درویش...

درویش...
درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت: چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: از آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمی درویشی به دهی رسید و به بزرگان ده گفت:چیزی به م...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

ازدواج از اجبارChapter:2P:2"ویو الیزابت"رفتم نزدیکش زدم تو گ...

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

Six

فیک کوک فصل ²پارت ⁵ویو ا.ت بعد از چندمین از پای کوک بلند شدم...

Cold melody part 8ساعاتی که بعد از اون اتفاقِ فاجعه‌بار گذشت...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط