : ³دیگر چیزی نگفت.بی‌ه...

حقیقت پنهان پارت ۴ویو بورام :جین هیونگ بود تا منو دید ترسید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط