Blood contract p2
Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)
قرارداد خون
پارت ۲
صبح روز بعد، با بوی قهوه از خواب بیدار شدم.
ات توی آشپزخانه بود، با یه لباس خواب ابریشمی مشکی که مال کی بود؟ مال من نبود.
«صبح بخیر، رهبر.» گفت بدون اینکه برگردد. «فکر کردم بیدار نمیشی.»
«از کجا قهوه پیدا کردی؟»
«توی کابینت بود.» شانه بالا انداخت. «نگران نباش، سم نزدم… هنوز.»
با خنده قهوه رو گذاشت جلوم. چشاش روی من بود، نه با نفرت، نه با عشق… با یه چیزی شبیه کنجکاوی.
«دیشب خوابت خوب بود؟» پرسید.
«نه.»
«چون منم نه.»
نشست روبروم، انگشتاش رو دور لیوان قهوه حلقه کرد.
«چرا خوابت نمیبرد، V؟ از من میترسی یا از خاطراتت؟»
سکوت کردم. نمیدونستم چطور به این دختر جواب بدم که همزمان تهدید و اغوا توی صداشه.
«از هیچکی نمیترسم.»
«دروغ.» لبخند زد. «میدونی چطور فهمیدم؟ چون منم همیشه همین دروغ رو میگم.»
همون لحظه تلفنم لرزید. پیام از جونگکوک:
«آزمون اول: امشب ات رو به یه قرار دعوت کن. اگه قبول کرد، یعنی بهت خیانت کرده. اگه نکرد… یعنی خودت توی تله افتادی.»
نگاه کردم به ات که داشت بیخیال ناخنهاش رو لاک میزد.
«ات… امشب قرار داری؟»
چشاش رو بلند کرد، اون نگاه گربهای که قلبمو میلرزوند.
«با تو؟»
«آره.»
لبخندی زد که توش هزار تا راز پنهان بود.
«باشه. ولی من جای قرار رو انتخاب میکنم.»
اون شب، توی یه بار زیرزمینی نشسته بودیم که موسیقی جاز پخش میشد و نور شمع روی صورتش میرقصید.
«چرا منو دعوت کردی، V؟»
«چون جونگکوک گفت آزمایشت کنم.»
ات خندید، اونقدر بلند که چند نفر برگشتن نگاه کردن.
«خب، جواب آزمایش چیه؟»
«نمیدونم. هنوز.»
ات سیگارش رو خاموش کرد و از روش بلند شد، اومد سمت من، نشست روی پام، دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.
«پس بذار کمکت کنم جوابتو پیدا کنی…»
لباش رو به گوشم نزدیک کرد، نفسش داغ روی پوستَم پیچید.
«اگه منو ببوسی، میفهمی که به جونگکوک خیانت کردی… اگه نزنی، میفهمی که به خودت خیانت کردی.»
دستش رو روی سینهام گذاشت، جایی که قلبم دیوونهوار میکوبید.
«پس انتخاب کن، رهبر… ببوس یا فرار کن؟»
من اما نه بوسیدمش، نه فرار کردم…
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم، طوری که صورتمون چند میلیمتر فاصله داشت.
«ات… تو خودت داری توی تلهی خودت میافتی.»
چشاش گشاد شد، برای یه لحظه کوتاه، ترس توی چشاش دیدم.
همون لحظه فهمیدم برندهی این بازیم… حداقل تا الان.
ولی وقتی به خونه برگشتیم، توی اتاقم یه عکس قدیمی پیدا کردم…
عکس برادرم، با ات، در حال بوسیدن همدیگه.
و دنیا دور سرم چرخید.
نظر؟لایک؟فالو؟
تا پارت بعد👆🏼
قرارداد خون
پارت ۲
صبح روز بعد، با بوی قهوه از خواب بیدار شدم.
ات توی آشپزخانه بود، با یه لباس خواب ابریشمی مشکی که مال کی بود؟ مال من نبود.
«صبح بخیر، رهبر.» گفت بدون اینکه برگردد. «فکر کردم بیدار نمیشی.»
«از کجا قهوه پیدا کردی؟»
«توی کابینت بود.» شانه بالا انداخت. «نگران نباش، سم نزدم… هنوز.»
با خنده قهوه رو گذاشت جلوم. چشاش روی من بود، نه با نفرت، نه با عشق… با یه چیزی شبیه کنجکاوی.
«دیشب خوابت خوب بود؟» پرسید.
«نه.»
«چون منم نه.»
نشست روبروم، انگشتاش رو دور لیوان قهوه حلقه کرد.
«چرا خوابت نمیبرد، V؟ از من میترسی یا از خاطراتت؟»
سکوت کردم. نمیدونستم چطور به این دختر جواب بدم که همزمان تهدید و اغوا توی صداشه.
«از هیچکی نمیترسم.»
«دروغ.» لبخند زد. «میدونی چطور فهمیدم؟ چون منم همیشه همین دروغ رو میگم.»
همون لحظه تلفنم لرزید. پیام از جونگکوک:
«آزمون اول: امشب ات رو به یه قرار دعوت کن. اگه قبول کرد، یعنی بهت خیانت کرده. اگه نکرد… یعنی خودت توی تله افتادی.»
نگاه کردم به ات که داشت بیخیال ناخنهاش رو لاک میزد.
«ات… امشب قرار داری؟»
چشاش رو بلند کرد، اون نگاه گربهای که قلبمو میلرزوند.
«با تو؟»
«آره.»
لبخندی زد که توش هزار تا راز پنهان بود.
«باشه. ولی من جای قرار رو انتخاب میکنم.»
اون شب، توی یه بار زیرزمینی نشسته بودیم که موسیقی جاز پخش میشد و نور شمع روی صورتش میرقصید.
«چرا منو دعوت کردی، V؟»
«چون جونگکوک گفت آزمایشت کنم.»
ات خندید، اونقدر بلند که چند نفر برگشتن نگاه کردن.
«خب، جواب آزمایش چیه؟»
«نمیدونم. هنوز.»
ات سیگارش رو خاموش کرد و از روش بلند شد، اومد سمت من، نشست روی پام، دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.
«پس بذار کمکت کنم جوابتو پیدا کنی…»
لباش رو به گوشم نزدیک کرد، نفسش داغ روی پوستَم پیچید.
«اگه منو ببوسی، میفهمی که به جونگکوک خیانت کردی… اگه نزنی، میفهمی که به خودت خیانت کردی.»
دستش رو روی سینهام گذاشت، جایی که قلبم دیوونهوار میکوبید.
«پس انتخاب کن، رهبر… ببوس یا فرار کن؟»
من اما نه بوسیدمش، نه فرار کردم…
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم، طوری که صورتمون چند میلیمتر فاصله داشت.
«ات… تو خودت داری توی تلهی خودت میافتی.»
چشاش گشاد شد، برای یه لحظه کوتاه، ترس توی چشاش دیدم.
همون لحظه فهمیدم برندهی این بازیم… حداقل تا الان.
ولی وقتی به خونه برگشتیم، توی اتاقم یه عکس قدیمی پیدا کردم…
عکس برادرم، با ات، در حال بوسیدن همدیگه.
و دنیا دور سرم چرخید.
نظر؟لایک؟فالو؟
تا پارت بعد👆🏼
- ۸.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط