رمان: #رقص_در_میان_اتش

رمان: #رقص_در_میان_اتش

پارت پنجم: برخورد در راهروی تاریک

(فضای راهروی طبقه‌ی دوم مدرسه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود. همه‌ی دانش‌آموزا از ترس یا تعجبِ دیدنِ هستی با اون استایلِ جذاب و سرد، سرهاشون رو پایین انداخته بودن و راه رو براش باز می‌کردند. هستی با همون قدم‌های مغرور و نگاه بی‌تفاوتش به جلو حرکت می‌کرد، بی‌خبر از اینکه توی این مدرسه، آدم‌های خطرناک‌تری هم حضور دارن)

(کمی جلوتر، یونگی در حالی که کلاه هودی مشکی‌اش رو تا روی پیشونی کشیده بود و داشت با چشم‌های نیمه‌باز راه می‌رفت، حواسش به روبه‌رو نبود. هدفش فقط پیدا کردن یک جای خلوت برای خوابیدن بود، اما...)

(محکم به یک نفر برخورد کرد! چند تا از برگه‌ها و جزواتی که هستی توی دستش بود، روی زمین پخش شدند)

× (یونگی با صدای بم، خسته و کلافه‌اش زیر لب غر زد)هع؟! حواست کجاست بابا... مگه کوری؟! (خم شد تا یکی از برگه‌ها رو برداره، اما وقتی سرش رو بالا آورد و نگاهش به چشم‌های سرد و نافذِ هستی افتاد، جمله‌اش نصفه‌کاره موند)

(هستی بدون اینکه کوچک‌ترین ترسی توی چهره‌اش بشینه، با همون لحن سرد و بی‌رحمانه‌اش جواب داد)
هستی:کور خودتی! حواست رو جمع کن، وگرنه همین برگه‌ها می‌شن کفنِ آرزوهات!

(یونگی برای یک لحظه مکث کرد. پوزخند محوی روی لبش نشست. توی این مدرسه، هیچ‌کس جرات نداشت باهاش این‌طور صحبت کنه؛ حتی تهیونگ هم گاهی شوخی رو از حد می‌گذروند، اما این دختر... این دختر یه چیز دیگه بود!)

× (ابرویی بالا انداخت و دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد) اوه... پس تو همون دختر جدیده‌ی پررویی! راستش رو بخوای، حوصله دردسر ندارم، ولی بدجوری روی مخمی... مراقب خودت باش، فسقلی!

هستی: با شنیدن کلمه‌ی «فسقلی»، برقی از خشم و شیطنت توی چشمای عسلی‌اش دوید. خم شد و برگه‌هاش رو از روی زمین چنگ زد، نزدیک گوش یونگی زمزمه کرد): فسقلی اون رفیقِ بی‌سروپاته... به جونگ‌کوک سلام برسون و بگو بازیِ اصلی تازه شروع شده!

یونگی با شنیدن اسم جونگ‌کوک و اون لحن مطمئن، ناگهان خواب از سرش پرید. چشم‌های کشیده‌اش گشاد شد و با تعجب به قامتی که داشت ازش دور می‌شد خیره شد... ×اون... اون از کجا جونگ‌کوک رو می‌شناخت؟! یعنی خودش همون...

(همون لحظه، جونگ‌کوک از انتهای راهرو سر رسید و با دیدن یونگی که بهت‌زده به دور شدن هستی نگاه می‌کرد، با قدم‌های بلند به سمتش اومد)
- چی شده یونگی؟ چرا رنگت پریده؟

× (با سر به مسیر رفتن هستی اشاره کرد و با لحنی جدی گفت) جونگ‌کوک... این دختر رو دست کم نگیر! اون دقیقاً همون کسیه که دیشب به انبارمون حمله کرد... ملکه‌ی مافیا خودش اومده تو دهن شیر!

جونگ‌کوک با شنیدن این حرف، سرش رو چرخوند و به راهروی خالی نگاه کرد. گوشه‌ی لبش پوزخند خطرناکی نشست؛ بازیِ مرگباری که خودش شروع کرده بود، حالا داشت جذاب‌تر می‌شد



پایان پارت پنجم 🔥
شرایط پارت ششم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۵
بازنشر: ۵

نویسنده: hasti
دیدگاه ها (۰)

دختر و پارتی

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت چهارم: سایه‌ی انتقام و ملکه مافی...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

۳ پارتی

چندپارتی جونگ کوک

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط