" چوپان دروغگو "
" چوپان دروغگو "
نزدیکِ صبح بود و روحم بینِ خواب و بیداری سِیر میکرد...
صدایِ برّه ای از دور به گوشم میخورد که انگار در حالت ترس و هیجان ، مع مع میکرد ....
وقتی که چشمانم را به سختی باز میکردم ، صدایش قطع میشد و وقتی باز به خواب میرفتم صدایش را میشنیدم ...
بالاخره تصمیم گرفتم که بگردم و او را پیدا کنم ...
پس از کمی جستجو در گوشه ای یافتمش ، لرزان از سرما و تنهایی ، در کنارِ صخره ای پناه گرفته بود ....
بعد از اینکه کمی آرام شد با چشمانِ معصومش به من نگاه کرد و گفت : تو چوپانِ دروغگویی هستی ، الان مدتهاست در بیخوابیهایت ، گَله ی ما را در این صحرایِ خیالیِ سرد و واهی و
بی آب و علف میچرانی ... بارها به ما قول داده ای که اگر هوایِ این صحرا تغییر نکند ، ما را از آن خارج میکنی و به جایِ خوش آب و هواتری میبری ، امّا دوباره فراموش میکنی و باز ما را در اینجا رها میکنی ... دیشب من از گلّه جا ماندم و تا صبح به خود لرزیدم ، تنها شانسمان این است که حتی گرگها هم این صحرا را ترک
کرده اند ..... آخر ما چه گناهی کرده ایم ؟ به جز اینکه هر شب جلویِ تو رژه میرویم تا بخوابی ؟
تو واقعاً چوپانِ دروغگویی هستی ...
به اطرافم نگاه کردم ، واقعاً جایِ سرد و منجمد و هول آوری بود، هیچ نشانه ای برایِ بهبود شرایط به چشم نمیخورد ...
حقّ با برّه کوچولو بود ، من خیلی به آنها دروغ گفته بودم ، او را به زیرِ پتویِ خود آوردم و گفتم : فعلاً بخواب تا بعداً فکری بکنم ....
امّا چه فکری ؟!
آنها را به کجا ببرم ؟
کجا را سراغ دارم که شرایطش برایِ من و آنها بهتر باشد ؟
فکر کنم تا آخرِ عمرم چوپانِ دروغگو باقی بمانم ...
" فرهاد ریاحی "
نزدیکِ صبح بود و روحم بینِ خواب و بیداری سِیر میکرد...
صدایِ برّه ای از دور به گوشم میخورد که انگار در حالت ترس و هیجان ، مع مع میکرد ....
وقتی که چشمانم را به سختی باز میکردم ، صدایش قطع میشد و وقتی باز به خواب میرفتم صدایش را میشنیدم ...
بالاخره تصمیم گرفتم که بگردم و او را پیدا کنم ...
پس از کمی جستجو در گوشه ای یافتمش ، لرزان از سرما و تنهایی ، در کنارِ صخره ای پناه گرفته بود ....
بعد از اینکه کمی آرام شد با چشمانِ معصومش به من نگاه کرد و گفت : تو چوپانِ دروغگویی هستی ، الان مدتهاست در بیخوابیهایت ، گَله ی ما را در این صحرایِ خیالیِ سرد و واهی و
بی آب و علف میچرانی ... بارها به ما قول داده ای که اگر هوایِ این صحرا تغییر نکند ، ما را از آن خارج میکنی و به جایِ خوش آب و هواتری میبری ، امّا دوباره فراموش میکنی و باز ما را در اینجا رها میکنی ... دیشب من از گلّه جا ماندم و تا صبح به خود لرزیدم ، تنها شانسمان این است که حتی گرگها هم این صحرا را ترک
کرده اند ..... آخر ما چه گناهی کرده ایم ؟ به جز اینکه هر شب جلویِ تو رژه میرویم تا بخوابی ؟
تو واقعاً چوپانِ دروغگویی هستی ...
به اطرافم نگاه کردم ، واقعاً جایِ سرد و منجمد و هول آوری بود، هیچ نشانه ای برایِ بهبود شرایط به چشم نمیخورد ...
حقّ با برّه کوچولو بود ، من خیلی به آنها دروغ گفته بودم ، او را به زیرِ پتویِ خود آوردم و گفتم : فعلاً بخواب تا بعداً فکری بکنم ....
امّا چه فکری ؟!
آنها را به کجا ببرم ؟
کجا را سراغ دارم که شرایطش برایِ من و آنها بهتر باشد ؟
فکر کنم تا آخرِ عمرم چوپانِ دروغگو باقی بمانم ...
" فرهاد ریاحی "
- ۸۸
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط