اینکه بداند ...

اینکه بداند ...
چیزی روی دلت سنگینی می‌کند
اما دستش را جلو نیاورد ...
تا تکه ی افتاده از قلبت را بردارد و سر جایش بگذارد؛
شاید نفهمی ...
اما عشق
کم کم از دهان می‌افتد ............
دیدگاه ها (۱)

نزدیک پاییز است

ماه پنبه ای

عاشقانه های شبنم

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

درخواستی

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

part درِ انبار با ضربه باز شد.جونگکوک همراه اعضا وارد شد.نام...

⏳ فال ساعت‌های آینه‌ای  فقط ساعتی را بخوان که چشمت بی‌دلیل ب...

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.شاید در این شه...

پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط