{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم
باران هنوز میبارید، اما دیگه تند نبود؛ شده بود صدای آرومی که سکوت پشتبام رو پر میکرد.

جونکوک از لبهی منبع آب پایین اومد و دوقدم جلوتر ایستاد، طوری که به سنا نزدیک نشه، ولی دورتر از بودنِ لازم هم نباشه. دستهایش رو توی جیب کاپیتون گذاشته بود و به افقِ تیرهی شهر خیره شد:

— «سه بار میام این بالا. دوشنبه، چهارشنبه و یه روزِ پنهانی که هیچکس نمیدونه.»

سنا پلک زد، نگاهش رو از بازوهاش برداشت ولی به سمت جونکوک نچرخوند. فقط با لحنِ لرزون پرسید:

— «چرا به من میگی؟»

— «چون تو هم بیصدا گریه میکنی.» جوابش ساده بود، بدون بازی و بدون تعارف. — «اونی که بلنده گریهشو قایم کنه، گریهی آدمای دیگه رو هم میشناسه.»

فیوزهای خیس فلزِ پشتبام، زیر پاهاشون خش خورد. سنا برای اولین بار ته صدایش موجی از کنایه و درد بالا اومد:

— «خب خوشحال باش که کمشن کسایی که بفهمن.»

— «ناراحتم.» جونکوک کمی آرومتر ادامه داد. «…از اینکه تو هم این بالا، پشت این همه در، هستی. منظورم مال خود آیندهست؛ که درد رو تنها جلو نبری.»

سقفشون چندثانیه ساکت موند. سنا خم شد و مهرهای از جیب پوستمشدرآورد؛ یه اشکِ سنگیِ سفید که سال پیش از دستبند شکستهش جدا شده بود. برگردوندش توی جیب و با صدایی که کمی محکمتر شده بود گفت:

— «فردا… همون وقت، همون جا، میام. ولی اگه به کسی بگی، میگم تو رو ندیدم.»

— «قبوله.» جونکوک اولین و آخرین لبخندِ شبش رو UIز کشید؛ نه همون لبخندِ ستارهی بسکتبال، بلکه لبخندِ آرومی که هیچکس ندیده بودش.

— «اما راستش… بهتره بارون بیاد. تا کمتر کسی بیاد بالا و ما رو ببینه.»

باران تندتر شد و هر دو فهمیدن که امروز، برای اولین بار بعد از مدتها، یکی هستن که بدون قضاوت، پشتشون رو میبینه.
دیدگاه ها (۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)صبح روز بعد، نور...

پارت 4۲تهیونگ به گوشیِ توی دستش نگاه کرد؛ شماره ناشناس بود. ...

#تکپارتیموضوع:(صبح بعد از راب٫طه)بنگچان/ا.تدرحالی که ملافه س...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 44مینی ويواز دیدن لی...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

مهمونی خطرناکپارت:25ویو اتبابام با اخم به جونگ کوک نگاه میکر...

Custom bride part : 3

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏صداشو صاف کرد و با صدای بلند، همونطور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط