چقدر این لحظه رو من دوست داشتم
چقدر این لحظه رو من دوست داشتم
حس خیلی خوبی داشتم ، خانواده ی ما
یعنی میشد خوشبخت بشیم؟ میشد بعد از اینهمه سال بهم برسیم ؟ بعد از تمام شدن صبحانشون بیرون رفتن و من هنوز توی فکر بودم
-به چی فکر میکنی ؟
+به اینکه میتونیم خوشبخت بشیم؟
_من قول میدم بهت که خوشبختت کنم دیگه آدم قبل نیستم ، ما الان دوتا بچه داریم اگر تو بگی که میخوای بامن باشی من کل زندگیمو به پات میریزم ، عشقمو بهت میدم ، زندگیمو بهت میدم هرچی بخوای بهت میدم ، فقط میخوام کنارم باشی فقط میخوام یه زندگی عاشقانه کنار هم داشته باشیم ، منو لایق این فرصت میدونی؟
+اره میدونم....
چند لحظه با شوک بهم خیره شد و بعد با دیدن اشک توی چشماش بهت زده نگاهش کردم ، برای اولین بار بود میدیدم اشک توی چشماشه هیون من...هیونی که هیچوقت حتی برای مرگ پدرش هم گریه نکرد ، حالا بخاطر من اشک تویه چشماشه ، چنگال تویه دستش رو انداخت و محکم بغلم کرد ، هنوز در بهت بودم
-م...ممنونم زندگیم...ممنونم عشقم..ازت ممنونم که یه فرصت دوباره بهم دادی.. قول میدم هیچوقت اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم ، قول میدم عمرم...
+هیون؟...گ..گریه میکنی؟
چیزی نگفت که آروم سرش رو از روی شونه ام برداشتم و بهش خیره شدم ، داشت اشک میریخت ، با دستش اشکاش رو پاک کردم و بوسه ای زیر چشمش زدم
+هیون...تو چطور آدمی هستی ؟ ب..باورم نمیشه تو الان داری بخاطر من.. اشک می ریزی
_من چندین ساله منتظر اینم که یه فرصت دوباره بهم بدی ، من...من...دقیقا نمیدونم الان باید چیکار کنم..باید باید گریه کنم یا لبخند بزنم ، این رو نمیدونم... فقط یه چیز رو میدونم...از این لحظه لذت ببرم و فقط بهت نگاه کنم ...
حس خیلی خوبی داشتم ، خانواده ی ما
یعنی میشد خوشبخت بشیم؟ میشد بعد از اینهمه سال بهم برسیم ؟ بعد از تمام شدن صبحانشون بیرون رفتن و من هنوز توی فکر بودم
-به چی فکر میکنی ؟
+به اینکه میتونیم خوشبخت بشیم؟
_من قول میدم بهت که خوشبختت کنم دیگه آدم قبل نیستم ، ما الان دوتا بچه داریم اگر تو بگی که میخوای بامن باشی من کل زندگیمو به پات میریزم ، عشقمو بهت میدم ، زندگیمو بهت میدم هرچی بخوای بهت میدم ، فقط میخوام کنارم باشی فقط میخوام یه زندگی عاشقانه کنار هم داشته باشیم ، منو لایق این فرصت میدونی؟
+اره میدونم....
چند لحظه با شوک بهم خیره شد و بعد با دیدن اشک توی چشماش بهت زده نگاهش کردم ، برای اولین بار بود میدیدم اشک توی چشماشه هیون من...هیونی که هیچوقت حتی برای مرگ پدرش هم گریه نکرد ، حالا بخاطر من اشک تویه چشماشه ، چنگال تویه دستش رو انداخت و محکم بغلم کرد ، هنوز در بهت بودم
-م...ممنونم زندگیم...ممنونم عشقم..ازت ممنونم که یه فرصت دوباره بهم دادی.. قول میدم هیچوقت اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم ، قول میدم عمرم...
+هیون؟...گ..گریه میکنی؟
چیزی نگفت که آروم سرش رو از روی شونه ام برداشتم و بهش خیره شدم ، داشت اشک میریخت ، با دستش اشکاش رو پاک کردم و بوسه ای زیر چشمش زدم
+هیون...تو چطور آدمی هستی ؟ ب..باورم نمیشه تو الان داری بخاطر من.. اشک می ریزی
_من چندین ساله منتظر اینم که یه فرصت دوباره بهم بدی ، من...من...دقیقا نمیدونم الان باید چیکار کنم..باید باید گریه کنم یا لبخند بزنم ، این رو نمیدونم... فقط یه چیز رو میدونم...از این لحظه لذت ببرم و فقط بهت نگاه کنم ...
- ۹.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط