𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:16
[۶:۱۸am,نیویورک]
چشمانش دیگر خوابی نداشتند.
هربار که چشمانش را میبست، چهره وحشتناک عمویش جلوی چشمش ظاهر میشد.
بلند شد و به بالکن اتاقش رفت
در بالکن را باز کرد و با برخورد هوای سرد به بالا تنه لختش در را سریع بست.
یک کت قهوه ای از کمدش برداشت و تنش کرد.
دوباره وارد بالکن شد.
حرف هایی که به پسرک زده بود قلب خودش را هم مچاله میکرد.
با تمام قلبش عاشق شکارش شده بود.
ولی این دروغ داشت همه آنها را نابود میکرد.
جونگکوک، جیمین ، تهیونگ، هوسوک
اما تنها یک فرد در بین آنها بود که از پایان همه چیز خبر داشت.
مرگ.
ولی مرگ کی؟
بخاطر چی؟
به دست کی؟
باید آن پسر را نابود میکرد.
باید انتقام میگرفت.
اما ..آخه کی دلش میاد تکه ای از وجودش را نابود کند؟
در همین حین، صدای زنگ خوردن گوشی اش او را از افکارش بیرون آورد.
از بالکن بیرون رفت و گوشی را برداشت.
"my little boy"
پسر کوچولویش ، داشت با او تماس میگرفت.
ولی کیم عوضی با چه رویی جواب میداد؟
چطور میتونست در مقابل صدای ناز و گرم پسرش یک آدم بی رحم و سرد باشد؟
تماس را قطع کرد.
ولی گوشی دوباره زنگ خورد.
مرد عاشق این لجبازی های جونگکوک بود.
لبخندی محو گوشه لبش شکل گرفت.
اما از سر ناچاری تماس را قطع کرد.
+ دیگه زنگ نزن،کوک..لطفا..
با خودش زمزمه کرد ولی جئون لجباز تر از این حرف ها بود.
با تماس سوم مرد ناچار مجبور شد پاسخ دهد.
+ چیه؟ وقتی جوابتو نمیدم یعنی نمیخوام باهات حرف بزنم، انقدر نفهمی؟!
برای اولین بار...صدایش را مقابل جونگکوک بلند کرد.
اما پسر با صدایی آرام پاسخ داد.
- دلیل این رفتارت چیه؟
+دلیلی نداره، فقط انقدر رو مخم نباش
پسرک خندید، صدایش میلرزید.
- پس الان رومختم..ها..حرفی باهات ندارم، فقط امشب ساعت ۸ بیا قبرستون..همون جایی که دفعه قبل همو دیدیم..که بعدش جیمین و یونگی یهو پیداشون شد
بدن مرد یخ زد...
قبرستون..
چرا اونجا؟...یعنی داستانشان داشت به پایان میرسید؟
جئون اجازه حرف زدن به مرد نداد و تماس را تمام کرد.
```````````````````````````````````````````````````````
۹۵۰ تایی بشیم
۹۰ لایک
۸۰ کامنت
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:16
[۶:۱۸am,نیویورک]
چشمانش دیگر خوابی نداشتند.
هربار که چشمانش را میبست، چهره وحشتناک عمویش جلوی چشمش ظاهر میشد.
بلند شد و به بالکن اتاقش رفت
در بالکن را باز کرد و با برخورد هوای سرد به بالا تنه لختش در را سریع بست.
یک کت قهوه ای از کمدش برداشت و تنش کرد.
دوباره وارد بالکن شد.
حرف هایی که به پسرک زده بود قلب خودش را هم مچاله میکرد.
با تمام قلبش عاشق شکارش شده بود.
ولی این دروغ داشت همه آنها را نابود میکرد.
جونگکوک، جیمین ، تهیونگ، هوسوک
اما تنها یک فرد در بین آنها بود که از پایان همه چیز خبر داشت.
مرگ.
ولی مرگ کی؟
بخاطر چی؟
به دست کی؟
باید آن پسر را نابود میکرد.
باید انتقام میگرفت.
اما ..آخه کی دلش میاد تکه ای از وجودش را نابود کند؟
در همین حین، صدای زنگ خوردن گوشی اش او را از افکارش بیرون آورد.
از بالکن بیرون رفت و گوشی را برداشت.
"my little boy"
پسر کوچولویش ، داشت با او تماس میگرفت.
ولی کیم عوضی با چه رویی جواب میداد؟
چطور میتونست در مقابل صدای ناز و گرم پسرش یک آدم بی رحم و سرد باشد؟
تماس را قطع کرد.
ولی گوشی دوباره زنگ خورد.
مرد عاشق این لجبازی های جونگکوک بود.
لبخندی محو گوشه لبش شکل گرفت.
اما از سر ناچاری تماس را قطع کرد.
+ دیگه زنگ نزن،کوک..لطفا..
با خودش زمزمه کرد ولی جئون لجباز تر از این حرف ها بود.
با تماس سوم مرد ناچار مجبور شد پاسخ دهد.
+ چیه؟ وقتی جوابتو نمیدم یعنی نمیخوام باهات حرف بزنم، انقدر نفهمی؟!
برای اولین بار...صدایش را مقابل جونگکوک بلند کرد.
اما پسر با صدایی آرام پاسخ داد.
- دلیل این رفتارت چیه؟
+دلیلی نداره، فقط انقدر رو مخم نباش
پسرک خندید، صدایش میلرزید.
- پس الان رومختم..ها..حرفی باهات ندارم، فقط امشب ساعت ۸ بیا قبرستون..همون جایی که دفعه قبل همو دیدیم..که بعدش جیمین و یونگی یهو پیداشون شد
بدن مرد یخ زد...
قبرستون..
چرا اونجا؟...یعنی داستانشان داشت به پایان میرسید؟
جئون اجازه حرف زدن به مرد نداد و تماس را تمام کرد.
```````````````````````````````````````````````````````
۹۵۰ تایی بشیم
۹۰ لایک
۸۰ کامنت
- ۱.۰k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط